۱۳۸۸ مرداد ۱۰, شنبه
صداش در نمی آد
" عاشقم من ، عاشقی بی قرارم
کس ندارد ، خبر از دل زارم ... "
یه بنده خدای دیگه ای می خوند :
" ای قشنگ تر از پریا ، تنها تو کوچه نریا
بچه های محل دزدن ، عشق منو می دزدن ، عشق منو می دزدن ! "
یه بنده خدای دیگه ای ام هست که هیچی نمی خونه . صداش زیاد خوب نیست ...
۱۳۸۸ مرداد ۳, شنبه
مالیخولیا
بر نیاید از تمنای لبت کامم هنوز بر امید جام لعلت دُردی آشامم هنوز
روز اول رفت دینم در سر زلفین تو تا چه خواهد شد در این سودا سرانجامم هنوز
حافظ هم تب داره .
چشمام بازه و تو هستی ... چشمام رو می بندم ، تو نیستی ... می ترسم و سریع چشمامو باز می کنم ... نیستی ... رفتی ... به خودم لعنت می فرستم ... نیستی ...
تب دارم . بلند می شم می رم تو حموم ، جلوی توالت فرنگی زانو می زنم و کلمو می کنم تو کاسش ، تا گردن فرو می رم توش . بعد با دستم سیفونشو می زنم . آب پر می شه تو کاسه و از نوک سر تا گردنم میاد بالا . بعدم خالی می شه و می ره پایین . دوباره سیفون رو می کشم ، دوباره و دوباره و دوباره ... اینقدر این کار رو می کنم تا مغزم نم بر داره . بعد پا می شم و می رم جلو آینه . چشمام ، چشمامو نگاه می کنن . خیسن و قرمز . مسواکمو برمی دارم و خمیر دندون می ذارم روش . شروع می کنم مسواک زدن ، اینقدر مسواک می زنم که دیگه خمیری رو مسواک نمونده باشه و دیگه کف نکنه . بعد دوباره خمیر دندون می ذارم رو مسواک و به این کار ادامه می دم ، دوباره و دوباره و دوباره ... تا بالاخره خمیر دندون تموم می شه . بعد که تو آینه نگاه می کنم و می بینم دندونام دارن از سفیدی برق می زنن ، اینقدر که برقشون چشمامو می زنه ، می دوم و می رم تو اتاقم . موبایلمو بر می دارم و زنگ می زنم به دوستم . دندون پزشکه . ساعت سه صبحه . یه صدای خواب آلود از اون ور خط جوابمو می ده که : " بله ؟ " تو گوشی داد می زنم : " دکتر تو بهم قول دادی ، یادت نره ها ، قول دادی برام همه ی دندونامو می کشی ، همشو ، یادت که هست ، بهم قول دادی " فحشی می ده و گوشیشو قطع می کنه . خیالم راحت می شه که هنوز سر قولش هست و یادش نرفته . یه نفس راحت می کشم .
دلم می گیره . می رم تو آشپزخونه . برای خودم چایی میریزم . چایی که از صبح دیروز تو کتری مونده . یخ یخه . بعدش با لیوانم می رم تو بالکن . زل می زنم به اون دور دورا ، یه چیز شوری رو ، روی لبم احساس می کنم ، نمی دونم چرا چشمام می سوزن ...
شاملو
هرگز از مرگ نهراسیده ام
اگرچه دستانش ، از ابتذال ، شکننده تر بود .
هراس من – باری – همه از مردن در سرزمینی است
که مزد گورکن
از آزادی آدمی
افزون تر باشد
***
جستن
یافتن
و آنگاه
به اختیار برگزیدن
و از خویشتن خویش
باروئی پی افکندن ...
اگر مرگ را از این همه ارزشی بیشتر باشد
حاشا حاشا که هرگز از مرگ هراسیده باشم .
پی نوشت 1 :
می گه : چرا نمی ذارن بریم سر مزار ؟
می گم : آخه احمقا می ترسن شاملو از قبر بلند شه و رهبری جنبش رو بدست بگیره ، اونوقته که ماتحتشون پارست ...
