۱۳۸۸ دی ۱۷, پنجشنبه

Show must go on

می دانم که ابتدا دوران کودکی است ، مدرسه است ، رفقا ؛ بعد روزی فرا می رسد که در آن روز انسان امتحان می دهد ، گواهی نامه می گیرد . روزی که انسان با دلگرفتگی از آستانه ی دری عبور می کند و در ورای آن ناگهان برای خود مردی می شود . آن وقت قدم انسان با سنگینی بیشتری به روی زمین گذاشته می شود . از همان موقع انسان به طرف زندگی گام بر می دارد ، اولین گام هایش را ...



خلبان جنگ ، آنتوان دوسنت اگزوپری

۱۳۸۸ دی ۱۲, شنبه

مادربزرگم


ای وای مادر بزرگ ، رفتی . مگر همین یک ماه پیش نبود که با همان شیطنت همیشگی ات می خندیدی ؟ آخر چطور یک ماهه این اتفاق نحس افتاد ...
مادر بزرگ رفتی و حسرت خیلی چیزها را بر دلم گذاشتی . حسرت این که روزی ترکی را به من کامل یاد دهی ، حسرت رقصیدن با تو در شب عروسی ام ، حسرت اینکه روزی از قصه هایت من روایتی بسازم ، قصه ی فرار تو که دختر کدخدا بودی با یک پسر ساده ی روستایی از ده و ازدواج نکردن با پسر عمویت ، قصه ی حمله ی توده ای ها به روستایتان ...
مادر بزرگ ، حالا دیگر ما شب های یلدا کجا جمع شویم ، حالا دیگر هر سال شب محرم کجا تا صبح حلیم هم بزنیم ، دیگر هر روز اول نوروز کجا برویم ، حالا دیگر ما کجا جمع شویم و خانواده ای باشیم ...
ای وای مادر بزرگ ، ای وای مادر بزرگ ، ای وای مادر بزرگ ...

۱۳۸۸ دی ۱۱, جمعه

حرف هایی برای گفتن



اول - خسته ام و گیج ، از این روزها . نمی دانم چه خواهد شد ، نمی دانم چه بر سرمان خواهد آمد . اما دیگر خسته شده ام از این همه واقعه و اتفاق ، چه خوب ، چه وحشتناک . خسته شده ام از این حجم اخبار و تحلیل .
دیگر دلم التهاب نمی خواهد ، دلم خشونت نمی خواهد ، دلم هزار فشار این روزها را نمی خواهد . دلتنگ تئاتر ، سینما و کتاب هایم شده ام . این روزها کسی با من از این ها نمی گوید . با دوستانم کافه نمی روم . نمی خندم . همه اش حرف خون است و خشونت . حرفی از زندگی نیست ...
دلم می خواهد اینجا نباشم ، تو سرزنشم کن ، حق داری ، اما من خسته شده ام . می خواهم از این جا بروم . خارج از این جا باشم . می خواهم جایی بروم که اقیانوس باشد ؛ آرام . بنشینم کنار ساحل و خیره شوم به انتها . آن جا که مرز آسمان و آب در هم گم می شوند .
می خواهم بروم ، اما چیزی در وجودم است که نمی گذارد ...

پی نوشت : چه عکس خوبی ، دلم برای عکاسش تنگ شده یک مقدار ! D:




دوم - تابستان دو سال پیش بود که اتفاقی افتاد . عوض شدم . بهتر شدم از آنچه که قبل اتفاق بودم . سخت بود اما می ارزید . حالا هم تصمیم گرفته ام که بهتر شوم . مخصوصا که دیگر درسم هم دارد تمام می شود . فقط مانده است امتحان ها . که خواهند گذشت . برای بعد از امتحان ها برنامه های زیادی دارم .
دوباره نوشتن با خر نسبتا فهیم را شروع می کنم .
یک چیزی را باید بگویم ، که می گویم .
دوربینم را بیشتر توی دست هایم می گیرم . یاد می گیرم .
بیشتر می نویسم و بیشتر فکر می کنم .
از تنهایی هایم خارج می شوم . تنها نخواهم ماند . بهتر می شوم .



