آنقدر محکم فین کرد که مغزش پاشیده شد کف کاسه ی دست شویی . بعد از مدت ها بالاخره سبکی را در بینی اش احساس کرد .
۱۳۸۹ اردیبهشت ۱۶, پنجشنبه
۱۳۸۹ اردیبهشت ۱۵, چهارشنبه
نمایشگاه کتاب و بی پولی من طفلکی
اردیبهشت را دوست ندارم . نمایشگاه کتاب هر سال در اردیبهشت برگزار می شود و من هم نمی دانم چرا هر سال اردیبهشت ، ماهی است که واقعا بی پولم . اما خب این دلیل نمی شود که به نمایشگاه سر نزنم . اصولا هر سال به نمایشگاه می روم ، حتی شده برای دو ساعت . بین غرفه ها برای خودم چرخ می زنم ، با غرفه دار ها سر صحبت را باز می کنم ، از روی پیشخوان غرفه ها برای خودم کتاب بر می دارم ، تورق می کنم ، پشتشان را می خوانم ، مقدمه شان را می خوانم ، طرح جلدشان را نگاه می کنم و اگر فروشنده حواسش نباشد یواشکی بویشان هم می کنم . کلا عاشق کتاب هستم ، یعنی عاشق کتاب و شکلات و پیتزا هستم ؛ اما خب ، کتاب را دوست تر می دارم !
امسال اردیبهست دیگر واقعا مزخرف است . خیلی اوضاع خرابی دارم . با خودم عهد کردم که به نمایشگاه بروم اما خریدی نداشته باشم . نهایتا اگر کتابی را دیدم و خوشم آمد ، عنوان و انتشاراتش را یادداشت کنم تا در ماه های بعد که قدرت خریدم افزایش پیدا می کند تهیه اش کنم . بعد از اینکه با خودم عهد بستم و خیالم از جانب نفس اماره ام راحت شد راهی نمایشگاه شدم .
در نهایت بی پولی مشغول قدم زدن در میان غرفه ها بودم که خودم را جلوی غرفه ی انتشارات نیلوفر دیدم . مشغول شدم . جلد کتاب ها را نگاه می کردم ، اسمشان را می خواندم و از هر کدام که خوشم می آمد ، برش می داشتم و نگاهی بهش می انداختم . همان طور مشغول لذت بردن از ورق زدن کتابی بودم که چشمم به کتاب دیگری افتاد . یک مجموعه داستان بود که گویا در سال 83 یک جایزه ی ادبی را هم از آن خودش کرده بود . یکهو یک سری حرکات مشکوک را در اعضا و جوارح خودم احساس کردم . بوی خطر می آمد . کتابی که دستم بود را روی پیشخوان گذاشتم و سه قدم از پیشخوان فاصله گرفته و دور شدم . از همان جا هم می توانستم مجوعه داستان مذکور را ببینم . لامسب بد جوری چشمک می زد . ( باور کنید چشمک می زد ، این انتشارات نیلوفر سیاست پلیدی دارد ، جلد همه ی کتاب هایش براق است ، طوری که اگر از دور به آن ها نگاه کنید بهتان چشمک های نافرمی می زنند که یعنی بیا ما را بخر ! بعله ! )
با خودم گفتم می روم جلو یک نگاهی می کنم و بعد که می فهمم بودجه اش را ندارم ، از ناچاری بی خیالش می شوم و و می روم دنبال کارم . پس رفتم جلو و برش داشتم . بازش کردم و داستان اول را آوردم و شروع کردم به خواندن . یک صفحه ای که خواندم دیدم چقدر نثر روانی دارد لعنتی ! جمله های کوتاه ، فعل های درست ودرمان ، عالی ! خود کتاب هم حجم مناسبی داشت . یعنی تعداد صفحاتش نه خیلی زیاد بود نه خیلی کم . برای یک مجموعه داستان خیلی هم اندازه بود . صدو شصت صفحه . اصولا یک کتاب صد و شصت صفحه ای ، این روزها قیمتش خیلی هم که خوب باشد بالای دو هزار و پانصد تومان است . با همین ایده کتاب را پشت و رو کردم تا قیمت را ببینم و بعد هم نا امید بشوم و بروم دنبال کارم . چشمتان روز بد نبیند ، زده بود هزار و ششصد تومان که تازه با بیست درصد تخفیف نمایشگاه می شد هزار و سیصد تومان . می توانم خودم را تصور کنم که یکهو چشم هایم مثل این کارتون ها گنده شد بود از جاخوردگی !
کتاب را روی پیشخوان گذاشتم و دوباره سه قدم از پیشخوان دور شدم . اوضاع داشت خطرناک می شد . یکهو صداهای اطرافم قطع شد و مردم هم به صورت حرکت آهسته از کنارم رد می شدند ، یک صدایی توی کله ام می گفت : " لامسب ! اکازیون است ، اکازیون ! " . همه ی کتاب هایی هم که روی پیشخوان در اطراف مجموعه داستان مورد نظر چیده شده بودند مبهم و تار شدند ، فقط من ماندم و کتاب مذکور .
