۱۳۹۱ آبان ۲۰, شنبه


می ترسم که


ســـــــــلام کردم و با من به روی خندان گفت                    که ای خـــــــــمارکش مفلس شراب زده
که این کند که تو کردی به ضعف همت و رای                   ز گنج خانه شده خیـــــــمه بر خراب زده
وصال دولت بیـــــــــــــــــدار ترسمت ندهند                    که خفته ای تو در آغوش بخت خواب زده


۱۳۹۱ آبان ۱۳, شنبه


کاش چشمام رو باز می کردم و می دیدم دیگه اینجا نیستم . جای دوری  بودم ، جایی که هیچ آشنایی نبود ، هیچ کس رو نمی شناختم . باید فرانسه حرف می زدم اگه می خواستم با کسی حرف بزنم . اینجوری خیلی بهتر بود . فقط وقتایی حرف می زدم که دوست داشتم حرف بزنم . شاید خفه خون می گرفتم واسه یه مدت .

چند وقته حالم خوب نیست . نمی دونم چرا شبا خوب نمی خوابم . یعنی انگار که استرس چیزی رو داشته باشم . ولی خیلی وقته که دیگه چیزی واسم واقعن اونقدر ارزش نداره که بخوام استرس داشته باشم . یه خوابایی می بینم که نمی دونم می شه بهشون گفت کابوس یا نه . به هر حال اذیتم می کنن . بدم . دلم می خواد بخوابم ولی خواب نبینم . یه شب بدون خواب دیدن بخوابم . ولی هر شب بازم میان سراغم. خوابایی که دارن اذیتم می کنن . اینجا نوشتم چون راه دیگه ای به ذهنم نمی رسه . شاید نوشتن ازشون باعث بشه تموم بشه .

 

۱۳۹۱ مهر ۱۹, چهارشنبه

Les moulins de mon coeur


من حماقت های زیادی داشته ام ، خریت های بسیار . از این شاخه به آن شاخه پریده ام ، کارهای بی ربط زیادی انجام داده ام ، عاشق آدم های دری وری شده ام ، رویاهای دست نیافتنی برای خودم بافته ام و دنبالشان رفته ام و ... از خیلی هاشان پشیمانم ، از خیلی هاشان هم نه .
یکی از این امور که برایش احساس پشیمانی نمی کنم ، فرانسه بود . هیچ وقت به هیچ کس راستش را نگفته ام که چرا فرانسه یاد گرفتم . هر وقت کسی می پرسید می گفتم برای ادامه ی تحصیل یا مهاجرت یا ... اما نه برای مهاجرت بود ، نه ادامه ی تحصیل و نه هیچ چیز دیگری . شاید این ها بعدا به ذهنم آمدند ولی شروع یادگیری آن برای هیچ کدام این ها نبود .
همه اش به خاطر یک آهنگ بود ، سه سال فرانسه خواندم تا معنی یک آهنگ را بفهمم . حتی زمانی که می خواستم کلاس را شروع کنم مطمئن نبودم که اصلا متن آن فرانسوی باشد .
می خواستم بفهمم چه چیز در این اهنگ است است که با من این کار را می کند ، من را طوری می کند که حتی نمی توانم توضیحش بدهم .

این آهنگ جای خاصی در زندگی من دارد .


۱۳۹۱ شهریور ۲۱, سه‌شنبه

زوال


حس نا امنی دارم . حس می کنم در فضایی سیاه گیر افتاده ام . در ابتدا سیاهی خیلی کوچک بود . اما بعد گسترش پیدا کرد . به مرور زمان بزرگ شد ، بزرگ تر و بزرگ تر . آنقدر که دیگر انتهایش را نمی توانم ببینم ، هر طرف که سر می چرخانم سیاهی است . سیاهی است و سیاهی . تمام .

دلم تنگ شده برای حرف زدن با سمانه ، برای صبحانه کافه دونات با نینا و کیهان ، برای سینما با نیما ، برای تئاتر دیدن با فرناز ، برای حرف زدن با امیر بعد از کلاس فرانسه .


۱۳۹۱ تیر ۲۹, پنجشنبه

یک ماه خیلی زیاده .

