۱۳۹۰ مهر ۷, پنجشنبه


کاش خواب ها واقعیت داشتند .


۱۳۹۰ شهریور ۲۲, سه‌شنبه


مرحوم یکی از اساتید بنام در سبک سانتی مانتالیسم سیکیم خیاری بودند ، به حدی که می تونیم فیلم پنجاه و چهارم ایشون ، " گوساله ها برای چه کسی تاپاله می گذارند " رو یکی از قله های اوج این سبک بدونیم . این فیلم همچنین یک حدیث نفسه برای خود استاد ، و تحقق این امر رو می شه با این حقیقت دریافت که شاگردان و هواداران دقیقا مثل گوساله ها ی درون فیلم بی وقفه هر چیزی رو که استاد در فیس بوک خود با این دنیا تقسیم می کردند ، بدون لحظه ای تردید لایک می زدند .
و حالا در ادامه چند دقیقه ای از کسشعرای ایشون رو با همدیگه تماشا می کنیم .


۱۳۹۰ شهریور ۱۲, شنبه

و ما همچنان دوره می کنیم شب را و روز را ، هنوز را ...


دارم آپارات را تماشا می کنم که " و من عاشقانه زیسته ام" را نشان می دهد . یک دفعه صدای هق هق از پشت سرم می آید . بر می گردم ، مادرم دارد گریه می کند . بلند می شوم و می روم پیشش ، می گوید : " یاد دوستم افتادم ... حامله بود که اعدامش کردن ... "



۱۳۹۰ شهریور ۹, چهارشنبه


J'ai besoin d'en parler à quelqu'un , mais au ce moment , il n'y a personne qui peut comprendr ma situation



۱۳۹۰ مرداد ۲۵, سه‌شنبه

رجّاله ها


من نمی توانم حماقت این مردم را بفهمم . من نمی توانم بفهمم چه طور یک نفر می تواند وسط نکبت و بدبختی" اینجا بدون من " بخندد . من درک نمی کنم چه طور ممکن است وقتی که کاراکتر مادر ویران شده و در نهایت فلاکتش رو می کند به پسر و سرش داد می زند که : " تو گه می خوری به خواهرت بگی شل " ، احمقی پیدا شود و اینقدر با شنیدن " گه " لذت سراپای وجودش را فرا بگیرد که صدای قهقه اش در سالن سینما بپیچد . من نمی فهمم کجای گریه ی ویران کننده ی مادر- معتمد آریا خنده دار است .
من این ها را نمی فهمم . من از مردم این جامعه بدم می آید . این جماعت خوشحال که شکر خدا همه شان هم منتقد و فیلم شناس و همه فن حریف هستند حتی اینقدر هم نمی فهمند که این فیلم پایان خوش ندارد ، که تلخی این فیلم خود آن ها را نشانه رفته ، حماقتشان را .
حالم از همه شان به هم می خورد ، دلم می خواهد می شد روی تک تکشان بالا می آوردم ، تحقیرشان می کردم ، هر چند که هیچ فایده ای هم برایشان ندارد . نرود میخ آهنین در سنگ . دیگر نمی دانم اگر سانس یک بعد ازظهر هم نمی توان از حماقت این مردم در امان بود ، دیگر چه ساعتی باید به سینما بروم . بروید جواد رضویان ببینید ، بروید مهران غفوریان نگاه کنید ، این یک جا دیگر راحتمان بگذارید .



پی نوشت : از ظهر در " اینجا بدون من " مانده ام ، فیلم یک تکه از روحم را کنده ، درد دارم ، خیلی زیاد .

پی نوشت : می توانید از من عصبانی شوید ، بگویید تند می روی ، فحشم بدهید یا هرچه . ولی حقیقت تلخ است . حتی تلخ تر از " اینجا بدون من " .



