نمی دانم باور می کنید یا نه ؛ ولی من احساس می کنم این ابرهایی که توی عکس بالای وبلاگم هستند ، روز به روز تیره تر می شوند . آن اوایل که اینجا را راه انداختم سپیدِ سپید بودند ، مثل پنبه . ولی حالا هر روز تیره تر می شوند . می ترسم دست آخر آن قدر تیره شوند تا شروع کنند به باریدن . بعد هم با حجم آبی که از بالای وبلاگ به سمت پایین جاری می شود همه ی نوشته هایم پاک خواهند شد ، آن وقت من می مانم و یک وبلاگ سفید که باید دوباره سیاه شود !
پی نوشت : چرخه ی پوچ هستی ، از سیاهی به سپیدی ، از سپیدی به سیاهی ، بدون خاکستری ، آخرش هم هیچی !
۱۳۸۸ مهر ۶, دوشنبه
۱۳۸۸ مهر ۴, شنبه
حرامزادگان ، رستگارانند
بیا عزیزکم ، نزدیک تر بیا . در آغوشم جا بگیر .
چشمان خسته ات را ببند و سر روی سینه ام بگذار . گوش کن به صدای قلبم . برایت لالایی خواهد خواند . آرام بگیر .
بگذار قلب رمیده ات جاری شود . حصارش را بشکن . رها شو در من .
چند قدمی مانده ، با هم می رویم ؛ تا آرامش عدم . دستت را به من بده .
روزها ، ماه ها ، سال ها ؛ آشفته چون باد . دیگر نترس ؛ در آغوشم که بیایی آرامش است که تو را در بر می گیرد . ژرف ، چون آسمان .
بیا عزیزکم ، بیا . در آغوشم جا بگیر ...
.
پی نوشت :
روبرت والزر : من زندگی را دوست دارم ، اما به این خاطر دوستش دارم که امیدوارم فرصتی برایم ایجاد کند تا خودش را به طرز شایسته ای از ساحل به داخل آب پرت بکنم .
چشمان خسته ات را ببند و سر روی سینه ام بگذار . گوش کن به صدای قلبم . برایت لالایی خواهد خواند . آرام بگیر .
بگذار قلب رمیده ات جاری شود . حصارش را بشکن . رها شو در من .
چند قدمی مانده ، با هم می رویم ؛ تا آرامش عدم . دستت را به من بده .
روزها ، ماه ها ، سال ها ؛ آشفته چون باد . دیگر نترس ؛ در آغوشم که بیایی آرامش است که تو را در بر می گیرد . ژرف ، چون آسمان .
بیا عزیزکم ، بیا . در آغوشم جا بگیر ...
.
پی نوشت :
روبرت والزر : من زندگی را دوست دارم ، اما به این خاطر دوستش دارم که امیدوارم فرصتی برایم ایجاد کند تا خودش را به طرز شایسته ای از ساحل به داخل آب پرت بکنم .
۱۳۸۸ شهریور ۲۶, پنجشنبه
چشم هایم
تمام خاطرات خوب مرده اند .
مگس وزوز می کند . می رود ، برای مدتی . اما دوباره پیدا می شود .
در حجم فراموشی ، فراموش می شوم . شاید هم مغروق ، شاید هم رستگار . رستگار در سایه ی شوم نفرین سفر .
بال هایم می سوزند ، خاکستر می شوند .
سنجاقک سایه ی بال هایش را می رقصاند ، ترور می کند . با چشم های درشت .
سگ ها گریه می کنند . گربه خمیازه می کشد .
چشم هایم درد می کنند و هنوز تمام خاطرات خوب مرده اند ...
مگس وزوز می کند . می رود ، برای مدتی . اما دوباره پیدا می شود .
در حجم فراموشی ، فراموش می شوم . شاید هم مغروق ، شاید هم رستگار . رستگار در سایه ی شوم نفرین سفر .
بال هایم می سوزند ، خاکستر می شوند .
سنجاقک سایه ی بال هایش را می رقصاند ، ترور می کند . با چشم های درشت .
سگ ها گریه می کنند . گربه خمیازه می کشد .
چشم هایم درد می کنند و هنوز تمام خاطرات خوب مرده اند ...
آن پیرمرد اسم داشت
پیرمرد آمد و روی تخت مان نشست . قفس مرغ عشق هایش را هم گذاشت روی تخت . دستی روی پاکت های فال حافظ ، که توی جعبه ی کنار قفس بودند کشید . هر وقت که می آمدم درکه ، اینجا می دیدمش . فال می فروخت ، بین تخت ها . چه تابستان و چه زمستان . کت می پوشید ، با جلیقه ای زیرش . تنها فرقش در تابستان و زمستان کلاهی پشمی بود که در سرما سرش را می پوشاند .
" خسته نباشی ، یه چایی با ما می زنی حاجی ؟ "
" دستت درد نکنه جوون . "
قوری را برداشتم و توی یک استکان چای ریختم . " اسمت چیه حاجی ؟ "
" اسمم ؟ " زل زد به گل قالی روی تخت . " هیچی ، همون حاجی . "
خندیدم . " مگه می شه اسم نداشته باشی حاجی ؟ "
" آره ، آدما وقتی اسم می خوان که بخوان کسی صداشون کنه . و گرنه که دیگه نه "
استکان چای را توی نعلبکی جلویش گذاشتم . قندان را هم . قندی برداشت و ادامه داد " آره دیگه ، مثلا همین آقا سیاوش و بهاره خانوم " به دو مرغ عشق درون قفس اشاره کرد " ببین اسم دارن ، چون باید اسم داشته باشن ، چون می خوان همدیگه رو صدا کنن ، چون همدیگه رو دارن که صدا کنن . متوجهی چی می گم ؟ یعنی اگه آقا سیاوش تنها بود دیگه اسم نمی خواست . کی می خواست که صداش کنه ؟ ولی حالا که بهاره خانوم هم هست پس اسم می خواد ، وگرنه بهاره خانوم چی صداش کنه ؟ متوجهی چی می گم ؟ "
لبخندی زدم و کله ام را تکان دادم . دیگر چیزی نگفت و چای اش را تمام کرد .