سوم - مادر بزرگ هر روز زنگ می زد . چند وقتی است که دیگر هر روز زنگ نمی زند . امشب که دیدمش دلم خیلی برایش تنگ شد . زندگی گهی است . گه تر از آن چه فکر می کردم ...


۱۳۸۸ آذر ۲۵, چهارشنبه

من حال این روزاتو می دونم


برای یاران دبستانی در بندمان




ظهر اعتصاب غذا شروع شد ، سینی ها را یکی یکی از جلوی سلف از طبقه ی منفی یک چیدیم تا برسیم به طبقه ی اول . بعد از لابی دانشکده عبورشان دادیم و در آخر بعد از پله های حیاط ، سینی ها رسیدند به خیابان ؛ آن جا که دانشگاه با مردم گره می خورد . بعد کم کم جمع شدیم بالای پله های جلو دانشکده و تحصن شروع شد . تحصنی در اعتراض به دستگیری جاوید ، جاویدی که دوست و همکلاسی ما بود و هست ، جاویدی که به تهمت رابطه با گروه های مسلح خارج از کشور در بند 240 اوین است این روزها به دور از یاران دبستانی اش ...
تحصنمان می شود مثل همه ی تحصن ها و اعتراض هایی که این روزها در جریان است ، در دانشگاه ها ، در جای جای کشور . تحصن که تمام می شود می روم و گوشه ی لابی می نشینم ، به بچه ها نگاه می کنم ، دوستانم که هنوز لبخند از روی لب هایشان محو نشده ، که با شنیدن خبر دستگیر شدن جاوید به هر دری زدند - اما دریغ که مسئولین و اساتید دانشگاه امروز از هر زمانی ترسوتر و بی عرضه ترند و به درد لای جرز هم نمی خورند - در صورت های دوستانم خستگی را می بینم ، اما اثری از نا امیدی نیست ...

* * * * *

عصر است و نمی دانم چطور سر از تئاتر شهر در آورده ام . جلوی گیشه ایستاده ام و دستم توی جیب دنبال پول می گردد ، یک دفعه احساس می کنم که حوصله ی دیدن کاری را ندارم . از جلوی گیشه کنار می روم ، چند ثانیه ای مکث می کنم و بعد راهم را کج می کنم به سمت چهار راه .

* * * * *

توی کافه نشسته ام . زل زده ام به فنجان قهوه ای که روی میز است . توی کافه آهنگی پخش می شود ، انگار که روی تکرار گذاشته باشندش مدام می خواند : " من حال این روزاتو می دونم / چیزی نگو چشماتو می خونم "
قهوه ام سرد شده دیگر . سرم را بلند می کنم ، چند میز آن طرف تر دختری نشسته است . شالی سبز به سر دارد و مشغول خواندن کتابی است . سرش را بلند می کند و چشمهایم توی چشم هایش گیر می کنند ، لبخندی می زند . لبخندش را با لبخندی جواب می دهم ، فنجانم را نگاه می کنم و بعد قهوه ی یخ کرده اش را در یک جرعه سر می کشم و از پای میز بلند می شوم .

* * * * *

توی تاکسی نشسته ام که یکهو راننده می پرسد : " چرا تو لکی دادا ؟ " . پسر جوانی است هم سن و سال خودم ، شاید یکی دو سالی بزرگ تر .
مسافر دیگری توی ماشین نیست . نگاهش می کنم و جواب می دهم : " چیزی نیس " ، می گوید : " نمی شه که چیزی نباشه " و بعد می خندد .
بعد از یکی دو دقیقه نمی دانم چرا یک دفعه می گویم : " رفیقمو گرفتن ، زندانه . " و نمی دانم چرا می پرسد : " دانشجویی ؟ " و من جواب می دهم " آره " . می گوید : " ای سگ مصبای حروم زاده ! " و بعد دیگر نه من چیزی می گویم و نه او .
چند دقیقه ای که می گذرد می گوید : " بذار حالا یه آهنگ تیم ملی بذارم برات ، حالت ردیف شه " و یک سی دی می گذارد داخل دستگاه ، آهنگ شروع می شود : " من حال این روزاتو می دونم / چیزی نگو چشماتو می خونم ... "