دست کردم توی جیبم ، اسکناس هایی که آن تو بود را لمس کردم . از قبل هم می دانستم که فقط سه هزار و سیصد و پنجاه تومن توی جیبم است ؛ اما انگار می خواستم مطمئن بشوم که هست !
به جلوی پیشخوان برگشتم . برش داشتم و دوباره قیمت پشت جلدش را چک کردم . هنوز همان هزار وششصد تومان بود . با خودم گفتم :
از بس که شکستم و ببستم توبه / فریاد کند همی ز دستم توبه
دیروز به توبه ای شکستم ساغر / امروز به ساغری شکستم توبه
رو کردم به فروشنده گفتم : " ببخشید قربان ، می شه این کتابو ... "
پی نوشت 1 : دیوانه که نیستم ؛ فقط کتاب خریدن و کتاب خوندن را بسیار دوست می دارم . یعنی آن قدر که فکر کنم این آخر هفته نتونم از خونه بزنم بیرون !
پی نوشت 2 : نمایشگاه هر سال داره بدتر از سال قبلش می شه . یعنی داره آب می ره . انتشاراتی های خوب نسبت به سال های قبل هر سال دارن غیب می شن ، فقط چند تا نشر معروف و به دردبخور باقی موندن . در عوض تا دلتون بخواد از این نشر های مزخرف که چرت و پرت می فروشن - و خودتونم می دونید منظورم از چرت و پرت چیه - زیاد شده ، مثل قارچ ! امسال که دیگه نوبر بود ، از هر طرف که می رفتی این نکبت ها بودن ؛ مرده شور ترکیب همشونو ببرن !
پی نوشت 3 : مجموعه داستانی که خریدم :
هتل مارکوپولو / خسرو دوامی
امسال اردیبهست دیگر واقعا مزخرف است . خیلی اوضاع خرابی دارم . با خودم عهد کردم که به نمایشگاه بروم اما خریدی نداشته باشم . نهایتا اگر کتابی را دیدم و خوشم آمد ، عنوان و انتشاراتش را یادداشت کنم تا در ماه های بعد که قدرت خریدم افزایش پیدا می کند تهیه اش کنم . بعد از اینکه با خودم عهد بستم و خیالم از جانب نفس اماره ام راحت شد راهی نمایشگاه شدم .
در نهایت بی پولی مشغول قدم زدن در میان غرفه ها بودم که خودم را جلوی غرفه ی انتشارات نیلوفر دیدم . مشغول شدم . جلد کتاب ها را نگاه می کردم ، اسمشان را می خواندم و از هر کدام که خوشم می آمد ، برش می داشتم و نگاهی بهش می انداختم . همان طور مشغول لذت بردن از ورق زدن کتابی بودم که چشمم به کتاب دیگری افتاد . یک مجموعه داستان بود که گویا در سال 83 یک جایزه ی ادبی را هم از آن خودش کرده بود . یکهو یک سری حرکات مشکوک را در اعضا و جوارح خودم احساس کردم . بوی خطر می آمد . کتابی که دستم بود را روی پیشخوان گذاشتم و سه قدم از پیشخوان فاصله گرفته و دور شدم . از همان جا هم می توانستم مجوعه داستان مذکور را ببینم . لامسب بد جوری چشمک می زد . ( باور کنید چشمک می زد ، این انتشارات نیلوفر سیاست پلیدی دارد ، جلد همه ی کتاب هایش براق است ، طوری که اگر از دور به آن ها نگاه کنید بهتان چشمک های نافرمی می زنند که یعنی بیا ما را بخر ! بعله ! )
با خودم گفتم می روم جلو یک نگاهی می کنم و بعد که می فهمم بودجه اش را ندارم ، از ناچاری بی خیالش می شوم و و می روم دنبال کارم . پس رفتم جلو و برش داشتم . بازش کردم و داستان اول را آوردم و شروع کردم به خواندن . یک صفحه ای که خواندم دیدم چقدر نثر روانی دارد لعنتی ! جمله های کوتاه ، فعل های درست ودرمان ، عالی ! خود کتاب هم حجم مناسبی داشت . یعنی تعداد صفحاتش نه خیلی زیاد بود نه خیلی کم . برای یک مجموعه داستان خیلی هم اندازه بود . صدو شصت صفحه . اصولا یک کتاب صد و شصت صفحه ای ، این روزها قیمتش خیلی هم که خوب باشد بالای دو هزار و پانصد تومان است . با همین ایده کتاب را پشت و رو کردم تا قیمت را ببینم و بعد هم نا امید بشوم و بروم دنبال کارم . چشمتان روز بد نبیند ، زده بود هزار و ششصد تومان که تازه با بیست درصد تخفیف نمایشگاه می شد هزار و سیصد تومان . می توانم خودم را تصور کنم که یکهو چشم هایم مثل این کارتون ها گنده شد بود از جاخوردگی !