پی نوشت 2 : چرا روز تولد شاملو سر مزارش جمع نمی شیم ؟ چرا روز مرگش ؟
۱۳۸۸ تیر ۳۱, چهارشنبه
سرباز
روی توالت فرنگی نشستم و چهره اش را نگاه کردم . با چشمان بسته ، آرام همانجا دراز کشیده بود . آن قدر آرام که فکر می کردی خوابیده است و مشغول دیدن رویایی زیباست . اما مرده بود .
چه کار می توانستم بکنم . بلند شدم و از حمام آمدم بیرون . رفتم پشت در اتاقش . در اتاق را باز کردم و داخل شدم . همه چیز اتاق مرتب بود . هیچ نشانه ای از به هم ریختگی نمی دیدم ؛ نه روی میز تحریرش ، نه روی تختش و نه هیچ جای دیگر . کیفش هم درست همان گوشه ای از اتاق گذاشته بود که همیشه می گذاشت . از اتاق بیرون آمدم . در را هم پشت سرم بستم .
رفتم توی آشپزخانه . گیج بودم . در یخچال را باز کردم و پارچ آب و شربت لیمو را در آوردم . گذاشتمشان روی میز آشپزخانه . یک لیوان و یک قاشق هم برداشتم . نشستم پشت میز وبرای خودم شربت درست کردم . شاید تغییری در حالم ایجاد می کرد . شربت خنک را که خوردم انگار کمی بهتر شدم . چون توانستم خودم را جمع کنم و شروع کنم به فکر کردن .
آخرین بار برادرم را دیروز صبح دیده بودم . قبل از اینکه از خانه خارج شود . تازه بیدار شده بودم و توی آشپزخانه داشتم صبحانه می خوردم . آمد توی آشپزخانه . معلوم بود دوش گرفته و اصلاح کرده ، لباس هایش را پوشیده و آماده ی رفتن بود . سلام کرد و برای خودش چای ریخت . آمد نشست کنارم . ساکت سرش را پایین انداخته بود و چیزی نمی گفت . من هم چیزی نمی گفتم . بعد از چند دقیقه ، سرش را بالا آورد و گفت دوستم دارد . خندیدم و در جوابش گفتم که من هم دوستش دارم . فکر کردم حتما باز دیشب کابوس دیده . از وقتی مادر مرده بود ، بعضی شب ها کابوس می دید . کابوس هایی که اذیتش می کردند . بعدش صبح ها می آمد و به من می گفت که دوستم دارد . می گفت وقتی بداند که می دانم دوستم دارد ، خیالش راحت است و آرام می شود .
چایی اش تمام شد . بلند شد که برود . از آشپزخانه که داشت خارج می شد برگشت و گفت که شب دیر می آید ، که منتظر نمانم و بخوابم . من هم گفتم مراقب خودش باشد ؛ و بعد او رفت .
سرباز بود . این یکی دو هفته ی اخیر کاملا اضطراب داشت . این را هر شب که به خانه می آمد احساس می کردم . کشور در وضعیت خوبی نبود . هر روز خبرهای تازه نشان از این داشت که به زودی جنگی در می گیرد . این قضیه به شدت رویش تأثیر گذاشته بود . کاملا واضح بود که حالش خوب نیست ، اما حرفی نمی زد . من هم نمی توانستم چیزی بگویم . وقتی دوست نداشت حرف بزند ، امکان نداشت که حرف بزند . این مواقع هیچ کاری از دست تو ساخته نبود .
از پشت میز بلند شدم و از آشپزخانه بیرون آمدم . دوباره به اتاقش رفتم . در را باز کردم و داخل شدم . رفتم و روی تختش نشستم . اتاق را که نگاه می کردی همه چیز مرتب بود .عادت داشت که اتاقش را همیشه مرتب و تمیز نگه دارد . چقدر مادر به خاطر این اخلاق خوب او ، مرا که همیشه اتاقم نامنظم و شلوغ بود ، سرزنش می کرد . چقدر مادر دوستش داشت .