* * * * *

به مقصد می رسیم ، دست می کنم توی جیبم پول در بیاورم که اخم می کند و می گوید : " عمرا ازت نمی گیرم ، ما که دانشجو نیستیم دادا ، این پولم چیزی نیس ولی برو باهاش اعلامیه چاپ کن واسه رفیقت " هر کاری می کنم واقعا پول را نمی گیرد .
در ماشین را باز می کنم که پیاده شوم ، صدایم می کند : " دادا غصه شو نخور " بعد انگشتانش را V می کند و بالا می آورد " ما بی شماریم دادا ، ما پیروزیم " و لبخند می زند .
لبخند می زنم و از ماشین پیاده می شوم .


۱۳۸۸ آذر ۱۲, پنجشنبه

تنها طوفان کودکان ناهمگون می زاید *


ابرهای باران زا آمدند ، بر ما زاییدند .
و سبک بار به راهشان ادامه دادند و رفتند ...



" آنان به آفتاب شيفته بودند
زيرا که آفتاب
تنهاترين حقيقت شان بود،
احساس واقعيت شان بود. " **







* کاشفان فروتن شوکران / خطابه تدفین / احمد شاملو
** کاشفان فروتن شوکران / با چشم ها / احمد شاملو



۱۳۸۸ آبان ۳۰, شنبه

من کی ام ؟ یا روزهای سگی


خسته شده ام از این حجم عظیم مزخرف ؛ هر روز صبح که چشم هایم را باز می کنم ، هجوم می آورند . مغزم را پر می کنند و دیگر جایی باقی نمی ماند ...

* * *

از این روزها بدم می آید . روزهایی که همه اش به بدی می گذرد . از صبح خروس خوان تا بوق سگش دنبال چیزهایی می دوم که دوستشان ندارم ، به امید این که زود تر تمام شوند . اما روز به روز بیشتر هم می شوند !
انواع مزخرف کلاس های دانشگاه ، کارگاه ، آزمایشگاه ، کلاس زبان ، تافل آزمایشی ، تافل اصلی و هزار کوفت و زهرمار دیگر که تمامی ندارند . ازشان چیز زیادی هم دستگیرم نمی شود . فقط مثل بز زل می زنم به دهان اساتید . لب هایی که باز و بسته می شوند و از آن ها حرف ها بیرون می آیند ؛ حرف هایی که من نمی فهمم . حرف هایی که نمی خواهم بفهمم ، آخر دیگر برایم اهمیتی ندارند .
این روزها حتی اکثر وقتم هم با آدم هایی می گذرد که دوستشان ندارم . آدم هایی که حرف می زنند ، و باز حرف هایی که من نمی فهمم . ( خوشبختانه تلاشی هم برای فهمیدنشان نمی کنم ! )
آدم خوب هایم نیستند . یا رفته اند ، یا دیگر خوب نیستند و یا طفلک ها خودشان هزار جور درگیرند . آن قدر درگیر که با اینکه توی یک شهر هستیم ولی دلمان برای همدیگر تنگ می شود .
شاید تنها لحظه هایی که در طول این روزها خوب باشند ، وقت هایی است که با تاکسی یا اتوبوس در بین همه ی این مکان های دوست نداشتنی در رفت و آمدم . لحظه های کوتاهی که هدفون را چپانده ام توی گوشم و به موسیقی ای که دوست دارم گوش می کنم . این وقت ها به هیچ چیز فکر نمی کنم ، هیچ چیز ...
بعضی شب ها هم خوبند . بعد از دوش آب گرم شبانه ، می نشینم پشت کامپیوتر . می خواهم خبرخوانی هر شبم را شروع کنم که یک نفر پیدایش می شود و چت می کنیم . حتی اگر حرف مهمی هم نزنیم اما همان حرف های معمولی هم خوشحالم می کنند ؛ هرچند که فردایش دوباره همه چیز فراموش شده ، اما همان خوشحالی کوتاه هم غنیمتی است و دوستش دارم .
ای کاش این روزهای حرامزاده زودتر تمام شوند .