کتاب را روی پیشخوان گذاشتم و دوباره سه قدم از پیشخوان دور شدم . اوضاع داشت خطرناک می شد . یکهو صداهای اطرافم قطع شد و مردم هم به صورت حرکت آهسته از کنارم رد می شدند ، یک صدایی توی کله ام می گفت : " لامسب ! اکازیون است ، اکازیون ! " . همه ی کتاب هایی هم که روی پیشخوان در اطراف مجموعه داستان مورد نظر چیده شده بودند مبهم و تار شدند ، فقط من ماندم و کتاب مذکور .
دست کردم توی جیبم ، اسکناس هایی که آن تو بود را لمس کردم . از قبل هم می دانستم که فقط سه هزار و سیصد و پنجاه تومن توی جیبم است ؛ اما انگار می خواستم مطمئن بشوم که هست !
به جلوی پیشخوان برگشتم . برش داشتم و دوباره قیمت پشت جلدش را چک کردم . هنوز همان هزار وششصد تومان بود . با خودم گفتم :
از بس که شکستم و ببستم توبه / فریاد کند همی ز دستم توبه
دیروز به توبه ای شکستم ساغر / امروز به ساغری شکستم توبه
رو کردم به فروشنده گفتم : " ببخشید قربان ، می شه این کتابو ... "
پی نوشت 1 : دیوانه که نیستم ؛ فقط کتاب خریدن و کتاب خوندن را بسیار دوست می دارم . یعنی آن قدر که فکر کنم این آخر هفته نتونم از خونه بزنم بیرون !
پی نوشت 2 : نمایشگاه هر سال داره بدتر از سال قبلش می شه . یعنی داره آب می ره . انتشاراتی های خوب نسبت به سال های قبل هر سال دارن غیب می شن ، فقط چند تا نشر معروف و به دردبخور باقی موندن . در عوض تا دلتون بخواد از این نشر های مزخرف که چرت و پرت می فروشن - و خودتونم می دونید منظورم از چرت و پرت چیه - زیاد شده ، مثل قارچ ! امسال که دیگه نوبر بود ، از هر طرف که می رفتی این نکبت ها بودن ؛ مرده شور ترکیب همشونو ببرن !
پی نوشت 3 : مجموعه داستانی که خریدم :
هتل مارکوپولو / خسرو دوامی
۱۳۸۹ اردیبهشت ۴, شنبه
مرد جان به لب رسیده را چه نامند ؟
تلویزیون داره دادگاه شریعتمداری رو نشون می ده که در برابر شکایت شیرین عبادی ، قدم رنجه کرده اومده دادگاه ، از کیهان دفاع کنه . مردک یه تنه داره می رینه به بشریت ، هیچ کی ام نیست اون وسط پاشه ، بهش بگه : " ننه تو ! "
۱۳۸۹ فروردین ۲۸, شنبه
دنیای ایده آل
امیدوارم اونقدر زنده بمونم تا بتونم دنیایی رو ببینم که هر کسی می تونه در اون هر کاری رو که دوست داره انجام بده .
به عنوان مثال وقتی از من بپرسن که تو چه کاری انجام می دی ، بگم : " من گوزای صورتی می دم ، در واقع می تونم صورتی بگوزم . شما چه کاری انجام می دین ؟ "
بله ، این همون دنیای ایده آل منه ، دنیایی که هر کس می تونه هر کاری رو که واقعا دوست داره انجام بده ...
۱۳۸۹ فروردین ۲۲, یکشنبه
توپولوف
توی تاکسی نشسته ام که گوینده رادیو خبر از سقوط هواپیمای حامل هیئت بلند پایه ی لهستان و کشته شدن تمامی 132 سرنشین آن - که رئیس جمهور لهستان و همسرش نیز در میان آن ها بوده اند - می دهد . قطعا حادثه ی دلخراشی است و باید تاثیر گذار و ناراحت کننده باشد ؛ اما گوینده ی خبر طوری خبر را اعلام می کند که انگار یک خبر خوب و خوشحال کننده است . اول متوجه نمی شوم قضیه از چه قرار است اما بعد که دقت می کنم از تاکید گوینده پی می برم که هواپیمایی که دچار سانحه گشته از نوع توپولوف بوده است .
از لحن نه چندان ناراحت آقای گوینده این گونه برای خودم نتیجه می گیرم که فقط در کشور ما نیست که توپولوف ها سقوط می کنند ، توپولوف ها در همه جای دنیا سقوط می کنند و ما در این چند سال اخیر زیاد گیر داده ایم به این توپولوف های طفل معصوم !
