عاشق نور بود و خورشید و رنگین کمان . قصه ها را باور داشت . قصه هایش را که بردی تاریکی همدمش شد . می نشست گوشه ی اتاقش و زل می زد به سقف . بارها پرسیدم : " روی سقف دنبال چی می گردی ؟ " همانطور که توی تاریکی به سقف زل زده بود جواب می داد : " دنبال آسمون " . بعد همانطور آرام به سمتم بر می گشت و می گفت : " اما ستاره ها رفتن ... "
۱۳۸۸ شهریور ۱۴, شنبه
بهترین خواهر دنیا
salam.
khoobi?
delam vasat tang shode.
hamin.
dooset daram.
taze fek konam kolli ghose dari ke be ma nemigi.
khoob bash dadashi.
to mitooni!>:D<
boos
khoobi?
delam vasat tang shode.
hamin.
dooset daram.
taze fek konam kolli ghose dari ke be ma nemigi.
khoob bash dadashi.
to mitooni!>:D<
boos
دارم سعیمو می کنم آبجی ، سعیمو می کنم . دووم میارم ، درست می شم . مطمئن باش .
۱۳۸۸ شهریور ۸, یکشنبه
قیام صندلی ها
دو هفته ی پیش بود که مردم پایتخت متوجه شدند دیگر نمی توانند روی صندلی ها بنشینند . یعنی یک روز صبح ناگهان همه ی شهر دریافتند که دیگر صندلی ها اجازه ی نشستن رویشان را به آن ها نمی دهند . هر کسی که می خواست باسنش را روی نشیمن گاه یک صندلی قرار دهد ، صندلی خودش را کنار می کشید و انسان بیچاره روی زمین ولو می شد . این فرار کردن صندلی ها از زیر باسن مردم ، در روز اول چندین مصدوم هم داشت . پنج پیرمرد و دوازده پیرزن به خاطر ولو شدن روی زمین دچار شکستگی لگن و سه کودک خردسال بر اثر اصابت سرشان با کف زمین دچار شکستگی جمجمه شدند . هم چنین یک گربه نیز به علت نشستن صاحبش بر روی وی ، خفه شد .
روز اول شورش صندلی ها ، شلم شوربایی در پایتخت روی داده بود . از آن جایی که هیچ کس نمی توانست روی صندلی بنشیند ، تمام کارها معلق شده بودند . ترمینال ها ، فرودگاه ها ، دانشگاه ها ، مدارس ، بانک ها ، سینما ها ، ادارات دولتی ، وزارت خانه ها ، رستوران ها و هر جای دیگری که حتی یک صندلی داشت از کنترل خارج شده بودند .
یک ساعتی از ظهر نگذشته بود که دولت ادامه ی روز را تعطیل اعلام کرد ؛ با این امید که فردا اوضاع به حالت عادی باز گردد . که البته فردا چنین نشد . تنها تفاوتی که روز دوم با روز قبلش داشت در رسیدن خبر شورش صندلی ها از بقیه ی شهرهای کشور بود . کم کم معلوم شد این یک شورش سراسری است که تمام کشور را در بر گرفته .
روز سوم دیگر در تمام کشور حتی یک صندلی هم پیدا نمی شد که اجازه دهد مردم رویش بنشینند . شخص رئیس جمهور با حضور در تلویزیون بیان داشت که در صورت باقی ماندن اوضاع بر همین منوال در روزهای آتی ، به جز وزارت خانه ها و ادارات دولتی و بانک ها ، بقیه ی کشور در تعطیلی به سر خواهند برد . ستاد مقابله با بحران کشور نیز بیانیه ای صادر کرد و در آن از مردم خواست تا برقراری شرایط عادی ، کارهای ضروری روزانه را با نشستن بر روی زمین انجام دهند و انجام امور غیر ضروری را تا زمانی که وضعیت کشور به روال سابق بازگردد ، به تعوبق بیاندازند .
نشستن بر روی زمین و کار کردن ، در ابتدای امر راه حلی منطقی به نظر می رسید . اما پس از گذشت دو روز ، گزارشات فراوانی حاکی از بستری شدن جمعیت بسیار زیادی از کارمندان وزارت خانه ها و ادارات دولتی در بیمارستان ها ، به علت کمر درد بسیار شدید ، از سراسر نقاط کشور دریافت شد . بدین ترتیب دوباره فعالیت ها به حالت تعلیق در آمد و کشور در وضعیت هشدار قرار گرفت .
روز ششم بود که برای اولین بار در رسانه ها اعلام شد یک گروه نماینده از جانب صندلی ها برای مذاکره با دولت اعلام آمادگی کرده است . هیچ کس نمی دانست این خبر چگونه و از کجا بدست رسانه ها رسیده بود . هیچ گاه هم معلوم نشد .
در روز هفتم در جلسه ی مذاکره ی دولت و و گروه نماینده ی صندلی ها ، هیچ مسئله ای حل نشد ؛ زیرا در آن جلسه هیچ کس نبود که بتواند زبان صندلی ها را متوجه شود !
بعد از آن جلسه که هیچ حاصلی نداشت ، دولت برای یافتن راه حلی برای این بحران ، جلسه ای اضطراری و غیر علنی با نمایندگان پارلمان و نمایندگان سنا تشکیل داد ...