۱۳۹۱ خرداد ۲۰, شنبه

چرا شتر رنج همیشه در بستر ما خوابید ؟

این روزا همه چیز همش تقصیر توئه و فکر تو . تقصیر توئه که من اینطور قاطی می کنم که حتی نمی تونم دیگه حرف هام رو هم درست اینجا بنویسم . هی می نویسم و هی پاک می کنم ، هی می نویسم و هی پاک می کنم . همش تقصیر توئه ، توئی که وقتی نمی بینمت کلافه می شم ، وقتی هم که می بینمت بیشتر بهم می ریزم . یه روز این روزا باید تموم بشن ، این روزای لعنتی باید برن و تکلیف من با تو مشخص بشه ، تکلیف من با من مشخص بشه .
حرف دارم ولی نمی توم بنویسم . گیر کردن و بالا نمی آن . همش تقصیر توئه . تقصیر توئی که می دونم دوستت دارم ولی نمی تونم دوستت داشته باشم .

۱۳۹۱ خرداد ۶, شنبه


یه مشت حرومزاده ی بی ناموس می ریزن سفارت بریتانیا رو می گیرن . کشورهای اروپایی بر علیه ایران رم می کنن . دفتر فرهنگی سفارت فرانسه تو تهران بسته می شه و فعالیت هاش کنسل می شه . سطح تعامل دو تا کشور کاهش پیدا می کنه . چند ماه بعد یه دانشجوی فلک زده واسه ی اپلای کردن برای یه دانشگاه فرانسوی لازم داره که دو تا دونه coupon réponse تهیه کنه . چون سطح تعامل کاهش پیدا کرده این کوپن ها هم نایاب شدن . این دانشجوی فلک زده خیلی راحت همه ی برنامه هاش به گا می ره . مثل همه ی بیست و پنج سالی که تو این خراب شده به گا رفته . مثل همه ی سال هایی که قراره بیان و اون هنوز به گا بره .







۱۳۹۱ اردیبهشت ۱۶, شنبه




حالا
تو پشت کوه هایی .
بین من و تو کوه است و شهر است و خیابان است و آدم ،
و این پنجره ،
و این کرکره که نیمه باز است
مثل رابطه .
حالا
تو پشت کوه هایی .

۱۳۹۱ فروردین ۱۹, شنبه

فرآیند تبدیل جامد به بخار را تصعید گویند

تهران داره گریه می کنه .
نمی تونم خودمو پیدا کنم . نمی تونیم خودمونو پیدا کنیم . خسته شدم از این وضع . کاش جرئتشو داشتم که تمومش کنم . اون از تو که یه ماهه ازت خبری ندارم و بهت زنگ نمی زنم . اینم از من . هر چند وقت یه بار جمع می شیم ، همه پشت ماسک هامون . هیشکی بیرون نمیاد ، همه همون پشت می مونیم . انقدر می خوریم و می کشیم و بالا پایین می پریم که آخر شب هرکس مثل جنازه می افته یه گوشه ، تو تاریکی . با یه سطل پلاستیکی تو بغلامون که بهترین رفیق لحظه مونه . بعد صبح پا می شیم ، جنازه هامون رو از نو می اندازیم رو دوشمون و لیز می خوریم توی اتوبان ها . هر کس یه سمتی . بغضامونو قورت می دیم و از پشت شیشه ی ماشین ها آسمون رو نگاه می کنیم . تهرانه که داره گریه می کنه .

۱۳۹۱ فروردین ۱, سه‌شنبه

دوباره سال نو شد . نمی تونم بگم که امیدوارم امسال سال بهتری باشه برامون ، وقتی که هر روز همه چی داره بدتر می شه و هیچ امیدی هم نیست . وقتی هر روز از آرزوهامون دورتر می شیم و بیشتر غرق می شیم تو دنیاهایی که دنیای ما نیست .
نمی خوام غر بزنم . به هر حال ، نوروز همیشه حس خوبی داره ، حتی در بدترین شرایط . حتی وقتی تعداد آدم هایی که خارج از اینجان و می خوای بهشون زنگ بزنی و نوروز رو تبریک بگی ، بیشتر از اوناییه که اینجان . فقط براتون آرزو می کنم که سلامتی همراهتون باشه و لبخند به لبهاتون . نوروزتون هم مبارک .

۱۳۹۰ اسفند ۱۳, شنبه

خواب دیدم توی خونه تنهام . اما می دونستم تو هم یه لحظه قبل اونجا بودی . صدای پاتو می شنیدم که از پله ها پایین می رفتی . خواستم از پنجره ببینمت . همین طور که به طرف پنجره می رفتم ، فهمیدم که اونجا اصلا اتاق من نیست . ولی انگار همیشه توی همون اتاق زندگی کرده بودم . از پشت شیشه زنی رو دیدم که از ته کوچه جلو می اومد . همون زنی که عکس بچگی مو بهش داده بودم . یه کم اون طرف تر خودمو دیدم . مطمئن بودم که خودمم . بعد ، یه دفعه از ترس به خودم لرزیدم . فهمیدم این که داره خواب می بینه من نیستم .
دوست داشتی با هم حرف بزنیم . گفتم شاید دیگه خواب ما رو نبینه . نمی دونستم باید چی کار کنم . با هم راه رفتیم و دور شدیم . بدون اینکه جرئت کنیم پشت سرمون رو نگاه کنیم . اونقدر می رفتیم که دیگه دیده نشیم ... و با هر قدم بیشتر فرو می رفتیم ... تو این فکر عذاب آور ... که او دیگر خوابی نخواهد دید ...





