۱۳۸۸ آذر ۱۲, پنجشنبه

تنها طوفان کودکان ناهمگون می زاید *


ابرهای باران زا آمدند ، بر ما زاییدند .
و سبک بار به راهشان ادامه دادند و رفتند ...



" آنان به آفتاب شيفته بودند
زيرا که آفتاب
تنهاترين حقيقت شان بود،
احساس واقعيت شان بود. " **







* کاشفان فروتن شوکران / خطابه تدفین / احمد شاملو
** کاشفان فروتن شوکران / با چشم ها / احمد شاملو



۱۳۸۸ آبان ۳۰, شنبه

من کی ام ؟ یا روزهای سگی


خسته شده ام از این حجم عظیم مزخرف ؛ هر روز صبح که چشم هایم را باز می کنم ، هجوم می آورند . مغزم را پر می کنند و دیگر جایی باقی نمی ماند ...

* * *

از این روزها بدم می آید . روزهایی که همه اش به بدی می گذرد . از صبح خروس خوان تا بوق سگش دنبال چیزهایی می دوم که دوستشان ندارم ، به امید این که زود تر تمام شوند . اما روز به روز بیشتر هم می شوند !
انواع مزخرف کلاس های دانشگاه ، کارگاه ، آزمایشگاه ، کلاس زبان ، تافل آزمایشی ، تافل اصلی و هزار کوفت و زهرمار دیگر که تمامی ندارند . ازشان چیز زیادی هم دستگیرم نمی شود . فقط مثل بز زل می زنم به دهان اساتید . لب هایی که باز و بسته می شوند و از آن ها حرف ها بیرون می آیند ؛ حرف هایی که من نمی فهمم . حرف هایی که نمی خواهم بفهمم ، آخر دیگر برایم اهمیتی ندارند .
این روزها حتی اکثر وقتم هم با آدم هایی می گذرد که دوستشان ندارم . آدم هایی که حرف می زنند ، و باز حرف هایی که من نمی فهمم . ( خوشبختانه تلاشی هم برای فهمیدنشان نمی کنم ! )
آدم خوب هایم نیستند . یا رفته اند ، یا دیگر خوب نیستند و یا طفلک ها خودشان هزار جور درگیرند . آن قدر درگیر که با اینکه توی یک شهر هستیم ولی دلمان برای همدیگر تنگ می شود .
شاید تنها لحظه هایی که در طول این روزها خوب باشند ، وقت هایی است که با تاکسی یا اتوبوس در بین همه ی این مکان های دوست نداشتنی در رفت و آمدم . لحظه های کوتاهی که هدفون را چپانده ام توی گوشم و به موسیقی ای که دوست دارم گوش می کنم . این وقت ها به هیچ چیز فکر نمی کنم ، هیچ چیز ...
بعضی شب ها هم خوبند . بعد از دوش آب گرم شبانه ، می نشینم پشت کامپیوتر . می خواهم خبرخوانی هر شبم را شروع کنم که یک نفر پیدایش می شود و چت می کنیم . حتی اگر حرف مهمی هم نزنیم اما همان حرف های معمولی هم خوشحالم می کنند ؛ هرچند که فردایش دوباره همه چیز فراموش شده ، اما همان خوشحالی کوتاه هم غنیمتی است و دوستش دارم .
ای کاش این روزهای حرامزاده زودتر تمام شوند .

* * *

امروز ، روزی گند بود ، درست مثل دیروز / و فردا نیز چنین خواهد بود *



* سالواتوره - گروه 127 آلبوم خال پانک

چشم

صبح یک دوشنبه یا سه شنبه ی معمولی است . همه ی اهالی خانه رفته اند دنبال کار و بار و بدبختی هاشان . توی تختم دراز کشیده ام و به کلاسی که پیچانده ام فکر می کنم . زنگ در خانه را می زنند . با بی حالی از تختخواب بیرون می خزم . تا دم در خودم را می کشانم و از سوراخ چشمی نگاه می کنم ببینم کیست . فقط یک چشم معلوم است که با مژه های درشت دارد پلک می زند !
خوشحال می شوم .