خب ، از آن جایی که ما نمی دانیم در آن جلسه چه گذشت و این که شخص نویسنده ی داستان ، خودش نیز از این مزخرفاتی که تا اینجا به عنوان داستان برای شما ردیف کرده است ، خسته شده ، بنابر این ترجیح می دهد پایان بندی را به عهده ی خود خواننده بگذارد تا از بین سه گزینه ای که به عنوان پایان برای این داستان ارائه می شود، شخص خواننده ، خودش یکی را به عنوان پایان بندی مناسب انتخاب نماید :
1. پس از مدتی صندلی ها خودشان متحول شدند ، خود به خود سر عقل آمده و صندلی بودنشان را از سر گرفته و تمامی مطالباتشان را فراموش کردند. مردم آن کشور نیز پس از آن به خوبی و خوشی تا آخر دنیا زندگی کردند .
2. از آن جایی که کشور مورد نظر دارای یک حکومت توتالیتر بود و پارلمان و سنا و دولت و این قرتی بازی ها چیزی بود در حد چغندر قند ، در همان جلسه ی غیر علنی تصمیم بر این گرفته شد که با تمام قوا شورش صندلی ها سرکوب شود تا هم این بحران به وجود آمده فروکش کند ، و هم درس عبرتی باشد برای بقیه ی اجسام از قبیل میزها و کمد ها و تخت ها ، تا یک وقت هوس شورش به سرشان نزند .
که البته سرکوب کامل صندلی ها میسر نشد و این حرکت شروعی بود برای جنگی خونین و طولانی بین مردم و صندلی ها .
3. در آن جلسه چند نفر آدم عاقل پیدا شدند و راه حل مناسبی ارائه دادند . طبق آن راه حل ، تعدادی دانشمند و زبان شناس جمع شدند و پس از تلاش فراوان توانستند زبان صندلی ها را درک نمایند . بدین ترتیب مذاکرات از سر گرفته شد و پس از مدتی با برآورده شدن مطالبات صندلی ها ، همه چیز به روال عادی بازگشت . حالا بماند که مطالبات صندلی ها چه بود !
روز اول شورش صندلی ها ، شلم شوربایی در پایتخت روی داده بود . از آن جایی که هیچ کس نمی توانست روی صندلی بنشیند ، تمام کارها معلق شده بودند . ترمینال ها ، فرودگاه ها ، دانشگاه ها ، مدارس ، بانک ها ، سینما ها ، ادارات دولتی ، وزارت خانه ها ، رستوران ها و هر جای دیگری که حتی یک صندلی داشت از کنترل خارج شده بودند .
یک ساعتی از ظهر نگذشته بود که دولت ادامه ی روز را تعطیل اعلام کرد ؛ با این امید که فردا اوضاع به حالت عادی باز گردد . که البته فردا چنین نشد . تنها تفاوتی که روز دوم با روز قبلش داشت در رسیدن خبر شورش صندلی ها از بقیه ی شهرهای کشور بود . کم کم معلوم شد این یک شورش سراسری است که تمام کشور را در بر گرفته .
روز سوم دیگر در تمام کشور حتی یک صندلی هم پیدا نمی شد که اجازه دهد مردم رویش بنشینند . شخص رئیس جمهور با حضور در تلویزیون بیان داشت که در صورت باقی ماندن اوضاع بر همین منوال در روزهای آتی ، به جز وزارت خانه ها و ادارات دولتی و بانک ها ، بقیه ی کشور در تعطیلی به سر خواهند برد . ستاد مقابله با بحران کشور نیز بیانیه ای صادر کرد و در آن از مردم خواست تا برقراری شرایط عادی ، کارهای ضروری روزانه را با نشستن بر روی زمین انجام دهند و انجام امور غیر ضروری را تا زمانی که وضعیت کشور به روال سابق بازگردد ، به تعوبق بیاندازند .
نشستن بر روی زمین و کار کردن ، در ابتدای امر راه حلی منطقی به نظر می رسید . اما پس از گذشت دو روز ، گزارشات فراوانی حاکی از بستری شدن جمعیت بسیار زیادی از کارمندان وزارت خانه ها و ادارات دولتی در بیمارستان ها ، به علت کمر درد بسیار شدید ، از سراسر نقاط کشور دریافت شد . بدین ترتیب دوباره فعالیت ها به حالت تعلیق در آمد و کشور در وضعیت هشدار قرار گرفت .
روز ششم بود که برای اولین بار در رسانه ها اعلام شد یک گروه نماینده از جانب صندلی ها برای مذاکره با دولت اعلام آمادگی کرده است . هیچ کس نمی دانست این خبر چگونه و از کجا بدست رسانه ها رسیده بود . هیچ گاه هم معلوم نشد .
در روز هفتم در جلسه ی مذاکره ی دولت و و گروه نماینده ی صندلی ها ، هیچ مسئله ای حل نشد ؛ زیرا در آن جلسه هیچ کس نبود که بتواند زبان صندلی ها را متوجه شود !
بعد از آن جلسه که هیچ حاصلی نداشت ، دولت برای یافتن راه حلی برای این بحران ، جلسه ای اضطراری و غیر علنی با نمایندگان پارلمان و نمایندگان سنا تشکیل داد ...