* * *

امروز ، روزی گند بود ، درست مثل دیروز / و فردا نیز چنین خواهد بود *



* سالواتوره - گروه 127 آلبوم خال پانک

چشم

صبح یک دوشنبه یا سه شنبه ی معمولی است . همه ی اهالی خانه رفته اند دنبال کار و بار و بدبختی هاشان . توی تختم دراز کشیده ام و به کلاسی که پیچانده ام فکر می کنم . زنگ در خانه را می زنند . با بی حالی از تختخواب بیرون می خزم . تا دم در خودم را می کشانم و از سوراخ چشمی نگاه می کنم ببینم کیست . فقط یک چشم معلوم است که با مژه های درشت دارد پلک می زند !
خوشحال می شوم .

پی نوشت : برای خانم دکتر !

۱۳۸۸ آبان ۲۱, پنجشنبه

درک متقابل


رو کرد به زن که داشت داد و بیداد می کرد و غر می زد ؛ گفت : " هر چی تو بگی عزیزم ، فقط خفه شو ."


So afraid of rejection , hide inside ourselves *


می ترسم بهت بگم ازت خوشم اومده و دوست دارم ، بهم بخندی و مسخره ام کنی ، یا ناراحت بشی و چیزی بگی ؛ یا هر اتفاق بد دیگه ای بیفته .
عذاب ها و ترس هایی که همیشه هستن ...


* Riverside / Schizophrenic Prayer


۱۳۸۸ آبان ۱۴, پنجشنبه

آخرین انسان

" آخرین انسان زمین توی اتاقش نشسته بود که در زدند ." سال ها از زمانی که آخرین انسان شده بود می گذشت و اکنون او پیرمردی بود نود و چهار ساله . مدت مدیدی نیز از آخرین باری که صدای در زدن شنیده بود می گذشت . ابتدا فکر کرد که خیالاتی شده و تنهایی بیش از حد باعث شده که این فکر و خیالات به سراغش بیاید . اما صدای متناوب در زدن حالیش کرد که این صدا وهم و خیال نیست . صدایی که قطع نمی شد و به طرز دلهره آوری ادامه داشت .
به سختی از روی صندلی اش بلند شد و از اتاق بیرون رفت . به میان هال رسیده بود که ناگهان قلبش از کار ایستاد ؛ روی زمین افتاد .
آخرین انسان زمین مرد و هیچ گاه معلوم نشد چه کسی پشت در بود ...

۱۳۸۸ آبان ۱۳, چهارشنبه

شوخی - پایان


زل زده بود به اسلحه که روی میز جلویش ، بی حرکت قرار گرفته بود . صدای بازی بچه های کوچه از پنجره ی اتاق تو می آمد .
دست دراز کرد و اسلحه را برداشت . لوله ی سردش را روی شقیقه گذاشت و ماشه را کشید ...
دیگر همه ی شوخی های دنیا تمام شده بود .


پی نوشت : شوخی 0 ، شوخی 1 ، شوخی 2 .

۱۳۸۸ آبان ۱۲, سه‌شنبه

دمت گرم و تنت سالم !

خدا جان ، بهت اعتقاد نداشتم ، اما دوستت داشتم . بیشتر از اونی که فکرشو می کردی ...

۱۳۸۸ آبان ۹, شنبه

جعبه ی جادو !


1. تو چرا متوجه نیستی ؟ ما الان مدرکی علیه اون نداریم ، واسه همین نمی تونیم طلاقتو بگیریم . تو باید برگردی تو اون خونه ، بهانه بدی دستش که یه اتفاقی برات بیفته و اینجوری ما می تونیم طلاقتو از این مردک بگیریم ! ولی یادت باشه که ما حتما مدرک می خوایم ، می فهمی ؟ مدرک !

2. بک گراند : ورودی رمل جمرات . مکانی که مسلمان ها در حرکتی نمادین سال هاست که با پرتاب سنگ و کلوخ به سوی یک فضای خالی ،
مشغول سرویس کردن دهان شیطان می باشند !