چای که تمام شد پرسید " فال بگیرم برات جوون ؟ " گفتم " آره "
در قفس را باز کرد و دستش را توی قفس دنبال یکی از مرغ عشق ها چرخاند . مرغ عشق را که گرفت آرام از قفس بیرونش آورد و نزدیک پاکت های فال برد . " بهاره خانوم ، یه فال خوب بگیر واسه این جوون ، معلومه که دلش پاکه ، نیت کردی جوون ؟ " تا بخواهم بگویم آره مرغ عشق با نوکش یکی از پاکت های فال را بیرون کشیده بود . پاکت فال را از نوک مرغ عشق گرفت و داد دستم . بعد هم از روی تخت بلند شد و کمر خمیده اش را کمی راست کرد . " مرسی واسه چایی جوون " قفس را برداشت ، لبخندی زد و بعد هم رفت .
هفته ی بعد اعلامیه مرگش را روی دیوار دیدم . دست نویس بود ؛ کار قهوه چی ها . خیلی ساده : " درگذشت آقا سیاوش را به اطلاع اهل محل می رساند " .
" خسته نباشی ، یه چایی با ما می زنی حاجی ؟ "
" دستت درد نکنه جوون . "
قوری را برداشتم و توی یک استکان چای ریختم . " اسمت چیه حاجی ؟ "
" اسمم ؟ " زل زد به گل قالی روی تخت . " هیچی ، همون حاجی . "
خندیدم . " مگه می شه اسم نداشته باشی حاجی ؟ "
" آره ، آدما وقتی اسم می خوان که بخوان کسی صداشون کنه . و گرنه که دیگه نه "
استکان چای را توی نعلبکی جلویش گذاشتم . قندان را هم . قندی برداشت و ادامه داد " آره دیگه ، مثلا همین آقا سیاوش و بهاره خانوم " به دو مرغ عشق درون قفس اشاره کرد " ببین اسم دارن ، چون باید اسم داشته باشن ، چون می خوان همدیگه رو صدا کنن ، چون همدیگه رو دارن که صدا کنن . متوجهی چی می گم ؟ یعنی اگه آقا سیاوش تنها بود دیگه اسم نمی خواست . کی می خواست که صداش کنه ؟ ولی حالا که بهاره خانوم هم هست پس اسم می خواد ، وگرنه بهاره خانوم چی صداش کنه ؟ متوجهی چی می گم ؟ "
لبخندی زدم و کله ام را تکان دادم . دیگر چیزی نگفت و چای اش را تمام کرد .
چای که تمام شد پرسید " فال بگیرم برات جوون ؟ " گفتم " آره "
در قفس را باز کرد و دستش را توی قفس دنبال یکی از مرغ عشق ها چرخاند . مرغ عشق را که گرفت آرام از قفس بیرونش آورد و نزدیک پاکت های فال برد . " بهاره خانوم ، یه فال خوب بگیر واسه این جوون ، معلومه که دلش پاکه ، نیت کردی جوون ؟ " تا بخواهم بگویم آره مرغ عشق با نوکش یکی از پاکت های فال را بیرون کشیده بود . پاکت فال را از نوک مرغ عشق گرفت و داد دستم . بعد هم از روی تخت بلند شد و کمر خمیده اش را کمی راست کرد . " مرسی واسه چایی جوون " قفس را برداشت ، لبخندی زد و بعد هم رفت .
هفته ی بعد اعلامیه مرگش را روی دیوار دیدم . دست نویس بود ؛ کار قهوه چی ها . خیلی ساده : " درگذشت آقا سیاوش را به اطلاع اهل محل می رساند " .
۱۳۸۸ شهریور ۱۸, چهارشنبه
اندر فوائد یکهویی به تماشای تئاتر رفتن !
چند وقتی است که دیگر یکهویی به تماشای تئاتر نرفته ام . قبل ترها یک دفعه می شد که عصر بلند می شدم و می رفتم تئاتر شهر ، برای خودم بلیط می خریدم و بعد هم یک اجرا می دیدم ؛ شب هم خوشحال و خندان بر می گشتم . گاهی وقت ها هم تنها نمی رفتم . مثلا قبل از اینکه سمانه از ایران برود ، یکهو عصر جمعه ای زنگ می زدم و می گفتم : " سمانه ، می تونی همین الان عین آدمای غیر متمدن که هیچ برنامه ی درست و درمونی ندارن ، راه بیفتی بیای تئاتر شهر ، بریم یه اجرا ببینیم ؟ قبلش بگم که اگه بلیط گیرمون نیومد حق نداری سرم غر بزنی و در عوض می ریم یه کافه می شینیم ، تیریپ منورالفکری قهوه می زنیم ! " و لامصب سمانه هم که هیچ وقت نه نمی گفت ! و درست عین دو تا آدم غیر متمدن ، بدون برنامه می رفتیم و بلیط هم گیرمان می آمد و اجرا هم می دیدیم و چه لذتی داشت .