خب ، از آن جایی که ما نمی دانیم در آن جلسه چه گذشت و این که شخص نویسنده ی داستان ، خودش نیز از این مزخرفاتی که تا اینجا به عنوان داستان برای شما ردیف کرده است ، خسته شده ، بنابر این ترجیح می دهد پایان بندی را به عهده ی خود خواننده بگذارد تا از بین سه گزینه ای که به عنوان پایان برای این داستان ارائه می شود، شخص خواننده ، خودش یکی را به عنوان پایان بندی مناسب انتخاب نماید :
1. پس از مدتی صندلی ها خودشان متحول شدند ، خود به خود سر عقل آمده و صندلی بودنشان را از سر گرفته و تمامی مطالباتشان را فراموش کردند. مردم آن کشور نیز پس از آن به خوبی و خوشی تا آخر دنیا زندگی کردند .
2. از آن جایی که کشور مورد نظر دارای یک حکومت توتالیتر بود و پارلمان و سنا و دولت و این قرتی بازی ها چیزی بود در حد چغندر قند ، در همان جلسه ی غیر علنی تصمیم بر این گرفته شد که با تمام قوا شورش صندلی ها سرکوب شود تا هم این بحران به وجود آمده فروکش کند ، و هم درس عبرتی باشد برای بقیه ی اجسام از قبیل میزها و کمد ها و تخت ها ، تا یک وقت هوس شورش به سرشان نزند .
که البته سرکوب کامل صندلی ها میسر نشد و این حرکت شروعی بود برای جنگی خونین و طولانی بین مردم و صندلی ها .
3. در آن جلسه چند نفر آدم عاقل پیدا شدند و راه حل مناسبی ارائه دادند . طبق آن راه حل ، تعدادی دانشمند و زبان شناس جمع شدند و پس از تلاش فراوان توانستند زبان صندلی ها را درک نمایند . بدین ترتیب مذاکرات از سر گرفته شد و پس از مدتی با برآورده شدن مطالبات صندلی ها ، همه چیز به روال عادی بازگشت . حالا بماند که مطالبات صندلی ها چه بود !
رفیق
خیلی بی معرفتی رفیق .
پی نوشت : مادرم همیشه می گه : دوستاتو از بین کسایی انتخاب کن که فقط وقت غم و غصه هاشون یاد تو نیفتن ، وقت شادی هاشون یاد تو باشن و بخوان که اون لحظه کنارشون باشی .
شاید این حرف اینجوری کامل بشه که باید دوستامو از بین کسایی انتخاب کنم که علاوه بر خصلت بالا ، فقط موقع شادی هام به من سر نزنن ، وقت ناراحتی هام هم کنارم باشن .
پی نوشت : مادرم همیشه می گه : دوستاتو از بین کسایی انتخاب کن که فقط وقت غم و غصه هاشون یاد تو نیفتن ، وقت شادی هاشون یاد تو باشن و بخوان که اون لحظه کنارشون باشی .
شاید این حرف اینجوری کامل بشه که باید دوستامو از بین کسایی انتخاب کنم که علاوه بر خصلت بالا ، فقط موقع شادی هام به من سر نزنن ، وقت ناراحتی هام هم کنارم باشن .
۱۳۸۸ شهریور ۵, پنجشنبه
لطافت عشق !
اکثر روز را می خوابم تا به تو فکر نکنم ، آن وقت تو ، توی خواب هم دست از سر من بر نمی داری .
می ترسم خودم را هم که بکشم ، آن دنیا فرشته ی عذابم شبیه تو باشد !!
می ترسم خودم را هم که بکشم ، آن دنیا فرشته ی عذابم شبیه تو باشد !!
۱۳۸۸ شهریور ۱, یکشنبه
آن دم که چشمانت بوی گندم می داد ...
آدم عاشق شد . حوا نفهمید . حوا در فکر درخت بود . شیطان لبخند زد و نجوا کرد . خدا با فرشتگان مقربش بود و هیچ ندانست ...
* * *
اول :
راوی : آدم ها عاشق می شوند ؛ آدم ها به عشقشان نمی رسند ؛ آدم ها یاد می گیرند که دیگر عاشق نشوند .
در این میانه عده ای نیز به عشقشان می رسند ؛ که در هر پدیده ای می توان از داده های پرت صرف نظر کرد .
دوم :
دنیا منقبض شد . جلوی چشم هایش . آنقدر جمع شد تا در نقطه ای فرو رفت . همه جا سیاه ، جز نقطه ای نورانی ، روبرویش . می توانست دست دراز کند و با انگشت شست و سبابه نقطه را خاموش کند ...
سوم :
از این شهر و خیابان هایش حالم به هم می خورد . از این شهر و خیابان هایی که بهترین لحظات عمرم را درونشان جا گذاشتم . خاطره شدند . بغض شدند .
خاطره هایی که آنقدر غرقت می کنند که تا چشم باز می کنی ، می بینی میدان ولیعصر را داری مستقیم می روی پایین . می رسی به آبمیوه فروشی . ذرت و قارچ و پنیر می گیری و به جای اینکه در ده دقیقه تمامش کنی ، چهل دقیقه نگاهش می کنی .
اگر خاطره ها نبود ، دلتنگی نبود . عشق نبود . هیچ نبود .