همین طور که داشتم اتاق را نگاه می کردم ، روی میز تحریر چشمم به تکه کاغذی افتاد . از روی تخت بلند شدم و رفتم بالا سر میز تحریر ایستادم . کاغد سفید کوچکی بود که دو خط نوشته رویش داشت . یادداشت برادرم بود . برش داشتم و خواندم . نوشته بود :
" رویای جنگ در سر دارند
می میرم شاید زاده شود کودک صلح ... "
کاغذ را روی میز گذاشتم و از اتاق خارج شدم . به سمت حمام رفتم . در حمام را باز کردم و داخل شدم . همانجا آرام توی وان دراز کشیده بود . صورتش را نگاه کردم . رویای زیبایی می دید ...
عروسک ها
آقای جیم عروسک گردان است .
دیشب عروسک های خیمه شب بازی آقای جیم قیام کردند !
در حالی که بندهای دست و پاشان را می بریدند
فریاد می زدند :
ما دیگر حرف های تو را گوش نمی کنیم آقای جیم !
ما دیگر هر کاری که بگویی را انجام نمی دهیم آقای جیم !
ما دیگر آزادیم آقای جیم !
اما آقای جیم خواب بود
آقای جیم صدای عروسک ها را نمی شنید
دیشب عروسک های خیمه شب بازی آقای جیم قیام کردند
دیشب عروسک های خیمه شب بازی آقای جیم ، دیگر عروسک نبودند ...
دیشب آقای جیم تنها شد ...
۱۳۸۸ تیر ۲۰, شنبه
سوء تفاهم
این یک فصل دیگر است
این یک فصل دیگر است رمانی است ساده ؛ درباره ی زندگی مردی به نام عماد که در خانه ی پدری اش زندگی می کند . تنها ساکن خانه است . پدر و مادرش فوت کرده اند و و باقی اعضای خانواده اش نیز از ایران رفته اند . زندگی اش از طریق اجاره دادن خانه به گروه های فیلم برداری می گذرد . همسر و فرزندی ندارد و تنها گاهی یکی از دوستان سربازیش به او سر می زند . تنهاست .
داستان کتاب به سادگی شروع می شود . یک گروه فیلم برداری در خانه مشغول کار خودشان هستند . عماد با یکی از بازیگران خانم گروه آشنا می شود . رابطه ای صمیمی بینشان ایجاد می شود و با صحبت هایشان خواننده از گذشته و زندگی خانوادگی بازیگر با خبر می شود . هم چنین با فلش بک های مناسب خواننده با قصه ی عشق قدیمی عماد و دلیل تنهایی کنونی اش آشنا می شود ...
اولین چیزی که توجه خواننده را هنگام خواندن کتاب جلب می کند ، قدرت تصویری بسیار بالای داستان است . تصویر سازی های زیبایی که خواننده را جذب داستان می کنند . شاید این ویژگی ناشی از تجارب بازیگری خانم شیرمحمدی و آشنایی شان با سینما باشد . در هر صورت این خصوصیت کتاب ، داستان را بسیار دلنشین و پر کشش می کند .
از معمولی بودن کاراکتر ها نیز می توان به عنوان اصلی ترین ویژگی این داستان نام برد . خصوصیتی که باعث می شود خواننده ی ایرانی با شخصیت های کتاب دچار حس هم ذات پنداری شده و به چشم یک قهرمان به آنها نگاه نکند . از شادی آن ها شاد شود و از ناراحتی شان ناراحت . خصوصیتی که مثلا در کاراکترهای معمولی داستان های سلینجری نمی توان مشاهده کرد . در واقع در این داستان ها کاراکتر ها در ظاهر آدم هایی معمولی هستند اما در پس قضیه ، هر کدام قهرمان هایی هستند که حتی کوچکترین مسائل را هم می خواهند با فریادی آرام در مغز مخاطب فرو کنند . قهرمان هایی هر چند دوست داشتنی اما در باطن غیر معمولی و غیر قابل دسترس . اما در این یک فصل دیگر است تمام شخصیت ها آدم هایی معمولی هستند که زندگی خودشان را دارند و همین معمولی بودن و ویژه نبودن باعث می شود که خواننده آن ها را لمس کند ودوستشان داشته باشد .
این یک فصل دیگر است رمانی است هر چند کوتاه ولی دوست داشتنی که خواندش بسیار لذت بخش است .