- تو که هم تو آمریکا به دنیا اومدی ، هم اونجا بزرگ شدی و درس خوندی و زندگی کردی ، راجع به آمریکا چی فکر می کنی ؟

- آمریکا شیطان بزرگه !


پی نوشت : چند روزی اینترنت نداشتیم ، به لطف دوستان در اداره ی امنیت اخلاقی هم خیلی وقت است ماهواره نگاه نمی کنیم . به ناچار این چند روز گاه گاهی به رسانه ی ملی توجه نمودیم . خب ، این دو قسمت تنها بخش بسیار کوچکی از همه ی ژانگولر بازی های عزیزان زحمت کش صدا و سیما در این چند روز بود !

۱۳۸۸ آبان ۵, سه‌شنبه

برای روزهایی که دوره کردیم ...


پاییز برای من همیشه فصل غمگینی بوده است . نمی دانم چرا ، ولی همیشه با آمدن پاییز غم زیادی هم می ریزد توی دلم ؛ که تا آمدن زمستان و باریدن اولین برف طول می کشد .

این غمگینی امسال به اوج خودش رسیده است . در میان همه ی پاییزهایی که گذرانده ام تنها پاییز سال قبل اندکی زیبا بود . پاییزی که بریم پر بود از عصرهای شاد ، سینما ، تئاتر ، کافه ، دونات ، پیاده روی با آدم هایی که دوستشان داشتم و ...
حالا یک سال از آن روزها گذشته و همه ی آن عصرهای خوب تمام شده اند . می دانم که زندگی می گذرد و زمان نمی ایستد ، اما در هر حال به آن روزها فکر می کنم و دلم برایشان تنگ شده است ...


۱۳۸۸ آبان ۱, جمعه

هاملت با سالاد فصل



هاملت با سالاد فصل ، قصه ی انسان است . انسان گم شده در هیاهو و شلوغ پلوغی روزگار . روزگاری مملو از پلیدی ، دو رویی و دروغ . انسانی که کم کم فراموش می کند خوبی ها را ، زیبایی ها را ؛ انسانی که فراموش می کند کیست ، از کجا آمده ، برای چه کاری آمده و ... . آنقدر غوطه ور می شود در این روزگار که همه ی این ها را یادش می رود . هی فرو می رود در کثافت ، هی فرو می رود ، هر چقدر هم که دست و پا می زند برای خلاصی ، افاقه نمی کند . آخر سر وقتی که می خواهد فکر کند و زندگی را به یاد بیاورد ، می بیند که دیگر خیلی دیر شده ، آنقدر فراموشش کرده که دیگر سخت بتواند به یاد بیاورد .

شروع می کند به فشار آوردن به خودش ، تلاش می کند برای پیدا کردن راهی که خلاصی بیاورد .

اما این پلیدی ها هستند که محکومش می کنند ، اتهامش می زنند ، سرش فریاد می زنند ، بازخواستش می کنند . و دست آخر نیز کارش را یک سره می کنند ...و این همان تصویر حمله ی چنگال ها ی درب و داغان است به یک مغز...

این وسط شاید تنها یک چیز برایش بماند ، عشق ... که آن هم کاری از دستش بر نمی آید ...



پی نوشت : هاملت با سالاد فصل نمایشنامه ای است از مرحوم اکبر رادی که این روزها به کارگردانی هادی مرزبان و با بازی فرزانه کابلی ، بهروز بقایی ، فردوس کاویانی ، رضا فیاضی ، بهاره رهنما ، ایوب آقاخانی و سامان تیرانداز ، هر شب در سنگلج به روی صحنه می رود .