کاش خاطره ها نبود ...
چهارم :
چشم ها را در آینه دید . ناله کرد : " لعنت به همه ی آینه ها " . آینه ها شکستند . توی آینه ها نگاه کرد . خودش نیز شکسته بود . گریست ...
* * *
آدم عاشق ماند . اشک هایش تاریخ شدند . حوا به خواب فرو رفت . شیطان خسته شد و روی برتافت . خدا با فرشتگان مقربش بود و هیچ ندانست ...
* * *
اول :
راوی : آدم ها عاشق می شوند ؛ آدم ها به عشقشان نمی رسند ؛ آدم ها یاد می گیرند که دیگر عاشق نشوند .
در این میانه عده ای نیز به عشقشان می رسند ؛ که در هر پدیده ای می توان از داده های پرت صرف نظر کرد .
دوم :
دنیا منقبض شد . جلوی چشم هایش . آنقدر جمع شد تا در نقطه ای فرو رفت . همه جا سیاه ، جز نقطه ای نورانی ، روبرویش . می توانست دست دراز کند و با انگشت شست و سبابه نقطه را خاموش کند ...
سوم :
از این شهر و خیابان هایش حالم به هم می خورد . از این شهر و خیابان هایی که بهترین لحظات عمرم را درونشان جا گذاشتم . خاطره شدند . بغض شدند .
خاطره هایی که آنقدر غرقت می کنند که تا چشم باز می کنی ، می بینی میدان ولیعصر را داری مستقیم می روی پایین . می رسی به آبمیوه فروشی . ذرت و قارچ و پنیر می گیری و به جای اینکه در ده دقیقه تمامش کنی ، چهل دقیقه نگاهش می کنی .
اگر خاطره ها نبود ، دلتنگی نبود . عشق نبود . هیچ نبود .
کاش خاطره ها نبود ...
چهارم :
چشم ها را در آینه دید . ناله کرد : " لعنت به همه ی آینه ها " . آینه ها شکستند . توی آینه ها نگاه کرد . خودش نیز شکسته بود . گریست ...
* * *
آدم عاشق ماند . اشک هایش تاریخ شدند . حوا به خواب فرو رفت . شیطان خسته شد و روی برتافت . خدا با فرشتگان مقربش بود و هیچ ندانست ...
باد که آمد ...
باد که آمد سبیل هایم را ببرد ، چند لحظه ای وقت خواستم . شاش داشتم . قبول کرد . پشت به باد کردم و مشغول شدم . زمین که خیس شد ، خندید ، لرزید و دهان باز کرد . باد به درون زمین کشیده شد . من ماندم و سبیل هایم ...
۱۳۸۸ مرداد ۳۱, شنبه
من خل شدم ، همین !
یه لواشک گنده ، یه پارچ آب و یه کتاب از یه نویسنده ی ژاپنی خل و چل که بدجوری تو رو به وجد میاره ، بهتر از خیره شدن به سقف و فکر کردن به گربه ی احمقیه که امروز عمرشو داد به خدا ( یا شایدم خدا عمرشو ازش گرفت ) .
این یعنی که هنوزم می تونم انگشت وسطم رو صاف بگیرم رو به دنیا ؟!
پی نوشت : ساعت یازده و نیم شبه ، میدون تجریش . پشت چراغ قرمز ، دختر بچه ی فال فروش روی پنجه ی پاهاش وایستاده و از پنجره ی تویوتا کمری آویزون شده . چراغ سبز می شه و راننده ی تویوتا گازش رو می گیره که بره . دخترک که دستاش گیر کرده شروع می کنه به دویدن با ماشین ...
فقط می زنم توی سرم ... فقط می زنم توی سرم ...
این یعنی که هنوزم می تونم انگشت وسطم رو صاف بگیرم رو به دنیا ؟!
پی نوشت : ساعت یازده و نیم شبه ، میدون تجریش . پشت چراغ قرمز ، دختر بچه ی فال فروش روی پنجه ی پاهاش وایستاده و از پنجره ی تویوتا کمری آویزون شده . چراغ سبز می شه و راننده ی تویوتا گازش رو می گیره که بره . دخترک که دستاش گیر کرده شروع می کنه به دویدن با ماشین ...
فقط می زنم توی سرم ... فقط می زنم توی سرم ...
۱۳۸۸ مرداد ۲۸, چهارشنبه
The Nightmare Before Christmas
The Nightmare Before Christmas
کارگردان : Henry Selick
همیشه فضای ذهنی تیم برتون را دوست داشته ام . در واقع کارگردان مورد علاقه ی من است . هر چند که این انیمیشن را او کارگردانی نکرده ؛ اما فیلم اقتباس شده از داستانی است نوشته ی خود برتون . و در ضمن یکی از تهیه کنندگان هم خود اوست . پس به طور قطع اثر ذهنی لازم را روی فیلم داشته است !
فیلم ، داستان جک اسکلتی ، پادشاه شهر هالووین است که به طور اتفاقی از شهر کریسمس سر در می آورد . هنگامی که می بیند در شهر کریسمس همه خوشحالند و می خندند ، روح کریسمس را احساس می کند ؛ تصمیم می گیرد که امسال ، به جای سانتا کلوز (بابا نوئل ) مراسم کریسمس را خودش بر گزار کند ...