این یک فصل دیگر است
مرجان شیرمحمدی
نشر مرکز
چاپ اول 1387
2900 تومان
۱۳۸۸ تیر ۱۲, جمعه
مردی که مغزش متلاشی شد
دیشب فراموش کرده بود پرده را بکشد و حالا آفتاب تمام تختش را گرفته بود و گرمایش نمی گذاشت که بخوابد .
چشمانش را باز کرد . سبکی عجیبی در سرش احساس می کرد . بلند شد و نشست . گرمای آفتاب آنقدر بود که مجبورش کند دست دراز کرده و پرده را بکشد . وقتی پرده را کشید احساس بهتری پیدا کرد . هنوز در حال و هوای خواب بود ، ولی دلش نمی خواست که دوباره دراز بکشد . برگشت و میز تحریرش را نگاه کرد .
دو جعبه ی خالی پیتزا ، ته مانده ی مقداری چیپس ، یک پارچ آب ، یک پاکت سیگار و یک فندک ، یک زیر سیگاری پر از خاکستر و ته سیگار ، دو لیوان و سه قوطی خالی مشروب تمام چیزهایی بود که روی میز می دید .هر چه فکر کرد یادش نیامد دیشب چه کسی همراهش بوده .
دوباره سه قوطی را نگاه کرد . مسخره بود . با توجه به مقداری که دیشب خورده بود الان باید سردرد شدیدی را تحمل می کرد . ولی از سردرد خبری نبود . فقط سبکی عجیبی را در سرش احساس می کرد .
بی خیال وسایل روی میز شد و سرش را پایین انداخت . کف اتاقش همانگونه بود که همیشه بود . هر روز صبح کف اتاقش را به دقت نگاه می کرد به این امید که شاید تغییری در آن ایجاد شده باشد . ولی هر روز به یک نتیجه می رسید . تغییری در کار نبود .
مقداری از موهای بلندش روی صورتش ریخت . دستش را به سمت سرش برد تا موها را عقب بزند . وقتی که موهایش را لمس کرد احساس کرد با مایع چسبناکی به هم چسبیده اند . دستش را کمی بیشتر در موهایش فرو کرد . موها با مایع چسبناکی به هم چسبیده بودند . دستش را بیرون آورد و نگاه کرد . رنگ مایع چیزی بود بین سفید و زرد با رگه هایی از قرمز تیره . برگشت و بالشتش را نگاه کرد . بالشت سفیدش قرمز شده بود و لابه لای این رنگ قرمز ، تکه های از جسمی سفید و زرد رنگ به چشم می خورد . دست دراز کرد و تکه ای را برداشت . لیز بود و نرم . از نزدیک به آن نگاه کرد . یه تکه مغز بود !
ناگهان آن را انداخت و با دو دست شروع کرد به جستجو روی سرش . کمی که گشت دست از جستجو برداشت . چیزی را که می خواست پیدا کرده بود . یک سوراخ سمت چپ پیشانیش بود و سوراخ دیگری هم در پشت سرش ، در سمت راست وجود داشت . سرش سوراخ شده بود ، و آن مایع چسبناک هم مخلوطی از خون و مغز او بود .
بلند شد و از اتاقش بیرون آمد . جلوی آینه ی قدی توی راهرو ایستاد . موهایش را بالا زد و شروع کرد به وارسی سوراخ روی پیشانیش . سوراخی بود نه کوچک ، نه بزرگ . یک سوراخ متوسط بود ؛ با لخته های خون جمع شده دور و برش . موهایش را روی سوراخ ریخت و با دست چند بار موها را روی آن فشار داد .
به داخل اتاق بازگشت . رفت پای میز و از پارچ برای خودش یک لیوان آب ریخت . همین طور که آب را می نوشید متوجه تکه کاغذی شد که روی میز افتاده بود . کاغذ را برداشت و نگاه کرد . روی کاغذ نوشته شده بود :
" دوست عزیز ،
دیشب وقتی خواب بودید ، من با کلت کمری خود خدمتتان رسیدم ؛ و مغزتان را متلاشی کردم .
امیدوارم خواب های شیرین دیده باشید ، هرچند که فکر نمی کنم صبح ، چیزی از آن ها را به خاطر بیاورید .
