۱۳۸۶ شهریور ۱۰, شنبه

ما

و اینک ما...
مایی جدید...
یک مای دیگر....
و دوباره ما....
ما...
فقط ما...
ایضا ما....
و باز هم ما...
بی خیال. عجب گیری دادید به ما !!!



بعد نوشت ۱ : این نوشته ی ما به شدت سیاسی است.

بعد نوشت ۲ : ما قرار است کار گردان شویم.که تا اینجا هیچ ربطی به هیچ چیز نداشت.اگر زمانی کارگردان شدیم از آنهایش نمی شویم که مفهوم را در قالب ۵ سطر دیالوگ به خورد بیننده می دهند و شعورش را به لجن می کشند.این یعنی که ما با نوشتن بعد نوشت ۱ شعور شما را به لجن نکشیده ایم.این را بفهمید دیگر !! بعد نوشت ۱ جز لاینفک نوشته بوده و ما نیز نوشته ایم.در واقع بعد نوشت ۲ همان بعد نوشت ۱ است.یعنی ما به شما پلتیک زدیم.داغید حالیتان نیست !!

برای دل خودم

این روزها

خسته ام

درمانم بوی موی تو

دلم وجود می خواست

و باد بوی تو را آورد

کارم شد

هر روز به انتظار نشستن باد

و عجیب

که بین این همه بوی شهر

بوی تو می آمد

آه

دلم وجود می خواهد...



۱۳۸۶ مرداد ۳۱, چهارشنبه

و او سوار بر خری از اورشلیم خواهد آمد...

می نگریستم
دشت باور هایم را
خری پیدا شد
ابلق
و چه صادق شاشید
دشت گورستان شد
دنیا خاکستری
به تمسخر خندید
و باور ها دیگر باور نبود
افیون بود
سست و بی ثمر
و پیشابش
هنوز جاریست...


مغز ما!

امشب مغزمان دارد هی واژه به بیرون پرت می کند . ما هم تند و تند می نویسیم شاید چیز دندان گیری نصیبمان شد.

پی نوشت :دیروز دوست جدیدی پیدا کردم .شپشی که ته جیبم والیبال بازی می کرد!


۱۳۸۶ مرداد ۲۷, شنبه

پشت دريا؟!

چه کسی گفت که باید برو یم

پشت دریا

که در آنجا شهری است

شاید آن مردم شهر

دل به دریا دارند

خود هنوزم به امید پشت دریا باشند

۱۳۸۶ مرداد ۲۲, دوشنبه

تبلور انسانيت ...

ای کاش به دنبالش رفته بودم.

تئاتر ...

پی نوشت ۱ : حیف شد . دنیای هنر استعداد مسلمی را از دست داد!

پی نوشت ۲ : هنوز هم د یر نشده ها ...

پی نوشت ۳ : بگیر بکپ ا ینقدر رو مغز من مارش نرو

پی نوشت ۴ :مرده شور نیو تن رو ببرن با ا ین علمی که پا یه گذاری کرد شا ید هم گالیله

پی نوشت ۵ :درود بر سر چارلی چا پلین

پی نوشت ۶ :یکی ا ین چراغ رو خاموش کنه...

پی نوشت ۷ :کلا با پی نوشت حال می کنیم !!!

پی نوشت ۸ :چرا دست بردار نیستی؟ امشب حتی وقتی در اوج قهقهه به سر می بردم در منتها الیه چپ مغزم به نشخوار مشغول بودی...

۱۳۸۶ مرداد ۲۰, شنبه

you think about the woman or the girl you knew the night before...

Dog day afternoon

چه جمعه ای بود . انگار سر تمام شدن نداشت . تمامش را خوابیدم . به زور تمام شد .

از جمعه ها متنفرم...

پی نوشت ۱: با تشکر از گروه متالیکا

۱۳۸۶ مرداد ۱۸, پنجشنبه

ياران چه غريبانه ماندند در این خانه

الان چی کاره است؟ ...

 اگه زنده باشه . اگه ...

 شاید کارش عوض شده باشه. شاید اصلا بازنشسته شده باشه...

کو؟ کجان؟ ...

عکس های شهدا دارن می پوسن. از بس تو جای نمناک نگهشون داشتیم ...