قصه ی فیلم ، قصه ی قرار گرفتن هر شخص در جای خود است ، قصه ای که به سادگی روایت می شود و در کنار این سادگی ، با فضاهای فانتزی جذاب ، نه تنها مخاطب را جذب می کند که به تفکر هم وا می دارد . کاری که از انیمیشن های کمی ساخته است .
The Nightmare Before Christmas انیمیشن قشنگی است که از دیدنش لذت خواهید برد .
۱۳۸۸ مرداد ۲۲, پنجشنبه
باد ما را خواهد برد
کارگردان : عباس کیارستمی
مدیر فیلمبرداری : محمود کلاری
وقتی که این فیلم را می بینید احساس آرامش می کنید . تصاویر فوق العاده از طبیعت زیبا و بکر کردستان . که هر صحنه ی فیلم گویا عکسی است هنرمندانه از این همه زیبایی . که شاید عکس هم نه ، تابلویی زیبا ، یک نقاشی بی بدیل . هر صحنه !
بی جهت کیارستمی را شاعر سینما نمی نامند .
پی نوشت : همین دو اسم بالا کافی است که بشینی و این فیلم را تماشا کنی .
۱۳۸۸ مرداد ۲۰, سهشنبه
۱۳۸۸ مرداد ۱۸, یکشنبه
شوخی 2
لوله ی اسلحه روی شقیه اش بود و می خواست ماشه را بچکاند. آماده بود خودش را تمام کند که زلزله شروع شد . ترس برش داشت . تا حالا زلزله ای را تجربه نکرده بود . داشت مات و مبهوت به تکان خوردن ظروف درون گنجه و تاب خوردن لوستر هال نگاه می کرد که تکه ای از سقف جدا شد و افتاد روی سرش .
توی بیمارستان که چشمهایش را باز کرد ، هیچ چیز را به یاد نمی آورد . همه چیز را فراموش کرده بود ؛ حتی اسم خودش را ...
توی بیمارستان که چشمهایش را باز کرد ، هیچ چیز را به یاد نمی آورد . همه چیز را فراموش کرده بود ؛ حتی اسم خودش را ...
۱۳۸۸ مرداد ۱۷, شنبه
احساس قورباغه ای
فکر می کنم تازه پرواز کردن را یاد گرفته بود . آمد و جلوی چشمهایم شروع کرد به این ور و آن ور رفتن . کاریش نداشتم ، فقط نگاهش می کردم ؛ تا اینکه درست وقتی که داشت از زیر دماغم رد می شد هوا را باشدت به داخل کشیدم . برخوردش را با ته دماغم احساس کردم ، از آنجا هم افتاد توی حلقم و بعد هم که قورتش دادم و رفت توی معده .
زندگی سخت است ، حتی برای یک بچه مگس !
زندگی سخت است ، حتی برای یک بچه مگس !
۱۳۸۸ مرداد ۱۴, چهارشنبه
شوخی 1
لوله ی اسلحه را گذاشته بود روی شقیقه اش و می خواست ماشه را بچکاند که تلفن زنگ خورد . با خودش گفت یک جواب تلفن بیشتر قبل از مرگ توفیر چندانی نمی کند . پس به سمت تلفن رفت تا گوشی را بردارد و جواب دهد .
خبر نداشت که پنج سال بعد هنگام عوض کردن پوشک بچه ی چهارمش ، به خود فحش می دهد که چرا آن شب جواب تلفن را داده و با همسرش ، خانمی که شماره را اشتباه گرفته ، آشنا شده بود ...
خبر نداشت که پنج سال بعد هنگام عوض کردن پوشک بچه ی چهارمش ، به خود فحش می دهد که چرا آن شب جواب تلفن را داده و با همسرش ، خانمی که شماره را اشتباه گرفته ، آشنا شده بود ...
۱۳۸۸ مرداد ۱۰, شنبه
صداش در نمی آد
یه بنده خدایی بود که می خوند :
" عاشقم من ، عاشقی بی قرارم
کس ندارد ، خبر از دل زارم ... "
یه بنده خدای دیگه ای می خوند :
" ای قشنگ تر از پریا ، تنها تو کوچه نریا
بچه های محل دزدن ، عشق منو می دزدن ، عشق منو می دزدن ! "
یه بنده خدای دیگه ای ام هست که هیچی نمی خونه . صداش زیاد خوب نیست ...
" عاشقم من ، عاشقی بی قرارم
کس ندارد ، خبر از دل زارم ... "
یه بنده خدای دیگه ای می خوند :
" ای قشنگ تر از پریا ، تنها تو کوچه نریا
بچه های محل دزدن ، عشق منو می دزدن ، عشق منو می دزدن ! "
یه بنده خدای دیگه ای ام هست که هیچی نمی خونه . صداش زیاد خوب نیست ...
۱۳۸۸ مرداد ۳, شنبه
مالیخولیا
پاکت فال رو باز می کنم ، نوشته که :
بر نیاید از تمنای لبت کامم هنوز بر امید جام لعلت دُردی آشامم هنوز
روز اول رفت دینم در سر زلفین تو تا چه خواهد شد در این سودا سرانجامم هنوز
حافظ هم تب داره .