پی نوشت : برای خانم دکتر !

۱۳۸۸ آبان ۲۱, پنجشنبه

درک متقابل


رو کرد به زن که داشت داد و بیداد می کرد و غر می زد ؛ گفت : " هر چی تو بگی عزیزم ، فقط خفه شو ."


So afraid of rejection , hide inside ourselves *


می ترسم بهت بگم ازت خوشم اومده و دوست دارم ، بهم بخندی و مسخره ام کنی ، یا ناراحت بشی و چیزی بگی ؛ یا هر اتفاق بد دیگه ای بیفته .
عذاب ها و ترس هایی که همیشه هستن ...


* Riverside / Schizophrenic Prayer


۱۳۸۸ آبان ۱۴, پنجشنبه

آخرین انسان

" آخرین انسان زمین توی اتاقش نشسته بود که در زدند ." سال ها از زمانی که آخرین انسان شده بود می گذشت و اکنون او پیرمردی بود نود و چهار ساله . مدت مدیدی نیز از آخرین باری که صدای در زدن شنیده بود می گذشت . ابتدا فکر کرد که خیالاتی شده و تنهایی بیش از حد باعث شده که این فکر و خیالات به سراغش بیاید . اما صدای متناوب در زدن حالیش کرد که این صدا وهم و خیال نیست . صدایی که قطع نمی شد و به طرز دلهره آوری ادامه داشت .
به سختی از روی صندلی اش بلند شد و از اتاق بیرون رفت . به میان هال رسیده بود که ناگهان قلبش از کار ایستاد ؛ روی زمین افتاد .
آخرین انسان زمین مرد و هیچ گاه معلوم نشد چه کسی پشت در بود ...

۱۳۸۸ آبان ۱۳, چهارشنبه

شوخی - پایان


زل زده بود به اسلحه که روی میز جلویش ، بی حرکت قرار گرفته بود . صدای بازی بچه های کوچه از پنجره ی اتاق تو می آمد .
دست دراز کرد و اسلحه را برداشت . لوله ی سردش را روی شقیقه گذاشت و ماشه را کشید ...
دیگر همه ی شوخی های دنیا تمام شده بود .


پی نوشت : شوخی 0 ، شوخی 1 ، شوخی 2 .

۱۳۸۸ آبان ۱۲, سه‌شنبه

دمت گرم و تنت سالم !

خدا جان ، بهت اعتقاد نداشتم ، اما دوستت داشتم . بیشتر از اونی که فکرشو می کردی ...

۱۳۸۸ آبان ۹, شنبه

جعبه ی جادو !


1. تو چرا متوجه نیستی ؟ ما الان مدرکی علیه اون نداریم ، واسه همین نمی تونیم طلاقتو بگیریم . تو باید برگردی تو اون خونه ، بهانه بدی دستش که یه اتفاقی برات بیفته و اینجوری ما می تونیم طلاقتو از این مردک بگیریم ! ولی یادت باشه که ما حتما مدرک می خوایم ، می فهمی ؟ مدرک !

2. بک گراند : ورودی رمل جمرات . مکانی که مسلمان ها در حرکتی نمادین سال هاست که با پرتاب سنگ و کلوخ به سوی یک فضای خالی ،
مشغول سرویس کردن دهان شیطان می باشند !

- تو که هم تو آمریکا به دنیا اومدی ، هم اونجا بزرگ شدی و درس خوندی و زندگی کردی ، راجع به آمریکا چی فکر می کنی ؟

- آمریکا شیطان بزرگه !


پی نوشت : چند روزی اینترنت نداشتیم ، به لطف دوستان در اداره ی امنیت اخلاقی هم خیلی وقت است ماهواره نگاه نمی کنیم . به ناچار این چند روز گاه گاهی به رسانه ی ملی توجه نمودیم . خب ، این دو قسمت تنها بخش بسیار کوچکی از همه ی ژانگولر بازی های عزیزان زحمت کش صدا و سیما در این چند روز بود !

۱۳۸۸ آبان ۵, سه‌شنبه

برای روزهایی که دوره کردیم ...