 توی گلوش ترکشه. صداش در نمی یاد. چه برسه که بخواد فریاد بزنه ...

شبای ساسان غربتش از جبهه بیشتره ...

اینجا کسی هست که جنگو دیده باشه؟! ...

دقيقا هيچ چيز

دوباره سرش در میان مرمر دستشویی فرو رفت. صدای عق زدن و بوی ترش استفراغ با هم آمد. بعد هم مزه ی آن. کمی که آرام شد سرش را بالا گرفت.در آینه خیره شد .دقیقا هیچ چیز ندید.چیزی برای دیدن وجود نداشت.تمام شده بود. و خیلی وقت بود که می دانست.به روی خود نمی آورد.

مقداری آب به صورتش زد.در دستشویی را باز کرد. و دوباره در شلوغی رقص گم شد...

۱۳۸۶ مرداد ۱۴, یکشنبه

خدایا شکرت!

امروز یکی از دوستان که همیشه اینجانب را دیوونه و شیرین عقل خطاب می نمودند در مکالمه ای تلفنی فرمودند : " اختیار داری شما آقایی!!!!!! "

خدایا شکرت که یک بنده ی دیگر هم هدایت شد!

اصلا هم نمی گم که کلی حال کردم!

۱۳۸۶ مرداد ۱۰, چهارشنبه

برای تو که زود برگردی...

امشب نبودی. دلم گرفت. شب های آتی نیز نخواهی بود. چه کنم؟!

آرزو

 گاهی اوقات آرزو می کنم که ای کاش یک فیتو پلانکتون بی آزار بودم که در آبهای آزاد برای خودم زندگی می کردم...

برای خودم فوتو سنتز می کردم و هیچ کاری به هیچ کس نداشتم.

ای کاش...

پی نوشت: پلانکتون آزارش به فیتو پلانکتون می رسد و آن را می خورد . پس بی آزار نیست. من نمی خواهم پلانکتون باشم!

۱۳۸۶ مرداد ۷, یکشنبه

انبوه سيب خورها

تدی که خودش را روی صندلی عقب می کشید اما رویش به نیکلسن بود گفت : " باشه. " و پرسید : "اون سیبی که آدم تو باغ بهشت خورد یادت هست که تو کتاب مقدس اومده بود؟می دونی تو اون سیب چی بود؟ منطق بود.منطق و چرندیات. چیز دیگه ای توش نبود . بنابراین - نکته ای رو که می خوام بگم اینه- اگه می خوای اشیا رو همون طور که واقعا هستن ببینی باید اون سیب رو بالا بیاری. یعنی می گم اگه بالا بیاری اون وقت مانع هایی مث چوب و ماده دردسری برات ندارن. یه ریز سر و ته اشیا رو نمی بینی. واگه دلت بخواد , می فهمی که دستت واقعا چیه. می دونی چی می خوام بگم؟ حواست جمع حرف های من هست؟ "

نیکلسن با کمی خشونت گفت :" حواسم هست ."

تدی گفت :" بدبختی اینه که بیشتر مردم نمی خوان اشیا رو همون طور که هستن ببینن. حتی نمی خوان جلو تولد و مرگ مداوم شونو بگیرن. به جای اینکه دست از این کار بکشن و کنار خدا , جای به اون خوبی , بمونن ; همش می خوان تو جسم های تازه به دنیا بیان. " فکری کرد وگفت : " این انبوه سیب خورها حال آدمو به هم می زنن . " و سرش را به چپ و راست حرکت داد .

 

                                                                              برگرفته : از تدی , نه داستان , جی دی سلینجر

۱۳۸۶ مرداد ۶, شنبه

يک روشن گری تاريخی!

دوش که نقد پس از فیلم سینما ۱ را از روی بی کاری تماشا می نمودیم به یک نکته تاریخی جدید پی بردیم. این غربی ها عجب انسان های تحریف گری هستند.ما تا کنون فکر می کردیم که رابین هود انسان شریفی بوده است و به دست گیری از نیازمندان می پرداخته. ولی خوشبختانه با روشن گری کارشناس محترم برنامه به اشتباه خود پی بردیم.بدین وسیله ما نیز به تنویر افکار عمومی می پردازیم:

 فرد مذکور یکی از سردمداران دفاع از حکومت طاغوت بوده.آن هم چه طاغوتی.ریچارد شیردل!فردی که در جنگ های صلیبی شرکت کرده و سپاه کفر را علیه مسلمانان رهبری کرده است.