چشمام بازه و تو هستی ... چشمام رو می بندم ، تو نیستی ... می ترسم و سریع چشمامو باز می کنم ... نیستی ... رفتی ... به خودم لعنت می فرستم ... نیستی ...
تب دارم . بلند می شم می رم تو حموم ، جلوی توالت فرنگی زانو می زنم و کلمو می کنم تو کاسش ، تا گردن فرو می رم توش . بعد با دستم سیفونشو می زنم . آب پر می شه تو کاسه و از نوک سر تا گردنم میاد بالا . بعدم خالی می شه و می ره پایین . دوباره سیفون رو می کشم ، دوباره و دوباره و دوباره ... اینقدر این کار رو می کنم تا مغزم نم بر داره . بعد پا می شم و می رم جلو آینه . چشمام ، چشمامو نگاه می کنن . خیسن و قرمز . مسواکمو برمی دارم و خمیر دندون می ذارم روش . شروع می کنم مسواک زدن ، اینقدر مسواک می زنم که دیگه خمیری رو مسواک نمونده باشه و دیگه کف نکنه . بعد دوباره خمیر دندون می ذارم رو مسواک و به این کار ادامه می دم ، دوباره و دوباره و دوباره ... تا بالاخره خمیر دندون تموم می شه . بعد که تو آینه نگاه می کنم و می بینم دندونام دارن از سفیدی برق می زنن ، اینقدر که برقشون چشمامو می زنه ، می دوم و می رم تو اتاقم . موبایلمو بر می دارم و زنگ می زنم به دوستم . دندون پزشکه . ساعت سه صبحه . یه صدای خواب آلود از اون ور خط جوابمو می ده که : " بله ؟ " تو گوشی داد می زنم : " دکتر تو بهم قول دادی ، یادت نره ها ، قول دادی برام همه ی دندونامو می کشی ، همشو ، یادت که هست ، بهم قول دادی " فحشی می ده و گوشیشو قطع می کنه . خیالم راحت می شه که هنوز سر قولش هست و یادش نرفته . یه نفس راحت می کشم .
دلم می گیره . می رم تو آشپزخونه . برای خودم چایی میریزم . چایی که از صبح دیروز تو کتری مونده . یخ یخه . بعدش با لیوانم می رم تو بالکن . زل می زنم به اون دور دورا ، یه چیز شوری رو ، روی لبم احساس می کنم ، نمی دونم چرا چشمام می سوزن ...
بر نیاید از تمنای لبت کامم هنوز بر امید جام لعلت دُردی آشامم هنوز
روز اول رفت دینم در سر زلفین تو تا چه خواهد شد در این سودا سرانجامم هنوز
حافظ هم تب داره .
چشمام بازه و تو هستی ... چشمام رو می بندم ، تو نیستی ... می ترسم و سریع چشمامو باز می کنم ... نیستی ... رفتی ... به خودم لعنت می فرستم ... نیستی ...
تب دارم . بلند می شم می رم تو حموم ، جلوی توالت فرنگی زانو می زنم و کلمو می کنم تو کاسش ، تا گردن فرو می رم توش . بعد با دستم سیفونشو می زنم . آب پر می شه تو کاسه و از نوک سر تا گردنم میاد بالا . بعدم خالی می شه و می ره پایین . دوباره سیفون رو می کشم ، دوباره و دوباره و دوباره ... اینقدر این کار رو می کنم تا مغزم نم بر داره . بعد پا می شم و می رم جلو آینه . چشمام ، چشمامو نگاه می کنن . خیسن و قرمز . مسواکمو برمی دارم و خمیر دندون می ذارم روش . شروع می کنم مسواک زدن ، اینقدر مسواک می زنم که دیگه خمیری رو مسواک نمونده باشه و دیگه کف نکنه . بعد دوباره خمیر دندون می ذارم رو مسواک و به این کار ادامه می دم ، دوباره و دوباره و دوباره ... تا بالاخره خمیر دندون تموم می شه . بعد که تو آینه نگاه می کنم و می بینم دندونام دارن از سفیدی برق می زنن ، اینقدر که برقشون چشمامو می زنه ، می دوم و می رم تو اتاقم . موبایلمو بر می دارم و زنگ می زنم به دوستم . دندون پزشکه . ساعت سه صبحه . یه صدای خواب آلود از اون ور خط جوابمو می ده که : " بله ؟ " تو گوشی داد می زنم : " دکتر تو بهم قول دادی ، یادت نره ها ، قول دادی برام همه ی دندونامو می کشی ، همشو ، یادت که هست ، بهم قول دادی " فحشی می ده و گوشیشو قطع می کنه . خیالم راحت می شه که هنوز سر قولش هست و یادش نرفته . یه نفس راحت می کشم .
دلم می گیره . می رم تو آشپزخونه . برای خودم چایی میریزم . چایی که از صبح دیروز تو کتری مونده . یخ یخه . بعدش با لیوانم می رم تو بالکن . زل می زنم به اون دور دورا ، یه چیز شوری رو ، روی لبم احساس می کنم ، نمی دونم چرا چشمام می سوزن ...
شاملو
هرگز از مرگ نهراسیده ام
اگرچه دستانش ، از ابتذال ، شکننده تر بود .