پاییز برای من همیشه فصل غمگینی بوده است . نمی دانم چرا ، ولی همیشه با آمدن پاییز غم زیادی هم می ریزد توی دلم ؛ که تا آمدن زمستان و باریدن اولین برف طول می کشد .

این غمگینی امسال به اوج خودش رسیده است . در میان همه ی پاییزهایی که گذرانده ام تنها پاییز سال قبل اندکی زیبا بود . پاییزی که بریم پر بود از عصرهای شاد ، سینما ، تئاتر ، کافه ، دونات ، پیاده روی با آدم هایی که دوستشان داشتم و ...
حالا یک سال از آن روزها گذشته و همه ی آن عصرهای خوب تمام شده اند . می دانم که زندگی می گذرد و زمان نمی ایستد ، اما در هر حال به آن روزها فکر می کنم و دلم برایشان تنگ شده است ...


۱۳۸۸ آبان ۱, جمعه

هاملت با سالاد فصل



هاملت با سالاد فصل ، قصه ی انسان است . انسان گم شده در هیاهو و شلوغ پلوغی روزگار . روزگاری مملو از پلیدی ، دو رویی و دروغ . انسانی که کم کم فراموش می کند خوبی ها را ، زیبایی ها را ؛ انسانی که فراموش می کند کیست ، از کجا آمده ، برای چه کاری آمده و ... . آنقدر غوطه ور می شود در این روزگار که همه ی این ها را یادش می رود . هی فرو می رود در کثافت ، هی فرو می رود ، هر چقدر هم که دست و پا می زند برای خلاصی ، افاقه نمی کند . آخر سر وقتی که می خواهد فکر کند و زندگی را به یاد بیاورد ، می بیند که دیگر خیلی دیر شده ، آنقدر فراموشش کرده که دیگر سخت بتواند به یاد بیاورد .

شروع می کند به فشار آوردن به خودش ، تلاش می کند برای پیدا کردن راهی که خلاصی بیاورد .

اما این پلیدی ها هستند که محکومش می کنند ، اتهامش می زنند ، سرش فریاد می زنند ، بازخواستش می کنند . و دست آخر نیز کارش را یک سره می کنند ...و این همان تصویر حمله ی چنگال ها ی درب و داغان است به یک مغز...

این وسط شاید تنها یک چیز برایش بماند ، عشق ... که آن هم کاری از دستش بر نمی آید ...



پی نوشت : هاملت با سالاد فصل نمایشنامه ای است از مرحوم اکبر رادی که این روزها به کارگردانی هادی مرزبان و با بازی فرزانه کابلی ، بهروز بقایی ، فردوس کاویانی ، رضا فیاضی ، بهاره رهنما ، ایوب آقاخانی و سامان تیرانداز ، هر شب در سنگلج به روی صحنه می رود .


۱۳۸۸ مهر ۱۶, پنجشنبه

عشق

و او گفت :

- فکر نمی کنی که عشق باید به معنی از خود گذشتگی مطلق باشد ، یعنی آدم باید خودش را به حساب نیاورد ؟

در چمنزار ایستاده بود ، از هر زمانی زیباتر می نمود . سرد مهری اش چندان اثری بر شیرینی چهره و برازندگی قامتش نمی گذاشت . چندان چیزی لازم نبود تا آن سردی را به کنار بگذارد و خود را به آغوش کوزیمو برساند . بسنده بود که کوزیمو برای آشتی چیزی بگوید ، هر چه باشد ، مثلا : " بگو می خواهی چه کار کنم ، آماده ام . " آن گاه دوباره به خوشبختی می رسید ، خوشیی که هیچ زنگاری نداشت . ولی به جای آن ، کوزیمو گفت :

- عشق فقط زمانی ممکن است که آدم خود خودش باشد ، با همه ی نیرویش !

ویولتا حرکتی از سر دلزدگی و درماندگی کرد . با این همه ، هنوز می توانست او را بفهمد ؛ و می فهمید ؛ حتی بیشتر از این ، دلش خواست بگوید : " تو را ، همین طور که هستی ، دوست دارم . " و سپس به سوی او برود ... ولی لب گزید و گفت :

- خیلی خوب ، پس خودت باش و تنها باش .