امشب
جشن تولد است . آدم ها دور هم نشسته اند . همگی خوشحال . انگار که هیچ غمی نیست . هر لحظه از جایی صدای خنده ای می آید و بعد در صدای موسیقی گم می شود ؛ صدای خرد شدن چس فیل زیر دندان ها با تعریف خاطره ای در هم می آمیزد ؛ ردیف دندان های کنار هم که از لب های خندان بیرون می ریزند ، خبر از شبی خوش می دهند .
اما تو هیچ وقت لب ها را باور نکن . لب ها دروغگویند ، فریبت می دهند . خیره شو به چشم ها ؛ چشم ها هستند که هیچ گاه دروغ نخواهند گفت ؛ چشم ها هستند که می گویند آنچه هست ، عریان و بی پرده .
و امشب در تعدادی از چشم ها غم بود ؛ غم هایی سرگردان ؛ سوسو زنان در ته هر نگاه . و هر غمی با خود وزنی داشت . وزنی که گاه آنقدر سنگین بود که وقتی دو نگاه در هم گره می خوردند ، تحمل را تاب نمی آوردند و هر یک به سویی می گریختند .
امشب نیز گذشت ...
پی نوشت : دلم می خواهد بروم ترکمن صحرا ، شب با ترکمن ها بنشینم دور آتش ، ساز بزنند و بخوانند و من چشم هایم را ببندم ...
۱۳۸۹ فروردین ۱۳, جمعه
بار گناه
اعتراف می کنم یک بار که در آسانسوری تنها بودم ، باد معده ام را بی هیچ ناراحتی ، در فضای کوچک آسانسور رها نمودم ؛ و سپس ، بعد از ظاهر شدن لبخندی شیطانی بر روی لبانم ، به سرعت محل وقوع جرم را ترک کرده و متواری شدم . اکنون چند وقتی است که سنگینی بار این گناه را روی شانه هایم احساس می کنم ؛ پس اینجا به گناه خود اعتراف می نمایم شاید اندکی از سنگینی بار آن کاسته شود .
پی نوشت : خدا را شکر که فهرست گناهانم به گوزیدن در آسانسور ، کش رفتن آدامس بادکنکی از بقالی محله ی مادربزرگ ، جر زدن در شمردن تعداد گل های زده و خورده در گل کوچیک ، رد شدن از خیابان وقتی چراغ عابر پیاده قرمز است و نهایتا هیز بازی هایم خلاصه می شود . اگر دستانم به خون جوانان مردم آغشته بود چه غلطی می خواستم بکنم ؟!
۱۳۸۹ فروردین ۱۱, چهارشنبه
مسعود اخراجی
جناب آقای مسعود ده نمکی ، می دانید چرا با همه ی این ژانگولر بازی هایی که در می آورید کماکان از شما و کارهای گذشته تان عصبانی هستیم و ناراحت ؛ و باور نمی کنیم که شما به صرف دوربین به دست گرفتن واقعا عوض شده باشید ؟
چون هنوز که هنوز است همان آدم قبلی هستید با همان اعتقادات و باورها ؛ این را در همان لحظه ای که در اختتامیه ی جشنواره ی فجر روی سن رفتید و با تکان دادن دستتان در هوا فریاد سر دادید که نه مرغ می خواهید و نه سیمرغ ( در حالی که واقعا فکر می کردید در حقتان جفا شده و چون تعداد زیادی بازیگر معروف جلوی دوربین شما رفته اند ، بدون شک داوران باید سیمرغ را تقدیم شما نمایند ! ) همان موقع بود که لو دادید هنوز همان ذهنیت تمامیت خواه و اقتدار طلب بر شما حکومت می کند و دوربین دست گرفتنتان فقط ابزاری است برای ریاکاری .
آقای ده نمکی شما که در صحنه ی آخر فیلم اخراجی های 2 از سرود ای ایران استفاده می کنید و این سرود را نشانه ی وحدت ملی می دانید یادتان نمی آید چه کسانی با چوب و چماق بلندگوهای حسینیه ی ارشاد را ، به خاطر این که از آن ها سرود ای ایران در حال پخش بود ، درب و داغان کردند؟ فرموده اید چگونه است شما که قلم به دست مشغول روزنامه نگاری بوده اید و حالا مشغول فیلمسازی هستید باید جواب پس بدهید ؟ شما قلم روزنامه نگاری را برای خودتان چه تعریف کرده اید ؟
پی نوشت : آقای ده نمکی یادتان باشد که مردم فراموش نمی کنند ، می بخشند . بخشش هم شرایطی دارد که پذیرفتن اشتباهات گذشته و ابراز پشیمانی از آن ها اولین قدم این راه است .
۱۳۸۸ اسفند ۱۵, شنبه
16 اسفند !
یه روزی بهت گفتم یکی از مهم ترین کارهایی که تو این دنیا باید انجام بدم اینه که مطمئن باشم حال تو خوبه ، خب ، هنوزم یکی از مهم ترین کارهایی که تو این دنیا باید انجام بدم اینه که مطمئن باشم حال تو خوبه .