به نظر من این بهترین روش برای دیدن نمایش است ؛ و حالا هم عرض می کنم که چرا :
اولا که شما در این روش به جای اینکه برای خرید بلیط ، یک روز عصرتان را بگذارید و یک عصر دیگر را هم برای دیدن خود اجرا ، فقط یک روز عصر می روید ، بلیط می گیرید و اجرا را هم می بینید .
مثلا به جای اینکه یک روز ساعت شش بروید و بلیط بگیرید ، و بعد هم فردایش ساعت هشت برای خود نمایش بروید ، یک روز ساعت چهار بعد از ظهر می روید ، بلیط ردیف چهارم هم گیرتان می آید . تا هشت خودتان را مشغول می کنید ، کتاب می خوانید ، به کافه سر می زنید ، به آدم های دور و برتان و کلا محیط اطرافتان بیشتر توجه می کنید ، چیز میز می نویسید ، اگر دوربینتان همراهتان باشد سعی می کنید چند تایی عکس خوب بیاندازید و وقتی هم که اجرا شروع شد می روید و نمایش را می بینید .
ثانیا با این روش اصولا هیچ کدام از اجراهای خوب را از دست نمی دهید . به خاطر اینکه اصولا تعداد نفراتی که اینگونه با شما همراه می شوند یا یک نفر است که خودتان هستید یا حداکثر دو نفر دیگر غیر متمدن در جمع رفقایتان پیدا می شود که تئاتر دوست داشته باشند ، غر غرو نباشند و از هیجان این کار هم خوششان بیاید . خوب اصولا چون ما کلا ملت فرهنگ دوستی نیستیم ، همیشه برای سه نفر در گیشه ی تئاتر شهر بلیط پیدا می شود . حالا هر اجرایی که می خواهد باشد . این را تجربه به من ثابت کرده است . البته بعضی وقت ها برای اجراهای سالن اصلی که آدم های بزرگ بزرگ کار می آورند روی صحنه ، شاید به مشکل بر بخورید و بلیط گیرتان نیاید ، که اینجور مواقع در واقع شما یاد گرفته اید که باید به آدم های بزرگ تئاتر این مملکت احترام بگذارید و برای دیدن کارشان کمی متمدن شوید !
ثالثا آمدیم و به جای یک کار خوب ، یک کار ضعیف به پستتان خورد ، باز هم ضرر نکرده اید . چون زیاد وقتتان را هدر نداده اید . دلتان هم نمی سوزد که اینهمه برنامه ریزی کردم که بیایم کار ببینم آن وقت این از آب در آمد ، چون در واقع شما اصلا برنامه ریزی خاصی نکرده اید که دلتان بسوزد . فلان کارتان را جابه جا نکرده اید ، فلان قرارتان را کنسل نکرده اید ، فلان دوستتان را نپیچانده اید و خلاصه هزار جنگولک بازی در نیاورده اید که وقت تنظیم کنید برای دیدن تئاتر .
تازه من فکر می کنم حتی در کارهای ضعیف هم چیز برای یاد گرفتن پیدا می شود ، چون اصولا تئاتر پدیده ای است که کلی فکر و اندیشه و زحمت و تلاش و کار گروهی و ... پشتش خوابیده و توجه به همین نکته ها هم می تواند چیزهای خوب و جدید به آدم یاد بدهد .
در آخر بگویم که حتی اگر از این روش خوشتان نمی آید ، لااقل یک بار امتحان کنید ، شاید به امتحانش بیارزد . خلاصه از ما گفتن بود ، این بهترین روش است برای کسانی که دوست دارند تئاتر ببینند !
به نظر من این بهترین روش برای دیدن نمایش است ؛ و حالا هم عرض می کنم که چرا :
اولا که شما در این روش به جای اینکه برای خرید بلیط ، یک روز عصرتان را بگذارید و یک عصر دیگر را هم برای دیدن خود اجرا ، فقط یک روز عصر می روید ، بلیط می گیرید و اجرا را هم می بینید .
مثلا به جای اینکه یک روز ساعت شش بروید و بلیط بگیرید ، و بعد هم فردایش ساعت هشت برای خود نمایش بروید ، یک روز ساعت چهار بعد از ظهر می روید ، بلیط ردیف چهارم هم گیرتان می آید . تا هشت خودتان را مشغول می کنید ، کتاب می خوانید ، به کافه سر می زنید ، به آدم های دور و برتان و کلا محیط اطرافتان بیشتر توجه می کنید ، چیز میز می نویسید ، اگر دوربینتان همراهتان باشد سعی می کنید چند تایی عکس خوب بیاندازید و وقتی هم که اجرا شروع شد می روید و نمایش را می بینید .
ثانیا با این روش اصولا هیچ کدام از اجراهای خوب را از دست نمی دهید . به خاطر اینکه اصولا تعداد نفراتی که اینگونه با شما همراه می شوند یا یک نفر است که خودتان هستید یا حداکثر دو نفر دیگر غیر متمدن در جمع رفقایتان پیدا می شود که تئاتر دوست داشته باشند ، غر غرو نباشند و از هیجان این کار هم خوششان بیاید . خوب اصولا چون ما کلا ملت فرهنگ دوستی نیستیم ، همیشه برای سه نفر در گیشه ی تئاتر شهر بلیط پیدا می شود . حالا هر اجرایی که می خواهد باشد . این را تجربه به من ثابت کرده است . البته بعضی وقت ها برای اجراهای سالن اصلی که آدم های بزرگ بزرگ کار می آورند روی صحنه ، شاید به مشکل بر بخورید و بلیط گیرتان نیاید ، که اینجور مواقع در واقع شما یاد گرفته اید که باید به آدم های بزرگ تئاتر این مملکت احترام بگذارید و برای دیدن کارشان کمی متمدن شوید !