۱۳۹۰ مرداد ۲۲, شنبه

" زیر آسمان پاریس " یا " اعترافات تنهایی "


ظهر مرداد تهران است و من نشسته ام توی اتاقم کتاب می خوانم . هوا خیلی گرم است و فن کوئل اتاق هم دیگر توان ندارد . انگار گرما امان آن را هم بریده ، صدای هِن و هِنش با صدای موزیک لپ تاپ در هم می آمیزد .
ظهر مرداد تهران است و من توی اتاقم نشسته ام ، اتاقی که زیر آسمان دود گرفته ی تهران است . غرق سطرهای " سفر به انتهای شب " سلین هستم که نت ها می رسند به زیر آسمان پاریس . کتابم را می بندم و سوار بر جریان نت ها می روم به پاریس . از میان دودهای تهران پرواز می کنم و می روم تا آسمان پاریس . از بین ابرهای پنبه ای سفیدش رد می شوم و فرود می آیم روی خیابان های سنگفرش شده اش . چرخ می زنم ، چرخ می زنم در کارتیه *هایی که اسمشان را توی کتاب ها خوانده ام . چرخ می زنم و چرخ می زنم و چرخ می زنم تا نت ها تمام می شوند و بر می گردم به تهران .



من هیچ وقت در پاریس نبوده ام ، اما پاریس و هر چه که به آن مربوط می شود و قابلیت گنجانده شدن در نوستالژی تجربه نشده ی من را داشته باشد ، همیشه برای من نمادی بوده از رهایی از این همه تنهایی که دارم . از این بار سنگینی که همیشه توی ذهنم احساسش می کنم . نت ها تمام شده اند و من دیگر کتاب نمی خوانم . به تنهایی ام فکر می کنم ، به تنهایی که همیشه به نحوی با من بوده است . به این فکر می کنم که شاید اگر همیشه با آدم ها ی بزرگ تر از خودم نمی چرخیدم و همه ی کارهای دوست داشتنی ام را با دوستان بزرگ تر از خودم انجام نمی دادم ، شاید حالا اینقدر تنها نبودم ، شاید اگر مقداری هم وقت با هم سن و سالان خودم گذرانده بودم ، شاید حتی فرصت عاشق شدن مثل آدمیزاد را هم پیدا می کردم . شاید این بیماری من است ، یک بیماری که نمی دانم درمانش چیست و چه کار باید بکنم .







Quartier*

۱۳۹۰ مرداد ۲۱, جمعه

چند وقتی است که دلم می خواهد دوباره کتاب های درست و حسابی بخوانم و دوباره از کتاب خواندن لذت ببرم . خیلی وقت است که یک رمان چند صد صفحه ای استخوان دار نخوانده ام و احساس بدی دارم ، یک جاییم یک چیزی خالی است . برای همین تصمیم گرفتم که از این به بعد شب ها اینترنت بازی را کمتر کنم و هم چنین دیگر قبل از خواب وقتم را با دری وری های چشمه هدر ندهم .
چشمه اوایل خوب بود ولی حالا هر چرت و پرتی را چاپ می کند ، مثلا همین دو تای آخری که خواندم ، " نگران نباش " و " بهار 63 " . رمان های خارجی حجیمش هم که قیمت هر کدامشان اندازه ی یک تئاتر ایرانشهر است . خودم در کتابخانه ی پدرم اینقدر کتاب دارم که تا چهل سالگی کفایتم می کند .
خلاصه که اینجور .


۱۳۹۰ مرداد ۶, پنجشنبه



می خوام مستند بسازم ، پول ندارم .



۱۳۹۰ مرداد ۵, چهارشنبه

آینه


احمقانه است که بعد از یه سال و نیم دوباره بهش فکر می کنم ؟

آره .

یعنی فکر نکنم ؟

نه .

چی کار کنم پس ؟

بمیر .




پی نوشت : ...Hello


آدم های کوه ، آدم های بزرگی هستند .