تولدت مبارک و همیشه بخند >D:<
پی نوشت : نمی دونم چرا امسال 6 مارس با 16 اسفند تو یه روز نیفتاده ، ولی من 16 اسفند رو بیشتر دوست دارم !
تولدت مبارک و همیشه بخند >D:<
پی نوشت : نمی دونم چرا امسال 6 مارس با 16 اسفند تو یه روز نیفتاده ، ولی من 16 اسفند رو بیشتر دوست دارم !
۱۳۸۸ اسفند ۹, یکشنبه
کجا ؟
پیرمرد پرسید : " کدوم وری باید برم ؟ " . با قد کوتاهش روبرویم ایستاده بود . کلاه گردی به سر داشت و جلیقه ای هم به تن ؛ شلوارش هم پاچه های گشادی داشت . به سرعت می توانستی بفهمی که مسافر است و تازه از شهرستان رسیده . از صورتش پیدا بود که از این شهر درندشت با همه ی خیابان های عریض و طویلش و این همه آدم و ماشین چیز زیادی دستگیرش نشده .
دوباره پرسید : " کدوم وری باید برم ؟ "
" کجا می خوای بری حاج آقا ؟ "
" می خوام برم دانشگاه "
" کدوم دانشگاه ؟ "
" دانشگاه اوین "
" کجا ؟! "
" دانشگاه اوین "
" اوین که دانشگاه نیست حاجی "
" چرا ، دانشگاه اوین "
" حاج آقا اوین زندانه "
" نه ، دانشگاه اوین " با لحن قاطعش اصرار داشت که اوین دانشگاه است و او می خواهد به آنجا برود .
داشتم فکر می کردم که شاید می خواهد برود دانشگاه شهید بهشتی و حتما آدرس اشتباهی گرفته است که دوباره پرسید : " کدوم وری باید برم ؟ "
" باید بری اون ور میدون سوار تاکسی هاش بشی ، یه راست می رن دم دانشگاه "
" نه ماشین نمی خوام ، پیاده می رم "
" باشه ، حالا تا اون ور میدون با من بیا ، از اونجا باید بری "
تا دم تاکسی های دانشگاه همراهش رفتم که مطمئن شوم درست سوار می شود . دم تاکسی ها که رسیدیم ، گفتم : " ببین حاج آقا ، این تاکسی ها رو سوار می شی ، می ری دم در دانشگاه پیاده می شی ، منتها اسمش دانشگاه شهید بهشتیه "
" نه ، دانشگاه اوین ، پیاده می رم "
" همونه ، نزدیک اوینه ، همینا رو باید سوار شی "
رو کردم به راننده و گفتم که او را دم دانشگاه پیاده کند ، وقتی برگشتم تا از پیرمرد بخواهم که سوار تاکسی شود دیدم نیست . برای خودش راه افتاده بود و داشت می رفت .
دور شدنش را تماشا کردم ...
پی نوشت : یک روزی قرار بود زندان های این مملکت دانشگاه شوند ، شاید این پیرمرد ازهمان روزها می آمد ...
۱۳۸۸ اسفند ۴, سهشنبه
روزمرگی
1. امروز سی و شش تا آهنگ از عبدی بهروانفر دانلود کردم ( دزدی نکردم ، به خدا خودش تو سایتش گذاشته واسه دانلود ، مدارکشم اینجا موجوده ! ) خب در کل زیاد خوشم نیومد ، یعنی جز یه چند تایی از آهنگ هاش که شعر خوبی داشتن و هم چنین آهنگ خوبی نیز ، بقیه اش چنگی به دل نمی زد ؛ آخه یه مقداری بی تربیته این آقاهه !
آهنگ لالایی و تنها آمدم رو بهتون پیشنهاد می کنم .
2. فصل دوم لاست امروز تموم شد . نشستم دارم از اول لاست رو نگاه می کنم که دوباره یادم بیاد چی به چیه تا بتونم از فصل آخرش لذت ببرم . حالا با دیدن دوباره ی این دو تا فصل اول یه چیزایی رو متوجه شدم . قبلا فکر می کردم که جک و ساویر و کیت رو دوست دارم و همین طور بقیه کاراکتر ها رو هم هر کدوم به مقدار خاصی . اما حالا فهمیدم تنها حسی که نسبت به این شخصیت ها و اعمال و افکارشون دارم اینه که دلم براشون می سوزه ، نسبت بهشون احساس ترحم دارم .
این وسط فقط به عشق پنی و دزموند حسودیم می شه . خیلی هم حسودیم می شه !
3. همه ی اطرافیانم دارن یه غلطی می کنن ، فقط منم که هیچ غلط خاصی نمی کنم . فکر کنم دیگه وقتشه که یه گهی بخورم ...