ثالثا آمدیم و به جای یک کار خوب ، یک کار ضعیف به پستتان خورد ، باز هم ضرر نکرده اید . چون زیاد وقتتان را هدر نداده اید . دلتان هم نمی سوزد که اینهمه برنامه ریزی کردم که بیایم کار ببینم آن وقت این از آب در آمد ، چون در واقع شما اصلا برنامه ریزی خاصی نکرده اید که دلتان بسوزد . فلان کارتان را جابه جا نکرده اید ، فلان قرارتان را کنسل نکرده اید ، فلان دوستتان را نپیچانده اید و خلاصه هزار جنگولک بازی در نیاورده اید که وقت تنظیم کنید برای دیدن تئاتر .
تازه من فکر می کنم حتی در کارهای ضعیف هم چیز برای یاد گرفتن پیدا می شود ، چون اصولا تئاتر پدیده ای است که کلی فکر و اندیشه و زحمت و تلاش و کار گروهی و ... پشتش خوابیده و توجه به همین نکته ها هم می تواند چیزهای خوب و جدید به آدم یاد بدهد .
در آخر بگویم که حتی اگر از این روش خوشتان نمی آید ، لااقل یک بار امتحان کنید ، شاید به امتحانش بیارزد . خلاصه از ما گفتن بود ، این بهترین روش است برای کسانی که دوست دارند تئاتر ببینند !
۱۳۸۸ شهریور ۱۴, شنبه
خال خالی
هر روز صبح که جلوی آینه ی قدی راهرو می ایستم ، زل می زنم بهشان . خال های کوچکی را می گویم که روی سینه ام در یک نقطه متمرکز شده اند . گیج می شوم . نمی توانم تشخیص بدهم که نسبت به قبل تعدادشان بیشتر شده یا ثابت مانده است . یعنی می دانم که نسبت به پارسال تعدادشان بیشتر شده اما نمی دانم نسبت به دیروز چطور؛ زیاد تر شده اند یا تعدادشان مثل همان دیروز است و فرقی نکرده .
خب پارسال برای اولین بار متوجه شدم که سه تا خال ریز روی سینه ام جا خوش کرده اند ، کاری به کارشان نداشتم ، با مزه بودند . چند ماه بعدش بود که متوجه شدم دیگر سه تا نیستند . تعدادشان بیشتر شده بود . آن موقع هم گیج شدم ، فکر کردم شاید اشتباه می کنم و از اولش هم سه تا نبودند و من چشم هایم اشتباه دیده . ولی خب کم کم به این نتیجه رسیدم که نخیر ، اول سه تا بودند و حالا سه تا نیستند . از آن روز به بعد هر روز صبح جلوی آینه زل می زنم بهشان . ولی خب ، واقعا نمی توانم بگویم زیاد تر می شوند یا نه . تا وقتی هم که مطمئن نباشم که زیاد می شوند ، نمی توانم کاری بکنم .
می ترسم ؛ می ترسم آنقدر گیج بمانم تا یک روز صبح که از خواب پا شدم و توی آینه خودم را نگاه کردم تمام بدنم پر شده باشد از خال های ریز و من یک خال خالی تمام عیار شده باشم !
خب پارسال برای اولین بار متوجه شدم که سه تا خال ریز روی سینه ام جا خوش کرده اند ، کاری به کارشان نداشتم ، با مزه بودند . چند ماه بعدش بود که متوجه شدم دیگر سه تا نیستند . تعدادشان بیشتر شده بود . آن موقع هم گیج شدم ، فکر کردم شاید اشتباه می کنم و از اولش هم سه تا نبودند و من چشم هایم اشتباه دیده . ولی خب کم کم به این نتیجه رسیدم که نخیر ، اول سه تا بودند و حالا سه تا نیستند . از آن روز به بعد هر روز صبح جلوی آینه زل می زنم بهشان . ولی خب ، واقعا نمی توانم بگویم زیاد تر می شوند یا نه . تا وقتی هم که مطمئن نباشم که زیاد می شوند ، نمی توانم کاری بکنم .
می ترسم ؛ می ترسم آنقدر گیج بمانم تا یک روز صبح که از خواب پا شدم و توی آینه خودم را نگاه کردم تمام بدنم پر شده باشد از خال های ریز و من یک خال خالی تمام عیار شده باشم !
وقتی که قصه ها گم شدند
عاشق نور بود و خورشید و رنگین کمان . قصه ها را باور داشت . قصه هایش را که بردی تاریکی همدمش شد . می نشست گوشه ی اتاقش و زل می زد به سقف . بارها پرسیدم : " روی سقف دنبال چی می گردی ؟ " همانطور که توی تاریکی به سقف زل زده بود جواب می داد : " دنبال آسمون " . بعد همانطور آرام به سمتم بر می گشت و می گفت : " اما ستاره ها رفتن ... "
بهترین خواهر دنیا
salam.
khoobi?
delam vasat tang shode.
hamin.
dooset daram.
taze fek konam kolli ghose dari ke be ma nemigi.
khoob bash dadashi.
to mitooni!>:D<
boos
khoobi?
delam vasat tang shode.
hamin.
dooset daram.
taze fek konam kolli ghose dari ke be ma nemigi.
khoob bash dadashi.
to mitooni!>:D<
boos
دارم سعیمو می کنم آبجی ، سعیمو می کنم . دووم میارم ، درست می شم . مطمئن باش .