کوزیمو خواست بگوید " در این صورت ، دیگر معنی ندارد که خودم باشم ... " ولی در عوض گفت :

- اگر آن دو پشه را ترجیح می دهی ...

ویولتا داد زد : اجازه نمی دهم دوستانم را این طور تحقیر کنی !

ولی پیش خود می گفت : " برای من ، فقط تو وجود داری ، همه ی این کارها را به خاطر تو می کنم " .

- فقط من سزاوار تحقیرم ...

- تو نه ، فکرت !

- من وفکرم ، هر دو یکی هستیم .

- پس برای همیشه خداحافظ ... همین امشب می روم و دیگر مرا نمی بینی .



برگرفته از : بارون درخت نشین ، ایتالو کالوینو ، مهدی سحابی

۱۳۸۸ مهر ۱۳, دوشنبه

زنده باد آزادی !

سه چیز را نباید در بند نگه داشت . باد معده ، باد گلو و زندانی سیاسی .

چون در صورت محبوس ماندنشان ویرانی به بار خواهند آورد !

زخم

در زندگی زخم هایی هست که واقعا زخمن !!

۱۳۸۸ مهر ۶, دوشنبه

آخ اگه بارون بزنه !

نمی دانم باور می کنید یا نه ؛ ولی من احساس می کنم این ابرهایی که توی عکس بالای وبلاگم هستند ، روز به روز تیره تر می شوند . آن اوایل که اینجا را راه انداختم سپیدِ سپید بودند ، مثل پنبه . ولی حالا هر روز تیره تر می شوند . می ترسم دست آخر آن قدر تیره شوند تا شروع کنند به باریدن . بعد هم با حجم آبی که از بالای وبلاگ به سمت پایین جاری می شود همه ی نوشته هایم پاک خواهند شد ، آن وقت من می مانم و یک وبلاگ سفید که باید دوباره سیاه شود !

پی نوشت : چرخه ی پوچ هستی ، از سیاهی به سپیدی ، از سپیدی به سیاهی ، بدون خاکستری ، آخرش هم هیچی !

۱۳۸۸ مهر ۴, شنبه

حرامزادگان ، رستگارانند

بیا عزیزکم ، نزدیک تر بیا . در آغوشم جا بگیر .

چشمان خسته ات را ببند و سر روی سینه ام بگذار . گوش کن به صدای قلبم . برایت لالایی خواهد خواند . آرام بگیر .

بگذار قلب رمیده ات جاری شود . حصارش را بشکن . رها شو در من .

چند قدمی مانده ، با هم می رویم ؛ تا آرامش عدم . دستت را به من بده .

روزها ، ماه ها ، سال ها ؛ آشفته چون باد . دیگر نترس ؛ در آغوشم که بیایی آرامش است که تو را در بر می گیرد . ژرف ، چون آسمان .

بیا عزیزکم ، بیا . در آغوشم جا بگیر ...

.

پی نوشت :

روبرت والزر : من زندگی را دوست دارم ، اما به این خاطر دوستش دارم که امیدوارم فرصتی برایم ایجاد کند تا خودش را به طرز شایسته ای از ساحل به داخل آب پرت بکنم .

۱۳۸۸ شهریور ۲۶, پنجشنبه

چشم هایم

تمام خاطرات خوب مرده اند .

مگس وزوز می کند . می رود ، برای مدتی . اما دوباره پیدا می شود .

در حجم فراموشی ، فراموش می شوم . شاید هم مغروق ، شاید هم رستگار . رستگار در سایه ی شوم نفرین سفر .

بال هایم می سوزند ، خاکستر می شوند .

سنجاقک سایه ی بال هایش را می رقصاند ، ترور می کند . با چشم های درشت .

سگ ها گریه می کنند . گربه خمیازه می کشد .

چشم هایم درد می کنند و هنوز تمام خاطرات خوب مرده اند ...