ارادتمند شما ، فرشته ی نجات . "
یادداشت را روی میز انداخت و با خود گفت این دیگر کدام خری است . پاکت سیگار و فندکش را برداشت . رفت و کنار پنجره ایستاد . پرده را کنار زد و پنجره را باز کرد . نسیم ملایمی می آمد . سیگاری روشن کرد وبه ماشین هایی که در اتوبان می رفتند و می آمدند ، خیره شد .
سبکی عجیبی در سرش احساس می کرد .
۱۳۸۷ بهمن ۳, پنجشنبه
جانا چه گویم شرح فراقت ...
از این کشور ، مردمش و اعتقاداتشون ، متنفرم .
این آخرین پست این وبلاگ بود .
۱۳۸۷ دی ۶, جمعه
کمدی پایان پذیرفت !
Finnita La Commedia
او فردی سیاسی نبود . از سیاست هم خوشش نمی آمد .معتقد بود سیاست دستاویزی است برای سیاستمدارن تا مردم را آن طور که مایلند در راستای منافع خودشان برقصانند.
او تنها یک کارمند ساده ی اداره ی آمار بود که دهه ی پنجم عمرش را در تنهایی می گذراند ؛ بدون همسر و فرزند و خانواده یا حتی دوست و آشنایی. هر روز صبح رأس ساعت شش و نیم از خواب بر می خاست و تا هفت دیگر دوش گرفته و اصلاح کرده سر میز صبحانه نشسته بود . صبحانه ی همیشگی اش شامل دو عدد تخم مرغ نیمرو ، دو نان تست و یک فنجان قهوه ی تلخ می شد .اعتقاد داشت قهوه ی تلخ اول صبح انسان را هشیار می کند .
رأس ساعت هفت و نیم از خانه خارج می شد و مسیر بیست دقیقه ای خانه تا اداره را پیاده گز می کرد . ساعت هفت و پنجاه و پنج دقیقه کارت می زد و رأس ساعت هشت پشت میز زهوار در رفته ای در دفتر کارش نشسته و کار را شروع کرده بود . دفتر کاری جزئی که در انتهای یکی از سیصد و چهل و دو راهروی موجود در طبقات مختلف ساختمان بزرگ اداره ی آمار مثل هزار و سیصد و شصت و هفت دفتر کار معمولی و دون پایه ی دیگر اهمیت چندانی نداشت و توجهی را بر نمی انگیخت . دفتر کاری کوچک و بدون پنجره که تنها قادر بود همان میز زهوار در رفته و کارمندش را در خود جای دهد .
تا فرا رسیدن ساعت نهار بی وقفه کار می کرد . ساعت نهار از دوازده شروع می شد و تا یک ادامه داشت .در این زمان او مشغول خوردن باقی مانده ی شام شب قبلش می شد که هر روز به عنوان نهار با خود به اداره می آورد . پس از نهار دوباره به کار مشغول می شد .
کار او تطبیق جداول بایگانی با نمونه گیری های عملی هر ساله و به روز کردن اطلاعات و آمار موجود بود . اطلاعات و آمار موضوعاتی همچون : " تأثیر زاد و ولد ماهی های قرمز در پدید آمدن سیل " ، " تأثیر تعداد دفعات رم کردن گاو میش های دشت مرکزی در سال ، در پدید آمدن زلزله در مناطق جنوبی کشور" ، " تأثیر مرگ و میر سوسک های حمام در بالا رفتن سطح شادمانی مردم " و ... .
تا ساعت پنج بعد از ظهر که پایان ساعت کار اداری محسوب می شد ، کارش را ادامه می داد . به دلیل تنها زندگی کردن و در نتیجه پایین بودن مخارج زندگی اش هیچ گاه برای اضافه کاری نمی ماند .
ساعت پنج و نیم به خانه بر می گشت و تا شش استراحت می کرد . از ساعت شش تا هفت مشغول تهیه ی شام و بالطبع نهار فردایش می شد . شام خوردنش تا هشت طول می کشید. هشت تا نه ونیم هم به تماشای تلویزیون و خواندن روزنامه – که هر روز هنگام بازگشت از اداره در مسیر می خرید – سپری می شد . رأس ساعت نه و نیم مسواک زده در تخت خوابش دراز کشیده و آماده ی خواب بود . با خاموش کردن چراغ خواب کنار تختش روز را به پایان می رساند و به خواب می رفت تا فردا صبح دوباره بیدار شده و روزش را از سر گیرد .
