۱۳۹۶ فروردین ۲۵, جمعه

۹


 می‌دونی چی بیشتر از همه اذیتم می‌کنه؟
اینکه اینقدر ساده و‌ سریع برات تموم شدم و رد شدی.

۱۳۹۶ فروردین ۲۴, پنجشنبه

۸


یه روزهایی یادت یه جوری حمله می‌کنه که باید خودم رو با طناب به تخت ببندم تا بهت زنگ نزنم. امروز از اون روزهاست.
بعد کافیه که مثلا نشسته باشم عکس ببینم از کتاب کیارستمی که برام گرفته بودی. بعد یک‌دفعه عکسمون که اون دفعه یواشکی گذاشته بودیش لای کتاب، بیفته رو زمین.

همین کافیه که امروز، امروز نباشه.

۱۳۹۶ فروردین ۲۰, یکشنبه

۴


از رستوران برگشتم. خسته‌ام. به عادت گذشته توی مسیر برگشت داشتم ناخودآگاه بهت زنگ می‌زدم. همه چیز دوباره یادم اومد و حقیقت آوار شد رو سرم . قطع کردم.
شبت‌‌به‌خیر. خوب بخوابی.


۱۳۹۶ فروردین ۱۸, جمعه

۲


دارم می‌میرم که صدات رو بشنوم. دارم می‌میرم که باهات حرف بزنم. درد گلوله می‌شه توی سینه‌ام. بغض گلوم رو فشار می‌ده. قلبم توی خلاء مچاله می‌شه. هیچ‌کس نیست که باهاش حرف بزنم. کاش اینجا بودی. کاش اینجا رو می‌خوندی. تو رفیق همه‌ی روزهام بودی، تو رفیق همه‌ی شب‌هام بودی.

بلند می‌شم و اشک‌هام رو پاک می‌کنم. صورتم رو می‌شورم. الان وقت ناراحتی نیست. باید راهم رو به تو پیدا کنم. می‌دونم که پیدا می‌کنم. این دفعه نمی‌ذارم زندگی کثافت کسی رو که عاشقشم ازم بگیره. می‌ترسم. از دیر شدن می‌ترسم. ولی نمی‌ذارم دیر بشه.

دارم می‌میرم که صدات رو بشنوم. دارم می‌میرم که چشمات رو ببینم.