آن پیرمرد اسم داشت

پیرمرد آمد و روی تخت مان نشست . قفس مرغ عشق هایش را هم گذاشت روی تخت . دستی روی پاکت های فال حافظ ، که توی جعبه ی کنار قفس بودند کشید . هر وقت که می آمدم درکه ، اینجا می دیدمش . فال می فروخت ، بین تخت ها . چه تابستان و چه زمستان . کت می پوشید ، با جلیقه ای زیرش . تنها فرقش در تابستان و زمستان کلاهی پشمی بود که در سرما سرش را می پوشاند .

" خسته نباشی ، یه چایی با ما می زنی حاجی ؟ "

" دستت درد نکنه جوون . "

قوری را برداشتم و توی یک استکان چای ریختم . " اسمت چیه حاجی ؟ "

" اسمم ؟ " زل زد به گل قالی روی تخت . " هیچی ، همون حاجی . "

خندیدم . " مگه می شه اسم نداشته باشی حاجی ؟ "

" آره ، آدما وقتی اسم می خوان که بخوان کسی صداشون کنه . و گرنه که دیگه نه "

استکان چای را توی نعلبکی جلویش گذاشتم . قندان را هم . قندی برداشت و ادامه داد " آره دیگه ، مثلا همین آقا سیاوش و بهاره خانوم " به دو مرغ عشق درون قفس اشاره کرد " ببین اسم دارن ، چون باید اسم داشته باشن ، چون می خوان همدیگه رو صدا کنن ، چون همدیگه رو دارن که صدا کنن . متوجهی چی می گم ؟ یعنی اگه آقا سیاوش تنها بود دیگه اسم نمی خواست . کی می خواست که صداش کنه ؟ ولی حالا که بهاره خانوم هم هست پس اسم می خواد ، وگرنه بهاره خانوم چی صداش کنه ؟ متوجهی چی می گم ؟ "

لبخندی زدم و کله ام را تکان دادم . دیگر چیزی نگفت و چای اش را تمام کرد .

چای که تمام شد پرسید " فال بگیرم برات جوون ؟ " گفتم  " آره "

در قفس را باز کرد و دستش را توی قفس دنبال یکی از مرغ عشق ها چرخاند . مرغ عشق را که گرفت آرام از قفس بیرونش آورد و نزدیک پاکت های فال برد . " بهاره خانوم ، یه فال خوب بگیر واسه این جوون ، معلومه که دلش پاکه ، نیت کردی جوون ؟ " تا بخواهم بگویم آره مرغ عشق با نوکش یکی از پاکت های فال را بیرون کشیده بود . پاکت فال را از نوک مرغ عشق گرفت و داد دستم . بعد هم از روی تخت بلند شد و کمر خمیده اش را کمی راست کرد . " مرسی واسه چایی جوون " قفس را برداشت ، لبخندی زد و بعد هم رفت .

هفته ی بعد اعلامیه مرگش را روی دیوار دیدم . دست نویس بود ؛ کار قهوه چی ها . خیلی ساده : " درگذشت  آقا سیاوش را به اطلاع اهل محل می رساند " .

۱۳۸۸ شهریور ۱۸, چهارشنبه

حسرت

و حسرتی که همیشه با من می ماند ... که دوستت دارم ...

اندر فوائد یکهویی به تماشای تئاتر رفتن !

چند وقتی است که دیگر یکهویی به تماشای تئاتر نرفته ام . قبل ترها یک دفعه می شد که عصر بلند می شدم و می رفتم تئاتر شهر ، برای خودم بلیط می خریدم و بعد هم یک اجرا می دیدم ؛ شب هم خوشحال و خندان بر می گشتم . گاهی وقت ها هم تنها نمی رفتم . مثلا قبل از اینکه سمانه از ایران برود ، یکهو عصر جمعه ای زنگ می زدم و می گفتم : " سمانه ، می تونی همین الان عین آدمای غیر متمدن که هیچ برنامه ی درست و درمونی ندارن ، راه بیفتی بیای تئاتر شهر ، بریم یه اجرا ببینیم ؟ قبلش بگم که اگه بلیط گیرمون نیومد حق نداری سرم غر بزنی و در عوض می ریم یه کافه می شینیم ، تیریپ منورالفکری قهوه می زنیم ! " و لامصب سمانه هم که هیچ وقت نه نمی گفت ! و درست عین دو تا آدم غیر متمدن ، بدون برنامه  می رفتیم  و بلیط هم گیرمان می آمد و اجرا هم می دیدیم و چه لذتی داشت .