هراس من – باری – همه از مردن در سرزمینی است
که مزد گورکن
از آزادی آدمی
افزون تر باشد
***
جستن
یافتن
و آنگاه
به اختیار برگزیدن
و از خویشتن خویش
باروئی پی افکندن ...
اگر مرگ را از این همه ارزشی بیشتر باشد
حاشا حاشا که هرگز از مرگ هراسیده باشم .
پی نوشت 1 :
می گه : چرا نمی ذارن بریم سر مزار ؟
می گم : آخه احمقا می ترسن شاملو از قبر بلند شه و رهبری جنبش رو بدست بگیره ، اونوقته که ماتحتشون پارست ...
پی نوشت 2 : چرا روز تولد شاملو سر مزارش جمع نمی شیم ؟ چرا روز مرگش ؟
۱۳۸۸ تیر ۳۱, چهارشنبه
سرباز
دیشب برادرم مرد . در واقع خودش را کشت . صبح وقتی در حمام را باز کردم متوجه این قضیه شدم . توی وان دراز کشیده بود و لباسی به تن نداشت . دست راستش از لبه ی وان آویزان شده بود . روی مچش ، درست همانجا که شاهرگ وجود دارد ، لخته خون دلمه شده ی تیره ای دستش را پوشانده بود . آبی که تا لبه ی وان می آمد حالا از خون برادرم به قرمزی می زد . مقداری هم از این آب روی کاشی های سفید حمام ریخته بود . کاشی هایی که دیگر سفید نبودند .
روی توالت فرنگی نشستم و چهره اش را نگاه کردم . با چشمان بسته ، آرام همانجا دراز کشیده بود . آن قدر آرام که فکر می کردی خوابیده است و مشغول دیدن رویایی زیباست . اما مرده بود .
چه کار می توانستم بکنم . بلند شدم و از حمام آمدم بیرون . رفتم پشت در اتاقش . در اتاق را باز کردم و داخل شدم . همه چیز اتاق مرتب بود . هیچ نشانه ای از به هم ریختگی نمی دیدم ؛ نه روی میز تحریرش ، نه روی تختش و نه هیچ جای دیگر . کیفش هم درست همان گوشه ای از اتاق گذاشته بود که همیشه می گذاشت . از اتاق بیرون آمدم . در را هم پشت سرم بستم .
رفتم توی آشپزخانه . گیج بودم . در یخچال را باز کردم و پارچ آب و شربت لیمو را در آوردم . گذاشتمشان روی میز آشپزخانه . یک لیوان و یک قاشق هم برداشتم . نشستم پشت میز وبرای خودم شربت درست کردم . شاید تغییری در حالم ایجاد می کرد . شربت خنک را که خوردم انگار کمی بهتر شدم . چون توانستم خودم را جمع کنم و شروع کنم به فکر کردن .
آخرین بار برادرم را دیروز صبح دیده بودم . قبل از اینکه از خانه خارج شود . تازه بیدار شده بودم و توی آشپزخانه داشتم صبحانه می خوردم . آمد توی آشپزخانه . معلوم بود دوش گرفته و اصلاح کرده ، لباس هایش را پوشیده و آماده ی رفتن بود . سلام کرد و برای خودش چای ریخت . آمد نشست کنارم . ساکت سرش را پایین انداخته بود و چیزی نمی گفت . من هم چیزی نمی گفتم . بعد از چند دقیقه ، سرش را بالا آورد و گفت دوستم دارد . خندیدم و در جوابش گفتم که من هم دوستش دارم . فکر کردم حتما باز دیشب کابوس دیده . از وقتی مادر مرده بود ، بعضی شب ها کابوس می دید . کابوس هایی که اذیتش می کردند . بعدش صبح ها می آمد و به من می گفت که دوستم دارد . می گفت وقتی بداند که می دانم دوستم دارد ، خیالش راحت است و آرام می شود .
چایی اش تمام شد . بلند شد که برود . از آشپزخانه که داشت خارج می شد برگشت و گفت که شب دیر می آید ، که منتظر نمانم و بخوابم . من هم گفتم مراقب خودش باشد ؛ و بعد او رفت .
سرباز بود . این یکی دو هفته ی اخیر کاملا اضطراب داشت . این را هر شب که به خانه می آمد احساس می کردم . کشور در وضعیت خوبی نبود . هر روز خبرهای تازه نشان از این داشت که به زودی جنگی در می گیرد . این قضیه به شدت رویش تأثیر گذاشته بود . کاملا واضح بود که حالش خوب نیست ، اما حرفی نمی زد . من هم نمی توانستم چیزی بگویم . وقتی دوست نداشت حرف بزند ، امکان نداشت که حرف بزند . این مواقع هیچ کاری از دست تو ساخته نبود .
از پشت میز بلند شدم و از آشپزخانه بیرون آمدم . دوباره به اتاقش رفتم . در را باز کردم و داخل شدم . رفتم و روی تختش نشستم . اتاق را که نگاه می کردی همه چیز مرتب بود .عادت داشت که اتاقش را همیشه مرتب و تمیز نگه دارد . چقدر مادر به خاطر این اخلاق خوب او ، مرا که همیشه اتاقم نامنظم و شلوغ بود ، سرزنش می کرد . چقدر مادر دوستش داشت .