هنگامی که خبر کشته شدن او پخش شد ، واکنش اندک افرادی هم که او را می شناختند در حد " جدی؟ " ، " چی ؟ " ، " کی ؟ " ، " هان ؟ " و " اِهِم ! " با قی ماند .
در واقع قتل او قتلی سیاسی بود . جناح قدرتمند حاکم بر کشور برای ترساندن جناح مخالف ، سلسله قتل هایی پی در پی را ترتیب داد . قتل تعدادی از مردم عادی که کشته شدنشان فقط در صفحه ی حوادث روزنامه ها درج می شد و تشنجی در وضع سیاسی کشور ایجاد نمی کرد . پس از آن با ارسال پیام هایی به جناح مخالف هشدار داده می شد که این افراد می توانستند سیاسیونی از جناح شما باشند و بدین ترتیب جناح حاکم به هدف خود دست می یافت .
پس از قتل ها نیز حکومت جهت آرام کردن افکار عمومی و نشان دادن اقتدار خود در مسائل امنیتی و انتظامی ، در نمایشی دروغین عده ای را به عنوان جاسوس و عامل بیگانه دستگیر کرده و پس از آن در دادگاهی که برای ایشان برگزار شد ، آنها را به عنوان عامل جنایات اخیر نیز معرفی نمود . و اینگونه جلوه داد که با این کشتار ها می خواسته اند به حکومت ضربه بزنند . سپس حکم اعدام برایشان صادر گشته و سریعاً اعدام شدند .
تمام این وقایع در کمتر از سه ماه اتفاق افتاد و بدین گونه پرونده ی قتل ها مختومه اعلام گردید . و پس از چند ماه تمام قضایا به دست فراموشی سپرده شد .
او فردی سیاسی نبود . از سیاست هم خوشش نمی آمد .
۱۳۸۷ آبان ۲۹, چهارشنبه
یک نقد
اولین نکته ای که هنگام تماشای کارناوال با لباس خانه به ذهن خطور می کند این است که با نمایشی روبرو هستیم با موضوعی از بطن جامعه. کمتر فردی را می توان پیدا کرد که تا کنون با هیچ یک از موضوعات پنج اپیزود مختلف این نمایش به چالش کشیده نشده باشد.
ناهنجاری هایی اجتماعی که گاها حادثه ای در گذشته عامل وجود امروزشان گشته ، مشکلاتی روانی که فرد بیمار با آن دست به گریبان است : " تصویر مخوفی از یک متجاوز ، تصویر مهربانی از یک مادر فراموش شده ، تصویر کابوس گونه ای از یک عشق ویران ... "
تا اینجای کار خوب است . فکری پشت متن خوابیده . اما ...
اما تا انتهای اجرا دیگر این فکر را به صورت بیدار نمی توان پیدا کرد . شاید بتوان گفت نقطه ی ضعف نمایش هم همین باشد ؛ که بیان می دارد چنین واقعیاتی وجود دارند ولی راه حلی برای برخورد با آن ها ارائه نمی دهد . در واقع پس از پایان نمایش ، مخاطب سردرگم ، نمی داند که اگر بر فرض مثال در آینده با یکی از این معضلات مطرح شده روبرو گشت چه عکس العملی باید از خود نشان دهد . اصلا رفتار صحیح با این گونه ناهنجاری ها چگونه است ؟!
به نکته ی دیگری که می توان اشاره کرد حجم وسیع شوخی های کلامی در این نمایش است . خصوصا که از اپیزود سوم به بعد جزء جدا نشدنی نمایش می شوند و مدام تماشاگر را به خنده وا می دارند .