۱۳۹۰ تیر ۲۶, یکشنبه

خانه ی دوست من



دلم می خواست دوستی داشتم . دختری که تنها زندگی می کرد و سگی داشت . یک سگ سیاه گنده به اسم " آنجل " . و بعد من و این آنجل خیلی رفیق بودیم ، یعنی آنقدر که دیگر من برای آنجل متفاوت بودم از دیگر آدم ها .
این دوستم در خانه ای قدیمی که به ارث برده بود زندگی می کرد . خانه ای که حیاط داشت و حوض و دیوارهایی پر از یاس . و ما توی حیاطش ریحان می کاشتیم و تربچه . من دور تا دور حوض آبی رنگش را گلدان های شمعدانی گذاشته بودم و رنگ خود گلدان ها ، نارنجی مایل به خاکی بود . و بعد ، ظهرهای تابستان آسمان می افتاد وسط حوض ، میان شمعدانی ها ، و ما زردآلو و هندوانه شناور می کردیم در آسمان .
اما داخل خانه قدیمی نبود . مدرن هم نبود . راحت بود ، بعضی اتاق هایش پر نور و بعضی دیگر کم نور . در یک اتاق یک کتابخانه ی چوبی قدیمی بود که بوی کتاب های قدیمی اش از همان دم در اتاق می نشست بر جانت . کتابخانه ای که در آن هیچ کتاب سیاسی مزخرفی پیدا نمی شد و پر بود از رمان و قصه و داستان و نمایشنامه . اتاق دیگر یک تلویزیون بزرگ داشت با یک دستگاه پخش برای دیدن فیلم های آدم هایی از جنس ما .
بعد من عصرهای جمعه همه ی دنیا را ول می کردم و می رفتم به این خانه . موبایلم را خاموش می کردم و می انداختم توی سطلی که خودم گذاشته بودمش دم در ، تا همیشه قبل از ورود به خانه موبایلم را بیاندازم تویش . آنجل بِدو می آمد دم در ، روی دو پا بلند می شد و من دست هایش را می گرفتم . دم تکان می داد و شروع می کرد به لیس زدن دست هایم . بعد پایین می آمد و همراه هم به آشپزخانه می رفتیم . جایی که دوستم مشغول درست کردن یک غذای جدید بود که تازه دستورش را پیدا کرده بود . من هم از توی کوله ام موادی را که برای پختن کیک خریده بودم در می آوردم و شروع می کردم با شوق به تعریف اینکه امروز چه کیکی خواهم پخت . و دوستم می خندید و آنجل هم . و بعد دیگر حرف بود و آشپزی و آنجل که هر از چندگاهی روی دو پا می ایستاد و دست هایش را می گذاشت لبه ی میز و ما را نگاه می کرد .
بعد از شام به اتاق تلویزیون می رفتیم و فیلمی را می گذاشتیم توی دستگاه . بعد هر دو وِلو می شدیم رو تشک های کف اتاق ، که نرم و راحت بودند و تکیه می دادیم به پشتی های چسبیده به دیوار . آنجل هم می آمد می نشست کنارمان و همراه ما فیلم می دید و هر از چندگاهی با پوزه اش به بازویم ضربه ای می زد تا تکه ای کیک بگیرد . و بعد ما همین طور کیک می خوردیم و فیلم می دیدیم .
فیلم که تمام می شد ، دوستم دیگر خوابش برده بود و آنجل هم سرش را گذاشته بود روی پاهایم و چرت می زد . دستگاه را که با کنترل خاموش می کردم ، آنجل چشم های خواب آلودش را باز می کرد و معصومانه نگاهم می کرد . دست دراز می کردم و پشت گردنش را نوازش می کردم . آرام آرام همانطور که نوازشش می کردم جلو می آمد و پوزه اش را می گذاشت روی سینه ام و سرو کله اش را بیشتر به من می مالید . من یک مقدار دیگر نوازشش می کردم و بعد بغلش می کردم و او که خودش می فهمید بلند می شد و کنار می رفت تا من بتوانم از جایم بلند شوم . بعد من می رفتم و یک روانداز بزرگ می آوردم و می انداختم روی دوستم . بعد خودم هم همان جا کنارش می خوابیدم . آنجل هم از پایین می آمد زیر روانداز و خودش را بالا می کشید و کله اش از زیر روانداز بیرون می آمد و بین ما می خوابید .





پی نوشت : زنده شدن این خانه ، امروز، متأثر است از این ویدئو که نیما برایم فرستاد و استتوس فامی در فیس بوک : " مرا یاد کن آن زمانیکه گم می کنی راه آن خانه را که یک باغ دارد و حوضی در آن هست پر از آب و ماهی و یک بام مشرف به دنیای خوش باوری "



۱۳۹۰ تیر ۱۷, جمعه


شب دَم کرده ی تابستان . هشیاری الکل . بالکن . ماشین های عبوری اوتوبان . اشک ها .