پی نوشت : باور کنید این آقای عبدی از من هم بی ادب تره .
۱۳۸۸ اسفند ۳, دوشنبه
خوشبختی
طفلک بیچاره تا آخر عمر هم فکر می کرد که روزی خوشبخت خواهد شد . هر شب قبل از خواب زل می زد به ستاره ی پر نوری که در آسمان داشت و با خودش می گفت که بالاخره یکی از همین روزها خوشبختی به سراغ او هم خواهد آمد .
اولین بار در چهار سالگی از زبان بی بی فاطمه ی کف بین شنیده بود که بخت و اقبال آدم ها به ستاره ای است که در آسمان دارند ؛ همان شب یکی از پر نور ترین ستاره های آسمان را به عنوان ستاره ی بخت خودش انتخاب کرد و از آن پس هر شب قبل از خواب از ستاره ی بختش می خواست که هرچه زودتر او را خوشبخت کند .
سال ها گذشت و او از بچه ای که سر چهار راه گدایی می کرد به یک پیرمرد گدا تبدیل شد . در تمام این سال ها ذره ای هم از امیدش به خوشبخت شدن کاسته نشد و هم چنان هر شب از ستاره ی پر نورش که در آسمان می درخشید درخواست خوشبخت شدن داشت .
سرانجام در یک شب سرد زمستانی ، همان طور که روی کارتنی که به عنوان رختخواب از آن استفاده می کرد ، دراز کشیده و به خواب رفته بود ، از سرما یخ زد و مرد ؛ مشغول دیدن رویای خوشبختی خودش بود که بدنش باریدن برف را احساس نکرد . صبح ، ماموران شهرداری جنازه اش را از زیر برف بیرون کشیدند .
ستاره ی پر نور او میلیون ها سال قبل از بین رفته بود ، و تنها نور آن بود که در زمان زنده بودنش به زمین می رسید ...
اولین بار در چهار سالگی از زبان بی بی فاطمه ی کف بین شنیده بود که بخت و اقبال آدم ها به ستاره ای است که در آسمان دارند ؛ همان شب یکی از پر نور ترین ستاره های آسمان را به عنوان ستاره ی بخت خودش انتخاب کرد و از آن پس هر شب قبل از خواب از ستاره ی بختش می خواست که هرچه زودتر او را خوشبخت کند .
سال ها گذشت و او از بچه ای که سر چهار راه گدایی می کرد به یک پیرمرد گدا تبدیل شد . در تمام این سال ها ذره ای هم از امیدش به خوشبخت شدن کاسته نشد و هم چنان هر شب از ستاره ی پر نورش که در آسمان می درخشید درخواست خوشبخت شدن داشت .
سرانجام در یک شب سرد زمستانی ، همان طور که روی کارتنی که به عنوان رختخواب از آن استفاده می کرد ، دراز کشیده و به خواب رفته بود ، از سرما یخ زد و مرد ؛ مشغول دیدن رویای خوشبختی خودش بود که بدنش باریدن برف را احساس نکرد . صبح ، ماموران شهرداری جنازه اش را از زیر برف بیرون کشیدند .
ستاره ی پر نور او میلیون ها سال قبل از بین رفته بود ، و تنها نور آن بود که در زمان زنده بودنش به زمین می رسید ...
۱۳۸۸ اسفند ۱, شنبه
خواهری از جنس " ف "
دیدن یک اجرای خوب تئاتر و بعد رفتن به کافه ای همراه تو ، تویی که برایم خواهر بزرگتری شده ای ، تویی که وقتی حرف می زنم گوش می کنی ، می گذاری حرف بزنم ، تویی که مثل بقیه خراشم نمی اندازی ، من را له نمی کنی که اثبات کنی من مشکل دارم و همه ی دنیا درست است ، تویی که بودنت آرامم می کند ، تویی که کم خندانده امت و بیشترغصه هایم را برایت آورده ام ...
این ها تمام دل خوشی های این روزهای من است ؛ خواستم بدانی آبجی ، خواستم بدانی که چقدر دوستت دارم و دلم می خواهد بخندی ، کاش می توانستم همیشه بخندانمت ...
بخند ، روزی به آرامش می رسیم ...
۱۳۸۸ بهمن ۲۸, چهارشنبه
آواز های کولی سرزمین های دور
بخوان کولی ، بخوان ؛
بخوان که فراموش کنم غربتم را در این سرزمین سرد و ساکت ، این سرزمین نفرین شده . بخوان که فراموش کنم اسیری هستم در کالبد زمان ، به حکم زنده بودن و زنده ماندن ؛ که فراموش کنم چه خوشبختند مردگان .
بخوان تا فراموش کنم این ناپاک مردمان کوته اندیشه را ، که فرسایش روح و جسم و جان منند . آنان که در جهالت خویش بر هر حقیقتی طلسمی خواهند ساخت به وسعت ازلیت تا ابدیت . بخوان که فراموش کنم دمادم بیشتر فرو خواهم رفت در مرداب نجاست این جماعت ، این دد صفتان انسان نما . و عمیق خواهد شد زخم های اندیشه ی باکره ام ...