۱۳۸۸ شهریور ۸, یکشنبه
قیام صندلی ها
دو هفته ی پیش بود که مردم پایتخت متوجه شدند دیگر نمی توانند روی صندلی ها بنشینند . یعنی یک روز صبح ناگهان همه ی شهر دریافتند که دیگر صندلی ها اجازه ی نشستن رویشان را به آن ها نمی دهند . هر کسی که می خواست باسنش را روی نشیمن گاه یک صندلی قرار دهد ، صندلی خودش را کنار می کشید و انسان بیچاره روی زمین ولو می شد . این فرار کردن صندلی ها از زیر باسن مردم ، در روز اول چندین مصدوم هم داشت . پنج پیرمرد و دوازده پیرزن به خاطر ولو شدن روی زمین دچار شکستگی لگن و سه کودک خردسال بر اثر اصابت سرشان با کف زمین دچار شکستگی جمجمه شدند . هم چنین یک گربه نیز به علت نشستن صاحبش بر روی وی ، خفه شد .
روز اول شورش صندلی ها ، شلم شوربایی در پایتخت روی داده بود . از آن جایی که هیچ کس نمی توانست روی صندلی بنشیند ، تمام کارها معلق شده بودند . ترمینال ها ، فرودگاه ها ، دانشگاه ها ، مدارس ، بانک ها ، سینما ها ، ادارات دولتی ، وزارت خانه ها ، رستوران ها و هر جای دیگری که حتی یک صندلی داشت از کنترل خارج شده بودند .
یک ساعتی از ظهر نگذشته بود که دولت ادامه ی روز را تعطیل اعلام کرد ؛ با این امید که فردا اوضاع به حالت عادی باز گردد . که البته فردا چنین نشد . تنها تفاوتی که روز دوم با روز قبلش داشت در رسیدن خبر شورش صندلی ها از بقیه ی شهرهای کشور بود . کم کم معلوم شد این یک شورش سراسری است که تمام کشور را در بر گرفته .
روز سوم دیگر در تمام کشور حتی یک صندلی هم پیدا نمی شد که اجازه دهد مردم رویش بنشینند . شخص رئیس جمهور با حضور در تلویزیون بیان داشت که در صورت باقی ماندن اوضاع بر همین منوال در روزهای آتی ، به جز وزارت خانه ها و ادارات دولتی و بانک ها ، بقیه ی کشور در تعطیلی به سر خواهند برد . ستاد مقابله با بحران کشور نیز بیانیه ای صادر کرد و در آن از مردم خواست تا برقراری شرایط عادی ، کارهای ضروری روزانه را با نشستن بر روی زمین انجام دهند و انجام امور غیر ضروری را تا زمانی که وضعیت کشور به روال سابق بازگردد ، به تعوبق بیاندازند .
نشستن بر روی زمین و کار کردن ، در ابتدای امر راه حلی منطقی به نظر می رسید . اما پس از گذشت دو روز ، گزارشات فراوانی حاکی از بستری شدن جمعیت بسیار زیادی از کارمندان وزارت خانه ها و ادارات دولتی در بیمارستان ها ، به علت کمر درد بسیار شدید ، از سراسر نقاط کشور دریافت شد . بدین ترتیب دوباره فعالیت ها به حالت تعلیق در آمد و کشور در وضعیت هشدار قرار گرفت .
روز ششم بود که برای اولین بار در رسانه ها اعلام شد یک گروه نماینده از جانب صندلی ها برای مذاکره با دولت اعلام آمادگی کرده است . هیچ کس نمی دانست این خبر چگونه و از کجا بدست رسانه ها رسیده بود . هیچ گاه هم معلوم نشد .
در روز هفتم در جلسه ی مذاکره ی دولت و و گروه نماینده ی صندلی ها ، هیچ مسئله ای حل نشد ؛ زیرا در آن جلسه هیچ کس نبود که بتواند زبان صندلی ها را متوجه شود !
بعد از آن جلسه که هیچ حاصلی نداشت ، دولت برای یافتن راه حلی برای این بحران ، جلسه ای اضطراری و غیر علنی با نمایندگان پارلمان و نمایندگان سنا تشکیل داد ...
خب ، از آن جایی که ما نمی دانیم در آن جلسه چه گذشت و این که شخص نویسنده ی داستان ، خودش نیز از این مزخرفاتی که تا اینجا به عنوان داستان برای شما ردیف کرده است ، خسته شده ، بنابر این ترجیح می دهد پایان بندی را به عهده ی خود خواننده بگذارد تا از بین سه گزینه ای که به عنوان پایان برای این داستان ارائه می شود، شخص خواننده ، خودش یکی را به عنوان پایان بندی مناسب انتخاب نماید :
1. پس از مدتی صندلی ها خودشان متحول شدند ، خود به خود سر عقل آمده و صندلی بودنشان را از سر گرفته و تمامی مطالباتشان را فراموش کردند. مردم آن کشور نیز پس از آن به خوبی و خوشی تا آخر دنیا زندگی کردند .
2. از آن جایی که کشور مورد نظر دارای یک حکومت توتالیتر بود و پارلمان و سنا و دولت و این قرتی بازی ها چیزی بود در حد چغندر قند ، در همان جلسه ی غیر علنی تصمیم بر این گرفته شد که با تمام قوا شورش صندلی ها سرکوب شود تا هم این بحران به وجود آمده فروکش کند ، و هم درس عبرتی باشد برای بقیه ی اجسام از قبیل میزها و کمد ها و تخت ها ، تا یک وقت هوس شورش به سرشان نزند .
که البته سرکوب کامل صندلی ها میسر نشد و این حرکت شروعی بود برای جنگی خونین و طولانی بین مردم و صندلی ها .