۱۳۹۰ تیر ۳, جمعه

اینک موج سنگین گذر زمان است که در من می گذرد - یک


امروز عصر ، بعد از پنج سال جمع شدیم حیاط ساختمون فوتبال بازی کردیم . چقدر بزرگ شدیم . چقدر پیر شدیم .


۱۳۹۰ فروردین ۳۰, سه‌شنبه


آلو می خورم ، باشد که رستگار شوم .


۱۳۹۰ فروردین ۲۱, یکشنبه

کنون رزم سهراب و رستم شنو / دگرها شنیدستی این هم شنو


می گفت زاییدن نوعی ریدنه ، در بهترین حالتش می شه نوعی ریدن جهش یافته .

من نمی دونستم چی بگم .


۱۳۹۰ فروردین ۱۸, پنجشنبه

پات


چهار سال و نیمشه . از همه ی بچه های کلاس کوچولو تره . جلسه ی آخر قبل از عید رو غایب بوده . حالا دارم کلی تلاش می کنم که درس جلسه قبل رو بهش یاد بدم .
بهش می گم : " نیما ، یکی دیگه از حالت های مساوی اینه که بازی پات بشه . حالا پات یعنی چی ؟ یعنی اینکه شاه ما کیش نباشه و هیچ مهره ای مونو هم نتونیم تکون بدیم ؛ هیچ مهره ای مون ، چه شاهمون ، چه هر مهره ی دیگه مون حرکتی نداشته باشن . پس حالا پات چی شد نیما ؟ "
معصومانه نگام می کنه و می گه " پام زخم شده . " !!
خنده ام می گیره و بچه ها هم می خندن . خودشم می خنده ، با معصومیت یه بچه ی چهار سال و نیمه .
دلم می خواد برم بغلش کنم . ولی نمی رم . فقط می رم بالا سرش و یه دستی رو کله اش می کشم می گم : " کچلم کردی تو بچه جان " .
می خنده .


۱۳۹۰ فروردین ۱۴, یکشنبه


نارنجی

۱۳۹۰ فروردین ۲, سه‌شنبه

نوروز

سال نو رو به همه ی شماهایی که از هر طریقی اینجا رو می خونین تبریک می گم و براتون آرزوی سالی پر از آرامش و خوشی دارم .

۱۳۸۹ اسفند ۲۹, یکشنبه

خانه تکانی

عارضم به حضورتان که درست تا همین لحظه ای که در خدمت شما هستم و تا موعد در شدن توپ و نو گشتن سال کمتر از ده ساعت باقی مانده ، در رابطه با خانه تکانی و تمیز کردن اتاقم هیچ فعالیت مبسوطی از اینجانب سر نزده است . می توان در سمت راست بنده تلّی از مجله و دی وی دی را مشاهده کرد که بر روی میز تحریر جا خوش کرده اند . در سمت چپ ، توده ی کتاب ها ی جدید خریداری شده ، یک جفت کفش نو ، حوله ی حمام و پرده ی اتاق بر روی تخت نامرتب بنده قرار گرفته اند . در پشت سر هم مقادیر زیادی از چرکنویس داستان ها ، فیلم نامه ها و نمایش نامه هایی است که در میانه ی نگارششان از ادامه باز مانده ام و آن پشت زیر پوستر چه گوارا برای خودشان جایی دست و پا کرده اند و منتظر روزی هستند که دوباره به سراغشان بیایم .
این ها را عرض کردم خدمتتان که اگر دیدید بعد از چند روز دیگر مطلب جدیدی بر روی این وب نوشت قرار نگرفت فاتحه ای بفرستید برای من مرحوم که مغزم توسط گلوله ی شلیک شده از شات گان مادرم پاشیده شده است بر روی دیوار ؛ درست کنار پوستری که در آن چارلی چاپلین و پسرک با تعجب و ترس از پشت دیوار به ما زل زده اند .

۱۳۸۹ اسفند ۲۲, یکشنبه

رفتن بر دو نوع است

شما که رفتی خارج . مام به گا رفتیم .