سکانس آخر " سیمای زنی در دور دست " - علی مصفا


۱۳۹۰ اسفند ۷, یکشنبه

اگه دوست داشتید می تونید اولین فیلم کوتاهم رو اینجا ببینید .

۱۳۹۰ بهمن ۲۶, چهارشنبه

بیست و پنج سال گذشت .. هالوژن عظیم امید که اینک در من می زند سوسو ...

امروز ولنتاین بود ، شایدم امشب . نمی دونم . هیچ وقت برام روز خاصی نبوده . مثل بقیه ی روزا بوده بین تولدم و عید . دیروز ایمیل زدن که فیلمات خوب نبود ، بورس نمی گیری . امروز جواب دادم ، مرسی که لااقل شانس اپلای رو داشتم . اگه می شه بگید ببینم امتیاز کلی ام چند بوده ؟ نظرتون چی بوده ؟
دیروز با بابک هماهنگ کردم واسه ی صبح بریم سینما . خونه نمی تونم بمونم . باید برم سر کار . کسی برام کار سراغ داره ؟ فارغ التحصیل مکانیک از خواجه نصیر ، معدل 14.70 ، انگلیسی مسلط ، فرانسه خوب ، آدم باهوشی هم هستم ، سریع کار رو می گیرم .
زیر پل که منتظر بودم بابک بیاد به فیلم جدیدم فکر می کردم . تیکه تیکه داره شکل می گیره . اسمش دو سال پیش اومد . " گاوها در همین نزدیکی هستند یا بهروز پرید" . خودم بازی می کنم . از صبح این آهنگ نامجو تو ذهنم بود و گوش می دادم . با یه تصویر از کاسه ی توالت فرنگی که سیفون رو بکشی و آب خالی شه ازش . بابک اومد ، رفتیم " اسب حیوان نجیبی است " . اَبزوردیسم کاهانی رو دوست دارم . لحن داره پیدا می کنه کارهاش . گوشی مو خاموش کردم نیم ساعت قبل از فیلم که بهت فکر نکنم . پریشب خوابت رو دیدم . خواستم دیروز بهت بگم . گفتم بذار فردا میگم که " دیشب خوابتو دیدم " .
بابک که رفت ، نهار رفتم زیر پل ، ساندویچ خندان . مثل همیشه سوپ جو و بندری گرفتم . مثل همیشه گفت ساندویچ رو دیرتر میارم سوپ رو یه کمی شو بزنی . می دونه دیگه . بساط نوشابه لیوانی هاشو جمع کرده . گفتم پس نوشابه نمی خوام . نصف سوپ رو قبل بندری خوردم ، نصفشو بعدش .
اومدم خونه . فیس بوک و باز کردم . AaRON استتوس گذاشته بود Je t'aime . یهو طوریم شد . خواستم گوشی رو بردارم زنگ بزنم بهت بگم . گوشی رو برداشتم . 5 رو زدم . باید فقط call رو می زدم که تو رو speed dial بگیره . یادم افتاد دو سال پیش گفته بودی " دوستیم ، اینو دیگه نگو " دکمه قرمزه رو زدم .
رفتم سراغ سالینجر . دوره ی کاراشو می خوام بخونم دوباره ، تا قبل از عید . حوصله شو نداشتم . هرجا سیمور شروع می کنه به تک گویی حوصله مو سر می بره . هولدن رو بیشتر دوست دارم ، یا تدی . این خانواده گلس انگار فقط دارن بهم بیلاخ می دن با حرفاشون . نمی فهمم چی می گن . گرفتم خوابیدم . بیدار که شدم مستور خوندم .
دارم به ازدواج فکر می کنم و این سه تا خالی که روی سینه ام بودن و حالا شدن شش تا . امروز ولنتاین بود ؟

۱۳۹۰ بهمن ۱۵, شنبه

فقط لحظه های خاصی وجود دارند که می شه زندگی صداشون زد . مثلا اون لحظه هایی که نصف شب ، مست نشستی توی ماشین و تو کوچه پس کوچه های سهروردی برای خودت چرخ می زنی و با صدای بلند می خونی : عاشقم من ... عاشقی بی قرارم ... کس ندارد خبر از دل زارم ... آرزویی جز تو در دل ندارم ... من به لبخندی از تو خرسندم ...
و بعد یاد خندیدنش می افتی . ساکت می شی و لبخند می زنی .