3. در آن جلسه چند نفر آدم عاقل پیدا شدند و راه حل مناسبی ارائه دادند . طبق آن راه حل ، تعدادی دانشمند و زبان شناس جمع شدند و پس از تلاش فراوان توانستند زبان صندلی ها را درک نمایند . بدین ترتیب مذاکرات از سر گرفته شد و پس از مدتی با برآورده شدن مطالبات صندلی ها ، همه چیز به روال عادی بازگشت . حالا بماند که مطالبات صندلی ها چه بود !
روز اول شورش صندلی ها ، شلم شوربایی در پایتخت روی داده بود . از آن جایی که هیچ کس نمی توانست روی صندلی بنشیند ، تمام کارها معلق شده بودند . ترمینال ها ، فرودگاه ها ، دانشگاه ها ، مدارس ، بانک ها ، سینما ها ، ادارات دولتی ، وزارت خانه ها ، رستوران ها و هر جای دیگری که حتی یک صندلی داشت از کنترل خارج شده بودند .
یک ساعتی از ظهر نگذشته بود که دولت ادامه ی روز را تعطیل اعلام کرد ؛ با این امید که فردا اوضاع به حالت عادی باز گردد . که البته فردا چنین نشد . تنها تفاوتی که روز دوم با روز قبلش داشت در رسیدن خبر شورش صندلی ها از بقیه ی شهرهای کشور بود . کم کم معلوم شد این یک شورش سراسری است که تمام کشور را در بر گرفته .
روز سوم دیگر در تمام کشور حتی یک صندلی هم پیدا نمی شد که اجازه دهد مردم رویش بنشینند . شخص رئیس جمهور با حضور در تلویزیون بیان داشت که در صورت باقی ماندن اوضاع بر همین منوال در روزهای آتی ، به جز وزارت خانه ها و ادارات دولتی و بانک ها ، بقیه ی کشور در تعطیلی به سر خواهند برد . ستاد مقابله با بحران کشور نیز بیانیه ای صادر کرد و در آن از مردم خواست تا برقراری شرایط عادی ، کارهای ضروری روزانه را با نشستن بر روی زمین انجام دهند و انجام امور غیر ضروری را تا زمانی که وضعیت کشور به روال سابق بازگردد ، به تعوبق بیاندازند .
نشستن بر روی زمین و کار کردن ، در ابتدای امر راه حلی منطقی به نظر می رسید . اما پس از گذشت دو روز ، گزارشات فراوانی حاکی از بستری شدن جمعیت بسیار زیادی از کارمندان وزارت خانه ها و ادارات دولتی در بیمارستان ها ، به علت کمر درد بسیار شدید ، از سراسر نقاط کشور دریافت شد . بدین ترتیب دوباره فعالیت ها به حالت تعلیق در آمد و کشور در وضعیت هشدار قرار گرفت .
روز ششم بود که برای اولین بار در رسانه ها اعلام شد یک گروه نماینده از جانب صندلی ها برای مذاکره با دولت اعلام آمادگی کرده است . هیچ کس نمی دانست این خبر چگونه و از کجا بدست رسانه ها رسیده بود . هیچ گاه هم معلوم نشد .
در روز هفتم در جلسه ی مذاکره ی دولت و و گروه نماینده ی صندلی ها ، هیچ مسئله ای حل نشد ؛ زیرا در آن جلسه هیچ کس نبود که بتواند زبان صندلی ها را متوجه شود !
بعد از آن جلسه که هیچ حاصلی نداشت ، دولت برای یافتن راه حلی برای این بحران ، جلسه ای اضطراری و غیر علنی با نمایندگان پارلمان و نمایندگان سنا تشکیل داد ...
خب ، از آن جایی که ما نمی دانیم در آن جلسه چه گذشت و این که شخص نویسنده ی داستان ، خودش نیز از این مزخرفاتی که تا اینجا به عنوان داستان برای شما ردیف کرده است ، خسته شده ، بنابر این ترجیح می دهد پایان بندی را به عهده ی خود خواننده بگذارد تا از بین سه گزینه ای که به عنوان پایان برای این داستان ارائه می شود، شخص خواننده ، خودش یکی را به عنوان پایان بندی مناسب انتخاب نماید :
1. پس از مدتی صندلی ها خودشان متحول شدند ، خود به خود سر عقل آمده و صندلی بودنشان را از سر گرفته و تمامی مطالباتشان را فراموش کردند. مردم آن کشور نیز پس از آن به خوبی و خوشی تا آخر دنیا زندگی کردند .
2. از آن جایی که کشور مورد نظر دارای یک حکومت توتالیتر بود و پارلمان و سنا و دولت و این قرتی بازی ها چیزی بود در حد چغندر قند ، در همان جلسه ی غیر علنی تصمیم بر این گرفته شد که با تمام قوا شورش صندلی ها سرکوب شود تا هم این بحران به وجود آمده فروکش کند ، و هم درس عبرتی باشد برای بقیه ی اجسام از قبیل میزها و کمد ها و تخت ها ، تا یک وقت هوس شورش به سرشان نزند .
که البته سرکوب کامل صندلی ها میسر نشد و این حرکت شروعی بود برای جنگی خونین و طولانی بین مردم و صندلی ها .
3. در آن جلسه چند نفر آدم عاقل پیدا شدند و راه حل مناسبی ارائه دادند . طبق آن راه حل ، تعدادی دانشمند و زبان شناس جمع شدند و پس از تلاش فراوان توانستند زبان صندلی ها را درک نمایند . بدین ترتیب مذاکرات از سر گرفته شد و پس از مدتی با برآورده شدن مطالبات صندلی ها ، همه چیز به روال عادی بازگشت . حالا بماند که مطالبات صندلی ها چه بود !
رفیق
خیلی بی معرفتی رفیق .