همین طور که داشتم اتاق را نگاه می کردم ، روی میز تحریر چشمم به تکه کاغذی افتاد . از روی تخت بلند شدم و رفتم بالا سر میز تحریر ایستادم . کاغد سفید کوچکی بود که دو خط نوشته رویش داشت . یادداشت برادرم بود . برش داشتم و خواندم . نوشته بود :
" رویای جنگ در سر دارند
می میرم شاید زاده شود کودک صلح ... "
کاغذ را روی میز گذاشتم و از اتاق خارج شدم . به سمت حمام رفتم . در حمام را باز کردم و داخل شدم . همانجا آرام توی وان دراز کشیده بود . صورتش را نگاه کردم . رویای زیبایی می دید ...
روی توالت فرنگی نشستم و چهره اش را نگاه کردم . با چشمان بسته ، آرام همانجا دراز کشیده بود . آن قدر آرام که فکر می کردی خوابیده است و مشغول دیدن رویایی زیباست . اما مرده بود .
چه کار می توانستم بکنم . بلند شدم و از حمام آمدم بیرون . رفتم پشت در اتاقش . در اتاق را باز کردم و داخل شدم . همه چیز اتاق مرتب بود . هیچ نشانه ای از به هم ریختگی نمی دیدم ؛ نه روی میز تحریرش ، نه روی تختش و نه هیچ جای دیگر . کیفش هم درست همان گوشه ای از اتاق گذاشته بود که همیشه می گذاشت . از اتاق بیرون آمدم . در را هم پشت سرم بستم .
رفتم توی آشپزخانه . گیج بودم . در یخچال را باز کردم و پارچ آب و شربت لیمو را در آوردم . گذاشتمشان روی میز آشپزخانه . یک لیوان و یک قاشق هم برداشتم . نشستم پشت میز وبرای خودم شربت درست کردم . شاید تغییری در حالم ایجاد می کرد . شربت خنک را که خوردم انگار کمی بهتر شدم . چون توانستم خودم را جمع کنم و شروع کنم به فکر کردن .
آخرین بار برادرم را دیروز صبح دیده بودم . قبل از اینکه از خانه خارج شود . تازه بیدار شده بودم و توی آشپزخانه داشتم صبحانه می خوردم . آمد توی آشپزخانه . معلوم بود دوش گرفته و اصلاح کرده ، لباس هایش را پوشیده و آماده ی رفتن بود . سلام کرد و برای خودش چای ریخت . آمد نشست کنارم . ساکت سرش را پایین انداخته بود و چیزی نمی گفت . من هم چیزی نمی گفتم . بعد از چند دقیقه ، سرش را بالا آورد و گفت دوستم دارد . خندیدم و در جوابش گفتم که من هم دوستش دارم . فکر کردم حتما باز دیشب کابوس دیده . از وقتی مادر مرده بود ، بعضی شب ها کابوس می دید . کابوس هایی که اذیتش می کردند . بعدش صبح ها می آمد و به من می گفت که دوستم دارد . می گفت وقتی بداند که می دانم دوستم دارد ، خیالش راحت است و آرام می شود .
چایی اش تمام شد . بلند شد که برود . از آشپزخانه که داشت خارج می شد برگشت و گفت که شب دیر می آید ، که منتظر نمانم و بخوابم . من هم گفتم مراقب خودش باشد ؛ و بعد او رفت .
سرباز بود . این یکی دو هفته ی اخیر کاملا اضطراب داشت . این را هر شب که به خانه می آمد احساس می کردم . کشور در وضعیت خوبی نبود . هر روز خبرهای تازه نشان از این داشت که به زودی جنگی در می گیرد . این قضیه به شدت رویش تأثیر گذاشته بود . کاملا واضح بود که حالش خوب نیست ، اما حرفی نمی زد . من هم نمی توانستم چیزی بگویم . وقتی دوست نداشت حرف بزند ، امکان نداشت که حرف بزند . این مواقع هیچ کاری از دست تو ساخته نبود .
از پشت میز بلند شدم و از آشپزخانه بیرون آمدم . دوباره به اتاقش رفتم . در را باز کردم و داخل شدم . رفتم و روی تختش نشستم . اتاق را که نگاه می کردی همه چیز مرتب بود .عادت داشت که اتاقش را همیشه مرتب و تمیز نگه دارد . چقدر مادر به خاطر این اخلاق خوب او ، مرا که همیشه اتاقم نامنظم و شلوغ بود ، سرزنش می کرد . چقدر مادر دوستش داشت .
همین طور که داشتم اتاق را نگاه می کردم ، روی میز تحریر چشمم به تکه کاغذی افتاد . از روی تخت بلند شدم و رفتم بالا سر میز تحریر ایستادم . کاغد سفید کوچکی بود که دو خط نوشته رویش داشت . یادداشت برادرم بود . برش داشتم و خواندم . نوشته بود :
" رویای جنگ در سر دارند
می میرم شاید زاده شود کودک صلح ... "
کاغذ را روی میز گذاشتم و از اتاق خارج شدم . به سمت حمام رفتم . در حمام را باز کردم و داخل شدم . همانجا آرام توی وان دراز کشیده بود . صورتش را نگاه کردم . رویای زیبایی می دید ...
اشتراک در:
پستها (Atom)