بخوان کولی ، بخوان ؛
بخوان که فراموش کنم صورت زیبایش را ، صدای دلنشینش را . بخوان که فراموش کنم آرامشی است چشم هایش ، وقتی از چشم های ملتمسم عبور می کنند . آرامشی که آتشم می زند ، که زنده ام می گرداند ؛ و آن گاه من لبخند می زنم .
بخوان تا فراموش کنم پیچیده گیسوی سیاهی که به دور انگشتانش گره می خورد ، که نوازشی است . تا فراموش کنم عطر موهایش را ، عطر وجودش را ، عطر لحظه های بودنش را .
بخوان که فراموش کنم من همیشه دچار بازی تقدیرم ، که این تقدیر من است همیشه دیر باشم .
بخوان تا فراموش کنم چشم هایش را ، چشم هایش را ، چشم هایش را ...
بخوان کولی ، بخوان ؛
بخوان که آوازهای غریب تو از سرزمین های دور می آیند ؛ آن جا که انسانیت را راهی جز عشق نیست . آن جا که عشق در چشم ها می ریزد .
بخوان کولی ، بخوان که سخت دل گرفته ام و تنها تسکینم آوازهای جادویی توست .
بخوان کولی ، بخوان ...
دوباره باز
ِ
با اینکه می دانم سهم من نیستی اما آنقدر دوستت دارم که نمی توانم فکرت را از کله ام به در کنم .
پی نوشت : دوباره افتاده ام به اینگونه نوشتن ، تقصیری ندارم . خب وقتی کسی را دوست داشته باشی اما بدانی نمی شود که بشود ، برای تو که هنری جز کتاب خواندن و خیال پردازی نداری ، راهی نمی ماند جز نوشتن در وبلاگ متروکه ی خودت .
با اینکه می دانم سهم من نیستی اما آنقدر دوستت دارم که نمی توانم فکرت را از کله ام به در کنم .
پی نوشت : دوباره افتاده ام به اینگونه نوشتن ، تقصیری ندارم . خب وقتی کسی را دوست داشته باشی اما بدانی نمی شود که بشود ، برای تو که هنری جز کتاب خواندن و خیال پردازی نداری ، راهی نمی ماند جز نوشتن در وبلاگ متروکه ی خودت .
۱۳۸۸ بهمن ۲۶, دوشنبه
یک آن شد این عاشق شدن ، دنیا همان یک لحظه بود ...
روزی به " ف " گفتم که سلول های دستم با من صحبت می کنند ؛ فکر نمی کنم " ف " آن روز زیاد حرفم را جدی گرفت .
آن روزها ، روزهایی بود که کسی را بسیار دوست می داشتم و سلول های دستم از آرزوهایشان برایم می گفتند . می گفتند که دوست دارند نرمی صورتی را احساس کنند ، پلکی را نوازش کنند و روی گونه ای بلغزند ، در لابه لای موهایی فرو روند و ...
روزی رسید که دیگر عاشق نبودم ، سلول های دستم ساکت شدند و دیگر با هم حرفی نزدیم .
امروز صبح که داشتم توی آینه ای نگاه می کردم ، ناگهان مردمک چشمم گفت : " سلام عزیزم ! "
آنقدر تماشایت کردم تا چشم هایم کور شدند ...
درد داره ، خیلی هم درد داره ، شاید تو هیچ وقت نفهمی من چقدر درد می کشم ...
۱۳۸۸ بهمن ۱۴, چهارشنبه
آبی خاکستری
آن شب اولین باری بود که سر و کله اش پیدا شد . کسی در خانه نبود ؛ از خستگی روی تختم لم داده بودم و برای خودم کتاب می خواندم . بعد از اینکه نیم ساعتی کتاب خواندم ، چراغ خواب بغل تختم را خاموش کردم و توی تخت ولو شدم . عادتم است که همیشه موقع خواب باید چیزی رویم کشیده شده باشد . لحاف سبز خوشگلم را هم روی خودم کشیده و منتظر بودم تا خواب از راه برسد . چشم هایم گرم شده بود اما انگار یک جایی آن انتهای مغزم هشیار بود . هر کاری می کردم خوابم نمی برد . از این پهلو به آن پهلو شدم ، لحاف را آوردم روی شکمم ، بعد روی سینه و بعد هم زیر چانه ام ، اما افاقه ای نکرد ؛ خوابم نمی برد . حوصله ی دوباره کتاب خواندن را هم نداشتم ، آن هم کتابی که آن شب ها می خواندم ، غرغر های اگزوپری بود راجع به جنگ جهانی دوم با یک ترجمه ی سخت . فکر و خیال ریخت توی کله ام . هر فکری ؛ مغزم کم کم آرام گرفت .