پی نوشت : مادرم همیشه می گه : دوستاتو از بین کسایی انتخاب کن که فقط وقت غم و غصه هاشون یاد تو نیفتن ، وقت شادی هاشون یاد تو باشن و بخوان که اون لحظه کنارشون باشی .
شاید این حرف اینجوری کامل بشه که باید دوستامو از بین کسایی انتخاب کنم که علاوه بر خصلت بالا ، فقط موقع شادی هام به من سر نزنن ، وقت ناراحتی هام هم کنارم باشن .
پی نوشت : مادرم همیشه می گه : دوستاتو از بین کسایی انتخاب کن که فقط وقت غم و غصه هاشون یاد تو نیفتن ، وقت شادی هاشون یاد تو باشن و بخوان که اون لحظه کنارشون باشی .
شاید این حرف اینجوری کامل بشه که باید دوستامو از بین کسایی انتخاب کنم که علاوه بر خصلت بالا ، فقط موقع شادی هام به من سر نزنن ، وقت ناراحتی هام هم کنارم باشن .
۱۳۸۸ شهریور ۵, پنجشنبه
لطافت عشق !
اکثر روز را می خوابم تا به تو فکر نکنم ، آن وقت تو ، توی خواب هم دست از سر من بر نمی داری .
می ترسم خودم را هم که بکشم ، آن دنیا فرشته ی عذابم شبیه تو باشد !!
می ترسم خودم را هم که بکشم ، آن دنیا فرشته ی عذابم شبیه تو باشد !!
۱۳۸۸ شهریور ۱, یکشنبه
آن دم که چشمانت بوی گندم می داد ...
آدم عاشق شد . حوا نفهمید . حوا در فکر درخت بود . شیطان لبخند زد و نجوا کرد . خدا با فرشتگان مقربش بود و هیچ ندانست ...
* * *
اول :
راوی : آدم ها عاشق می شوند ؛ آدم ها به عشقشان نمی رسند ؛ آدم ها یاد می گیرند که دیگر عاشق نشوند .
در این میانه عده ای نیز به عشقشان می رسند ؛ که در هر پدیده ای می توان از داده های پرت صرف نظر کرد .
دوم :
دنیا منقبض شد . جلوی چشم هایش . آنقدر جمع شد تا در نقطه ای فرو رفت . همه جا سیاه ، جز نقطه ای نورانی ، روبرویش . می توانست دست دراز کند و با انگشت شست و سبابه نقطه را خاموش کند ...
سوم :
از این شهر و خیابان هایش حالم به هم می خورد . از این شهر و خیابان هایی که بهترین لحظات عمرم را درونشان جا گذاشتم . خاطره شدند . بغض شدند .
خاطره هایی که آنقدر غرقت می کنند که تا چشم باز می کنی ، می بینی میدان ولیعصر را داری مستقیم می روی پایین . می رسی به آبمیوه فروشی . ذرت و قارچ و پنیر می گیری و به جای اینکه در ده دقیقه تمامش کنی ، چهل دقیقه نگاهش می کنی .
اگر خاطره ها نبود ، دلتنگی نبود . عشق نبود . هیچ نبود .
کاش خاطره ها نبود ...
چهارم :
چشم ها را در آینه دید . ناله کرد : " لعنت به همه ی آینه ها " . آینه ها شکستند . توی آینه ها نگاه کرد . خودش نیز شکسته بود . گریست ...
* * *
آدم عاشق ماند . اشک هایش تاریخ شدند . حوا به خواب فرو رفت . شیطان خسته شد و روی برتافت . خدا با فرشتگان مقربش بود و هیچ ندانست ...
* * *
اول :
راوی : آدم ها عاشق می شوند ؛ آدم ها به عشقشان نمی رسند ؛ آدم ها یاد می گیرند که دیگر عاشق نشوند .
در این میانه عده ای نیز به عشقشان می رسند ؛ که در هر پدیده ای می توان از داده های پرت صرف نظر کرد .
دوم :
دنیا منقبض شد . جلوی چشم هایش . آنقدر جمع شد تا در نقطه ای فرو رفت . همه جا سیاه ، جز نقطه ای نورانی ، روبرویش . می توانست دست دراز کند و با انگشت شست و سبابه نقطه را خاموش کند ...
سوم :
از این شهر و خیابان هایش حالم به هم می خورد . از این شهر و خیابان هایی که بهترین لحظات عمرم را درونشان جا گذاشتم . خاطره شدند . بغض شدند .
خاطره هایی که آنقدر غرقت می کنند که تا چشم باز می کنی ، می بینی میدان ولیعصر را داری مستقیم می روی پایین . می رسی به آبمیوه فروشی . ذرت و قارچ و پنیر می گیری و به جای اینکه در ده دقیقه تمامش کنی ، چهل دقیقه نگاهش می کنی .
اگر خاطره ها نبود ، دلتنگی نبود . عشق نبود . هیچ نبود .
کاش خاطره ها نبود ...
چهارم :
چشم ها را در آینه دید . ناله کرد : " لعنت به همه ی آینه ها " . آینه ها شکستند . توی آینه ها نگاه کرد . خودش نیز شکسته بود . گریست ...
* * *
آدم عاشق ماند . اشک هایش تاریخ شدند . حوا به خواب فرو رفت . شیطان خسته شد و روی برتافت . خدا با فرشتگان مقربش بود و هیچ ندانست ...
باد که آمد ...
باد که آمد سبیل هایم را ببرد ، چند لحظه ای وقت خواستم . شاش داشتم . قبول کرد . پشت به باد کردم و مشغول شدم . زمین که خیس شد ، خندید ، لرزید و دهان باز کرد . باد به درون زمین کشیده شد . من ماندم و سبیل هایم ...