این طور به نظر می رسد که ترس از برقرار نشدن ارتباط مخاطب با موضوع جدی این نمایش (و شاید خسته شدن از این حرف های جدی) کارگردان را وا می دارد تا از این حربه استفاده کرده و دوباره نبض جریان را در دست بگیرد و مخاطب را به عرصه بازگرداند.(مشکلی که شاید بتوان گفت در بسیاری از متن های فارسی امروز می توانیم آن را مشاهده کنیم. همراه باقی ماندن تماشاگر با نبض اجرا به قیمت زیر سوال بردن فهم مخاطب و استفاده از هجو و هزل)
در هر حال شاید بتوان این خنده را نقطه ی مثبتی برای نمایش دانست اگر از این زاویه به موضوع بنگریم که استفاده از این ابزار می تواند خوشایند تماشاگر عام (مخاطبی که شاید سالی یک بار هم گذرش به سالن های اجرای تئاتر نیفتد) باشد و کم کم باعث جذب همین مخاطب و بالا رفتن سطح فرهنگی جامعه شود(!!) .
هر چند که می شد از سطح های بالاتری از شوخی همچون کمدی موقعیت ، طنز (خنده ای همراه با تفکرو نقد) و ... استفاده کرد .
در کنار همه ی این مسایل از فاکتور هایی همچون موسیقی خوب نمایش و بازی های خوب بازیگران (خصوصا بازی محمد حاتمی) نمی توان به سادگی گذشت .
در هر حال کارناوال با لباس خانه نمایشی است پنج اپیزودی شاید بعضا دل نشین که بیان می دارد " زندگی با همه ی خوبی ها و بدی هایش ، زندگی با همه ی لحظات طنز و تراژیک آن ، مثل یک کارناوال است با لباس خانه ، که ارزش زیستن دارد ! "
۱۳۸۷ آبان ۱۹, یکشنبه
What?Are you kidding me?
تاریخ : 18/8/1387
شماره : 1
پیوست : ندارد
مدیریت محترم روابط عمومی شرکت ایر تویا :
احتراما به استحضار می رساند اس ام اس ای تبلیغاتی با مضمون :
" تویوتا کمری با پرداخت 12 میلیون در نمایندگی های ایر تویا تلفن : 82177621 "
در تاریخ 18/8/1387 دقیقا در میانه ی خواب شیرین توسط این جانب دریافت گردید . از آنجاییکه این تبلیغ نا بجا مخل آسایش و آرمیدن ما گردید از این رو اعلام می دارد از این تاریخ به بعد دیگر خریدی از آن شرکت محترم نخواهیم داشت.
متوجه هستید که اصلا بحث مادیات در میان نیست (!!)
قبلا از درک متقابل آن مدیریت محترم کمال سپاس گذاری را داریم.
با تشکر
ارادتمند
خر نسبتا فهیم خواب آلوده
۱۳۸۷ آبان ۷, سهشنبه
اپیزودیک صحرا
اپیزود اول :
در دنیا مکان هایی وجود دارد که زمان در آنجا مفهومی ندارد .
اپیزود دوم :
افسون صحرا کسی را که گرفت دیگر رها نمی کند .
اینجا احساس زنده است ، ستاره ها نزدیک ترند ، خدا نزدیک تر است ...
سبحان الله الذی خلق السماوات و الارض
اپیزود سوم :
هر چه می خواهید بگویید ؛ ولی به عقیده ی بنده در برخورد اولی که با یک شتر می توان داشت ، پاک کردن آب بینی با پاچه ی شلوار شما از جانب شتر مذکور رفتاری بسیار منطقی و معقول خواهد بود .
از آشنایی با شما بسیار مسرور گشتم جناب شتر !!
اپیزود چهارم :
تو این مملکت همه دارن می دون غیر از اونایی که باید بدون ...
خداحافظ کمی غمگین ... به یاد اون همه تردید ...
به تو ، که دوستت دارم ...
تا دیداری ...
پی نوشت 1 : دارم عادت می کنم به رفتن آدم های خوب دور و برم - شاید هم خودم را فریب می دهم و اینگونه وانمود می کنم ، عادتی در کار نیست – آدم های خوبی که یک سال گذشته را با آن ها گذراندم . دوستان خوبی که از من ، من ِ جدیدی ساختند .
و حالا تک تک می روند . و من منتظر نشسته ام ...
پی نوشت 2 : سمانه جان ، چه زود جیم زدی ناقلا !
هر کجای این دنیا ی کوچک که می روی ( که من هم می خواهم بیایم همان جا ! ) شاد و خندان باشی . به حمید سلام برسان .