۱۳۸۸ مهر ۱۶, پنجشنبه

عشق

و او گفت :

- فکر نمی کنی که عشق باید به معنی از خود گذشتگی مطلق باشد ، یعنی آدم باید خودش را به حساب نیاورد ؟

در چمنزار ایستاده بود ، از هر زمانی زیباتر می نمود . سرد مهری اش چندان اثری بر شیرینی چهره و برازندگی قامتش نمی گذاشت . چندان چیزی لازم نبود تا آن سردی را به کنار بگذارد و خود را به آغوش کوزیمو برساند . بسنده بود که کوزیمو برای آشتی چیزی بگوید ، هر چه باشد ، مثلا : " بگو می خواهی چه کار کنم ، آماده ام . " آن گاه دوباره به خوشبختی می رسید ، خوشیی که هیچ زنگاری نداشت . ولی به جای آن ، کوزیمو گفت :

- عشق فقط زمانی ممکن است که آدم خود خودش باشد ، با همه ی نیرویش !

ویولتا حرکتی از سر دلزدگی و درماندگی کرد . با این همه ، هنوز می توانست او را بفهمد ؛ و می فهمید ؛ حتی بیشتر از این ، دلش خواست بگوید : " تو را ، همین طور که هستی ، دوست دارم . " و سپس به سوی او برود ... ولی لب گزید و گفت :

- خیلی خوب ، پس خودت باش و تنها باش .

کوزیمو خواست بگوید " در این صورت ، دیگر معنی ندارد که خودم باشم ... " ولی در عوض گفت :

- اگر آن دو پشه را ترجیح می دهی ...

ویولتا داد زد : اجازه نمی دهم دوستانم را این طور تحقیر کنی !

ولی پیش خود می گفت : " برای من ، فقط تو وجود داری ، همه ی این کارها را به خاطر تو می کنم " .

- فقط من سزاوار تحقیرم ...

- تو نه ، فکرت !

- من وفکرم ، هر دو یکی هستیم .

- پس برای همیشه خداحافظ ... همین امشب می روم و دیگر مرا نمی بینی .



برگرفته از : بارون درخت نشین ، ایتالو کالوینو ، مهدی سحابی

۱۳۸۸ مهر ۱۳, دوشنبه

زنده باد آزادی !

سه چیز را نباید در بند نگه داشت . باد معده ، باد گلو و زندانی سیاسی .

چون در صورت محبوس ماندنشان ویرانی به بار خواهند آورد !

زخم

در زندگی زخم هایی هست که واقعا زخمن !!

۱۳۸۸ مهر ۶, دوشنبه

آخ اگه بارون بزنه !

نمی دانم باور می کنید یا نه ؛ ولی من احساس می کنم این ابرهایی که توی عکس بالای وبلاگم هستند ، روز به روز تیره تر می شوند . آن اوایل که اینجا را راه انداختم سپیدِ سپید بودند ، مثل پنبه . ولی حالا هر روز تیره تر می شوند . می ترسم دست آخر آن قدر تیره شوند تا شروع کنند به باریدن . بعد هم با حجم آبی که از بالای وبلاگ به سمت پایین جاری می شود همه ی نوشته هایم پاک خواهند شد ، آن وقت من می مانم و یک وبلاگ سفید که باید دوباره سیاه شود !

پی نوشت : چرخه ی پوچ هستی ، از سیاهی به سپیدی ، از سپیدی به سیاهی ، بدون خاکستری ، آخرش هم هیچی !

۱۳۸۸ مهر ۴, شنبه

حرامزادگان ، رستگارانند

بیا عزیزکم ، نزدیک تر بیا . در آغوشم جا بگیر .

چشمان خسته ات را ببند و سر روی سینه ام بگذار . گوش کن به صدای قلبم . برایت لالایی خواهد خواند . آرام بگیر .

بگذار قلب رمیده ات جاری شود . حصارش را بشکن . رها شو در من .

چند قدمی مانده ، با هم می رویم ؛ تا آرامش عدم . دستت را به من بده .

روزها ، ماه ها ، سال ها ؛ آشفته چون باد . دیگر نترس ؛ در آغوشم که بیایی آرامش است که تو را در بر می گیرد . ژرف ، چون آسمان .

بیا عزیزکم ، بیا . در آغوشم جا بگیر ...

.

پی نوشت :

روبرت والزر : من زندگی را دوست دارم ، اما به این خاطر دوستش دارم که امیدوارم فرصتی برایم ایجاد کند تا خودش را به طرز شایسته ای از ساحل به داخل آب پرت بکنم .