۱۳۸۸ مرداد ۳۱, شنبه
من خل شدم ، همین !
یه لواشک گنده ، یه پارچ آب و یه کتاب از یه نویسنده ی ژاپنی خل و چل که بدجوری تو رو به وجد میاره ، بهتر از خیره شدن به سقف و فکر کردن به گربه ی احمقیه که امروز عمرشو داد به خدا ( یا شایدم خدا عمرشو ازش گرفت ) .
این یعنی که هنوزم می تونم انگشت وسطم رو صاف بگیرم رو به دنیا ؟!
پی نوشت : ساعت یازده و نیم شبه ، میدون تجریش . پشت چراغ قرمز ، دختر بچه ی فال فروش روی پنجه ی پاهاش وایستاده و از پنجره ی تویوتا کمری آویزون شده . چراغ سبز می شه و راننده ی تویوتا گازش رو می گیره که بره . دخترک که دستاش گیر کرده شروع می کنه به دویدن با ماشین ...
فقط می زنم توی سرم ... فقط می زنم توی سرم ...
این یعنی که هنوزم می تونم انگشت وسطم رو صاف بگیرم رو به دنیا ؟!
پی نوشت : ساعت یازده و نیم شبه ، میدون تجریش . پشت چراغ قرمز ، دختر بچه ی فال فروش روی پنجه ی پاهاش وایستاده و از پنجره ی تویوتا کمری آویزون شده . چراغ سبز می شه و راننده ی تویوتا گازش رو می گیره که بره . دخترک که دستاش گیر کرده شروع می کنه به دویدن با ماشین ...
فقط می زنم توی سرم ... فقط می زنم توی سرم ...
۱۳۸۸ مرداد ۲۸, چهارشنبه
The Nightmare Before Christmas
The Nightmare Before Christmas
کارگردان : Henry Selick
همیشه فضای ذهنی تیم برتون را دوست داشته ام . در واقع کارگردان مورد علاقه ی من است . هر چند که این انیمیشن را او کارگردانی نکرده ؛ اما فیلم اقتباس شده از داستانی است نوشته ی خود برتون . و در ضمن یکی از تهیه کنندگان هم خود اوست . پس به طور قطع اثر ذهنی لازم را روی فیلم داشته است !
فیلم ، داستان جک اسکلتی ، پادشاه شهر هالووین است که به طور اتفاقی از شهر کریسمس سر در می آورد . هنگامی که می بیند در شهر کریسمس همه خوشحالند و می خندند ، روح کریسمس را احساس می کند ؛ تصمیم می گیرد که امسال ، به جای سانتا کلوز (بابا نوئل ) مراسم کریسمس را خودش بر گزار کند ...
قصه ی فیلم ، قصه ی قرار گرفتن هر شخص در جای خود است ، قصه ای که به سادگی روایت می شود و در کنار این سادگی ، با فضاهای فانتزی جذاب ، نه تنها مخاطب را جذب می کند که به تفکر هم وا می دارد . کاری که از انیمیشن های کمی ساخته است .
The Nightmare Before Christmas انیمیشن قشنگی است که از دیدنش لذت خواهید برد .
۱۳۸۸ مرداد ۲۲, پنجشنبه
باد ما را خواهد برد
کارگردان : عباس کیارستمی
مدیر فیلمبرداری : محمود کلاری
وقتی که این فیلم را می بینید احساس آرامش می کنید . تصاویر فوق العاده از طبیعت زیبا و بکر کردستان . که هر صحنه ی فیلم گویا عکسی است هنرمندانه از این همه زیبایی . که شاید عکس هم نه ، تابلویی زیبا ، یک نقاشی بی بدیل . هر صحنه !
بی جهت کیارستمی را شاعر سینما نمی نامند .
پی نوشت : همین دو اسم بالا کافی است که بشینی و این فیلم را تماشا کنی .
۱۳۸۸ مرداد ۲۰, سهشنبه
۱۳۸۸ مرداد ۱۸, یکشنبه
شوخی 2
لوله ی اسلحه روی شقیه اش بود و می خواست ماشه را بچکاند. آماده بود خودش را تمام کند که زلزله شروع شد . ترس برش داشت . تا حالا زلزله ای را تجربه نکرده بود . داشت مات و مبهوت به تکان خوردن ظروف درون گنجه و تاب خوردن لوستر هال نگاه می کرد که تکه ای از سقف جدا شد و افتاد روی سرش .
توی بیمارستان که چشمهایش را باز کرد ، هیچ چیز را به یاد نمی آورد . همه چیز را فراموش کرده بود ؛ حتی اسم خودش را ...
توی بیمارستان که چشمهایش را باز کرد ، هیچ چیز را به یاد نمی آورد . همه چیز را فراموش کرده بود ؛ حتی اسم خودش را ...
۱۳۸۸ مرداد ۱۷, شنبه
احساس قورباغه ای
فکر می کنم تازه پرواز کردن را یاد گرفته بود . آمد و جلوی چشمهایم شروع کرد به این ور و آن ور رفتن . کاریش نداشتم ، فقط نگاهش می کردم ؛ تا اینکه درست وقتی که داشت از زیر دماغم رد می شد هوا را باشدت به داخل کشیدم . برخوردش را با ته دماغم احساس کردم ، از آنجا هم افتاد توی حلقم و بعد هم که قورتش دادم و رفت توی معده .
زندگی سخت است ، حتی برای یک بچه مگس !
زندگی سخت است ، حتی برای یک بچه مگس !
اشتراک در:
پستها (Atom)