۱۳۸۷ مهر ۱۳, شنبه
پیاده رو
بدون شک تهران مزخرف ترین پیاده روهای جهان را دارد .
وقتی که مجله ای خریده ای و می خواهی با آرامش در هوای مطبوع یک عصر پاییزی نه چندان شلوغ ، قدم زنان به مطالعه ی آن بپردازی ؛ وقتی که آنچنان غرق مطالعه شده ای که دیگر صدای ماشین های اطراف را نمی شنوی ...
آن وقت است که آن قدر چاله چوله سر راهت سبز می شود ؛ آن قدر پایت به کنده ی درخت سبز شده وسط پیاده رو و آنجا و اینجا گیر می کند ؛ که مجبور می شوی بایستی ، چشمانت را ببندی و یک نفس عمیق بکشی ، با آرامش مجله را مچاله کرده و توی جوی آب بیاندازی .
آن وقت چهار چشمی حواست را به پیاده رو بدهی مبادا که خدای نکرده جوان مرگ شوی !
۱۳۸۷ مهر ۱۱, پنجشنبه
تبریک!
سمانه جان نمی دانی وقتی شنیدم چقدر خوشحال شدم . مبارک باشد .
پی نوشت : امشب خیلی خوشحالم کردی!!
۱۳۸۷ مهر ۵, جمعه
خنداندن کسب و کار من است
با یاد سِر چارلز اسپنسر چاپلین
خنداندن کسب و کار من است
با خواندن نامه وا رفته بود . روی چهار پایه نشسته و زمین را خیره می نگریست . احساس خفگی می کرد . کاش زمان به عقب باز می گشت . ای کاش می توانست به چند لحظه ی قبل باز گردد و نامه ای را که پسرک دربان برایش آورده بود پاره کند . آخر چرا حالا ؟ چرا حالا باید این خبر به دست او می رسید ، آن هم درست قبل از شروع نمایش .
صدای همهمه ی مردم را می شنید . مردمی که آمده بودند تا امشب اجرای او را بر روی صحنه به نظاره بنشینند . درست همانجا بودند . پشت پرده ی سن ، منتظر و آماده . کافی بود پرده کنار رود تا بتواند صورت تک تکشان را ببیند .
* * * *
مردم هر شب در صف های طولانی می ایستادند تا بلیط تهیه کنند . بلیط نمایش او ، مشهورترین کمدین شهر .
حدود یک سال پیش به این شهر وارد شده بود . در شهر خودش کسی بابت تماشای نمایش پولی پرداخت نمی کرد و او غیر از این کار ، کار دیگری نمی دانست . پس به ناچار برای تـأمین خرج زندگی همسر و دختر کوچکش ، آنجا را ترک کرده و به این شهر آمده بود .
کم کم آوازه ی او واجراهای خنده دارش در شهر پیچیده و آرام آرام برای شهر و مردمش به نمادی از خنده تبدیل گشته بود . مردی که همیشه می خندید و همیشه می خنداند .
* * * *
باورش نمی شد این اتفاق افتاده باشد ؛ بار دیگر نامه را خواند . اتفاق افتاده بود . یک ماه پیش همسر و دختر پنج ساله اش بر اثر ابتلا به وبا درگذشته بودند و حالا این خبر به او رسیده بود . نمی توانست باور کند که دیگر وجود نداشتند . نمی توانست باور کند که آن فرشته ی کوچک معصوم که بعد از سال ها به زندگی اش معنا بخشیده بود دیگر نیست تا وقتی که او بعد از ماه ها به خانه باز می گردد ، دوان دوان روی پاهای کوچکش به استقبال او بیاید ؛ خودش را در آغوش او جا کند و با شیرین زبانی بپرسد که چه چیزی برایش سوغاتی آورده است .
در گیجی خود غوطه می خورد که متوجه سکوت ناگهانی جمعیت حاضر در سالن اجرای نمایش نشد . در واقع متصدی پرده از او پرسیده بود که برای اجرا آماده است یا خیر ؛ و چون جوابی نشنیده بود ، این را به حساب آمادگی گذاشته و پرده را کنار زده بود ...
* * * *
آن شب بازیگر روی صحنه گریست و مردم خندیدند ...