 این کمک به تهی دستان را هم اطلاع دقیقی در دست نیست که توطئه ای تبلیغاتی بوده از سوی جنگل شروود(محل اختفای این منافق و یاران طاغوتیش) و یا از روی نفاق برای فریب افکار عمومی واقعا انجام داده است.(در صورت روشن شدن قضیه سریعا شما را نیز در جریان امور قرار خواهیم داد). هر چند که اگر انجام داده باشد باز هم باری از بار گناهان این پلید کم نخواهد گشت.

 ما در همین جا رسما از این فرد و تمام متعلقاتش اعلام برائت می نماییم. ننگ بر تو رابین هود ! و ننگ بر یاران جنگل شروود !

۱۳۸۶ مرداد ۳, چهارشنبه

مرده شور منو ببرن

می خواهم بخندانمت. نمی توانم. خنده دار نیست؟

۱۳۸۶ تیر ۲۴, یکشنبه

از روی سادگی

۱.امروز که معصومانه گلایه که نه درد و دل می کردی از تعفن موجود ؛ دلم گرفت.و فقط گوش کردم و هیچ نتوانستم بگویم.شرمم گرفت از بودنم.

دلم پر می زد که کاری کنم ؛ برای تو برای خودم. ناتوان بودم و آگاه. و بد دردی است که بدانی و هیچ نتوانی انجام دهی.حتی نتوانستم دلداری ات دهم.

دوست من دعا می کنم برایت.که بروی. پر بکشی از این منجلاب.هر شب دعا خواهم کرد.

۲.دلاور امروز دلم هوای مردانگی تو در پس خاکریزت را داشت.

عجیب است. سه روز پیش از فریاد خالی شدم و دوباره امروز با یادت پر.گریه هم آرامم نکرد.

شما کجا و ما کجا...

فقط شرمنده ام.شرمنده ی آبروی تو.

۱۳۸۶ تیر ۲۳, شنبه

ترس

افسانه وار می تازی

بر حجم اندوهم

که به چه غمینی؟

و خواهان دانستنی و من

هیچ نگویم

تو را می خواهم و تو نیک می دانی.

کافی است یک روز ندیدنت برای نبودنم

و در خود بودنم که کجایی تو کنون.

افسوس که روزگار برگ برنده ای باقی نگذاشت

و هر کس که آمد لیچاری گفت.

و تنها راه

دل به دریا زدن شد

و من ترسو از آب...

۱۳۸۶ تیر ۲۲, جمعه

بی بهانه

امشب خوشحالم. می خواهم چیزی بنویسم تا بدانی تو  نیز. اما هر چه می اندیشم ذره ای از این انباری ذهن بیرون نمی ریزد.

حال که می نگرم می بینم چیزکی نوشته ام تا بدانی.

خوشحالم!

۱۳۸۶ تیر ۱۶, شنبه

خبرت هست که از خويش خبرم نيست مرا

بعد از ساعت ها صدای نا هنجار رقص اکنون آرامشی است.

من امشب خواهان گریه بودم و مجبور به خنده.که نیازارم کسی کمکی‌ (به فتح ک).

چه صورتک وار رفتار می کردیم و هر کس در پی اثبات شادی اش بود.در پس جر عه های فراموشی.و پشت دیوار دود فاصله بود بین من تا من.

کسی نمی داند که من کجاست؟!

پی نوشت ۱ : این متن صرفا ادبی است و دارای هیچ گونه ارزش برای تحلیل شخصیت این جانب  نمی باشد.

پی نوشت ۲ : منظور از پی نوشت ۱ این است که من اهل دود و مایع فراموشی نیستم.

پی نوشت ۳ :هیچی. یادم رفت.

۱۳۸۶ تیر ۱۳, چهارشنبه

ای کاش...

ای کاش سر باز کند . ای کاش تماما بیرون بریزد.عقده را می گویم.چه کثافتی خوا هد شد. و من بی آبرو که تا این حد عقده؟؟؟