فکر می کنم یک ساعتی گذشته بود و توی خواب و بیداری به سر می بردم که ناگهان نا خود آگاه از خواب پریدم . بدجوری عرق کرده بودم و نفس نفس می زدم . بلند شدم و توی تختم نشستم . نمی دانستم چه شده و حال خوبی نداشتم . چند دقیقه ای همین طور روی تخت نشستم و زل زدم به تاریکی اتاق ؛ بعد از آن از تخت بیرون آمدم و رفتم به آشپزخانه ، لیوانی را از آب پر کردم و یک نفس سر کشیدم . مقداری آرام شدم . به اتاقم بازگشتم و دوباره توی تخت دراز کشیدم .
چشمانم را بسته بودم تا خوابم ببرد ، اما انگار هشیاری عجیبی وجودم را فرا گرفته بود . خیس عرق بودم و احساس گر گرفتگی می کردم . بلند شدم و پنجره ی کنار تخت را کمی باز کردم . نسیمی آمد . دوباره دراز کشیدم . اما هنوز داغ بودم و نا آرام ؛ هر کاری می کردم آرام نمی شدم . غلت زدم ، زانو هایم را توی شکمم جمع کردم ، طاق باز خوابیدم ، روی شکم خوابیدم ، یک دستم را کردم زیر بالشت ، دو دستم را کردم زیر بالشت ، اما هیچ کدام فایده ای نداشت ، خوابم نمی برد .
یکدفعه ناراحتی عجیبی همه ی وجودم را گرفت ، انگار یکهو کلی غم ریخته شد توی دلم . دلم می خواست گریه کنم ، اما گریه ام هم نمی آمد . درمانده شده بودم و واقعا نمی دانستم چه کار کنم که ناگهان احساس کردم کسی دارد نگاهم می کند . در ابتدا فکر کردم که خیالاتی شده ام و به خاطر بی خوابی این احساس به من دست داده ، اما مدتی که گذشت واقعا نگاه کسی را روی خودم احساس می کردم . احساس عجیبی بود ، عاری از هر گونه دروغی ، قاطع به من می گفت که کسی دارد مرا نگاه می کند .
به سمتی که فکر می کردم صاحب نگاه در آن جا باشد چرخیدم و برای اولین بار او را دیدم . نشسته بود پشت در اتاق ، زیر جالباسی . زانوهایش را جمع کرده بود توی سینه و با چشم های درشت و گردش مرا خیره می نگریست . چهره ای لاغر و استخوانی داشت . موهای سرش کوتاه بود و نامرتب و گوش های نوک تیزش را پنهان نمی کرد . یک پیشانی بلند ، دماغی نوک تیز و عقابی و گونه های گود رفته دیگر اجزای صورتش را تشکیل می دادند . هیچ ابرو یا مژه ای هم روی صورتش نداشت ، دهانش را نیز نمی توانستم ببینم زیرا در پشت زانوهایش پنهان شده بود . بدن و صورت و لباسهایش همگی آبی بودند ، نوعی آبی که به خاکستری می زد .
نمی دانم چرا نترسیدم ، در واقع هیچ عکس العملی نشان ندادم ، حتی چراغ خواب بغل تختم را هم روشن نکردم تا او را بهتر ببینم . فقط نگاهش کردم ، همین . او هم فقط نگاهم می کرد ، با آن چشم های درشت لعنتی اش . چشم هایی که خیلی غمگین بودند .
بعد از چند دقیقه از جایم بلند شدم . بالشت و لحافم را انداختم روی کولم و از اتاق بیرون آمدم . او همانجا توی اتاق ماند و من توی سالن روی زمین خوابیدم .
حالا یک ماهی از شبی که برای اولین بار دیدمش می گذرد . بعد از آن ، هر چند شب یک بار پیدایش می شود . اوایل با وجود نگاه های خیره و غمگینش خوابم نمی برد و مجبور می شدم بروم توی سالن . اما بعد از گذشت اندک زمانی کم کم به نگاه هایش عادت کردم . حالا این شب ها که می آید مدتی با او حرف می زنم و سپس به خواب می روم ؛ او چیزی نمی گوید و فقط نگاه می کند ، با آن چشم های درشت غمگین لعنتی اش ...
بسیار راجع به او و ماهیت وجودی اش فکر کرده ام . اکنون پس از شب های متوالی فکر کردن به نتیجه رسیده ام . حالا دیگر می دانم او کیست ، او همه ی تنهایی من است ...
پی نوشت : با وجود این همه آدمی که دور و برم هستن ولی خیلی تنهام ، هر روز هم بیشتر دارم تو تنهایی خودم فرو می رم ، برای خارج شدن از این وضعیت تلاشی نمی کنم ؛ چون نه ناراحتم و نه عصبانی ، فقط خیلی تنهام .
اشتراک در:
پستها (Atom)