به نظر من این بهترین روش برای دیدن نمایش است ؛ و حالا هم عرض می کنم که چرا :

اولا که شما در این روش به جای اینکه برای خرید بلیط ، یک روز عصرتان را بگذارید و یک عصر دیگر را هم برای دیدن خود اجرا ، فقط یک روز عصر می روید ، بلیط می گیرید و اجرا را هم می بینید .

مثلا به جای اینکه یک روز ساعت شش بروید و بلیط بگیرید ، و بعد هم فردایش ساعت هشت برای خود نمایش بروید ، یک روز ساعت چهار بعد از ظهر می روید ، بلیط ردیف چهارم هم گیرتان می آید . تا هشت خودتان را مشغول می کنید ، کتاب می خوانید ، به کافه سر می زنید ، به آدم های دور و برتان و کلا محیط اطرافتان بیشتر توجه می کنید ، چیز میز می نویسید ، اگر دوربینتان همراهتان باشد سعی می کنید چند تایی عکس خوب بیاندازید و وقتی هم که اجرا شروع شد می روید و نمایش را می بینید .

ثانیا با این روش اصولا هیچ کدام از اجراهای خوب را از دست نمی دهید . به خاطر اینکه اصولا تعداد نفراتی که اینگونه با شما همراه می شوند یا یک نفر است که خودتان هستید یا حداکثر دو نفر دیگر غیر متمدن در جمع رفقایتان پیدا می شود که تئاتر دوست داشته باشند ، غر غرو نباشند و از هیجان این کار هم خوششان بیاید . خوب اصولا چون ما کلا ملت فرهنگ دوستی نیستیم ، همیشه برای سه نفر در گیشه ی تئاتر شهر بلیط پیدا می شود . حالا هر اجرایی که می خواهد باشد . این را تجربه به من ثابت کرده است . البته بعضی وقت ها برای اجراهای سالن اصلی که آدم های بزرگ بزرگ کار می آورند روی صحنه ، شاید به مشکل بر بخورید و بلیط گیرتان نیاید ، که اینجور مواقع در واقع شما یاد گرفته اید که باید به آدم های بزرگ تئاتر این مملکت احترام بگذارید و برای دیدن کارشان کمی متمدن شوید !

ثالثا آمدیم و به جای یک کار خوب ، یک کار ضعیف به پستتان خورد ، باز هم ضرر نکرده اید . چون زیاد وقتتان را هدر نداده اید . دلتان هم نمی سوزد که اینهمه برنامه ریزی کردم که بیایم کار ببینم آن وقت این از آب در آمد ، چون در واقع شما اصلا برنامه ریزی خاصی نکرده اید که دلتان بسوزد . فلان کارتان را جابه جا نکرده اید ، فلان قرارتان را کنسل نکرده اید ، فلان دوستتان را نپیچانده اید و خلاصه هزار جنگولک بازی در نیاورده اید که وقت تنظیم کنید برای دیدن تئاتر .

تازه  من فکر می کنم حتی در کارهای ضعیف هم چیز برای یاد گرفتن پیدا می شود ، چون اصولا تئاتر پدیده ای است که کلی فکر و اندیشه و زحمت  و تلاش و کار گروهی و ... پشتش خوابیده و توجه به همین نکته ها هم می تواند چیزهای خوب و جدید به آدم یاد بدهد .

در آخر بگویم که حتی اگر از این روش خوشتان نمی آید ، لااقل یک بار امتحان کنید ، شاید به امتحانش بیارزد . خلاصه از ما گفتن بود ، این بهترین روش است برای کسانی که دوست دارند تئاتر ببینند !