۱۳۹۰ دی ۱, پنجشنبه


اَتانسیون : مختارید که سطور آتی را بخوانید یا نخوانید . عواقبش به من ربطی ندارد .







تنها راه بیرون رفتن از این وضعیت ، آنارشیسم افراطیه ، با خشونت بدون کنترل ، بدون قید و بند به هیچ نظمی . ترکیدن عقده ها ، تلافی و انتقام . فقط بیرون رفتن از یک وضعیت به معنی نجات پیدا کردن از اون نیست . ما خیلی وقته که به گا رفتیم . حالا هم وقتیه که دوست دارم شب که می خوابم صبحی در کار نباشه . پلکام که بسته می شن تموم بشه . بدون اغراق . دیگه وجودی نباشه ، عدم . نیست . من نه تحملشو دارم نه جراتشو . می دونم که دوستت دارم ، می دونی که دوستت دارم . می دونم که عاشقت نیستم ، می دونی که دوستت دارم ؟ ولی فایده اش کجاست وقتی حتی چشمام سردشون می شه . تو اصن هنوز اینجا رو می خونی ؟ برای آرامش باید برگردیم به مادر طبیعت ، تنها راه نجات باقی مونده مونه . مادری که دیگه شاید ما رو قبول نکنه . فرهادی و گدار و جارموش و کیارستمی و فلینی و کیشلوفسکی و ... همه شون یه مشت جاکش کلاهبردارن . هیچ کدومشون به تو واقعیت رو نمی گن . همه شون تصویر رو گروگان گرفتن تا احساستو بدی باباتش . بابت دروغ . بابت عکس های قشنگ و بزرگ و پر از آب و رنگ مزخرف . گه تو همشون . تنهایی انسان مدرن فقط توی فضا معنی داره . فقط یه تصویر واقعی وجود داره . یه آدم تنها ، تو یه سفینه ی گنده ی ساده ، وسط فضای بی انتهای سیاه . معلق و در حرکت ، به سوی هیچ جا . دوست دارم اگه امشب تموم نشد ، یه روزی برم فضا . تنها آرزوی خالص باقی مونده مه . دوست دارم تو یه سفینه ی بزرگ بمیرم وقتی که مطمئنم چیزی تو فضای بی نهایت اطرافم وجود نداره ، اگر هم وجود داشته باشه به من ربطی نداره . زل بزنم به سیاهی و به خاطره ی زمینی فکر کنم که یه روزی از بین رفت . من یک جزء ام از این همه ، جزئی که هیچ اهمیتی نداره . این همه ی آرامش دنیاست .



۱۳۹۰ آبان ۱, یکشنبه


پرنده ی آبی *


یه پرنده ی آبی تو سینه ی منه
که می خواد بزنه بیرون
اما من زیادی بهش سخت می گیرم ،
من می گم ، همون تو بمون ،
من نمی ذارم که کسی تو رو ببینه .
یه پرنده ی آبی تو سینه ی منه
که می خواد بزنه بیرون
اما من روش ویسکی می ریزم و
تو دود سیگار غرقش می کنم
و فاحشه ها و بارتندر ها
و بقال باشی ها
هیچ وقت نمی فهمن
که اون ، اون توئه .
یه پرنده ی آبی تو سینه ی منه
که می خواد بزنه بیرون
اما من زیادی بهش سخت می گیرم ،
من می گم ،
همون پایین بمون ،
می خوای منو به هم بریزی ؟
می خوای همه چیزو به گا بدی ؟
می خوای فروش کتابام تو اروپا رو خراب کنی ؟
یه پرنده ی آبی تو سینه ی منه
که می خواد بزنه بیرون
اما من باهوش تر از اینام .
من فقط بعضی وقتا شبا می ذارم بیاد بیرون
وقتی که همه خوابن .
من می گم ، می دونم که اون جایی ،
پس ناراحت نباش .
بعد برش می گردونم اون تو ،
اما اون ، اون تو یه کمی آواز می خونه ،
من نذاشتم که کامل بمیره
و ما با همدیگه می خوابیم
با راز بین خودمون
و این خودش کافیه
که یه مرد رو به گریه بندازه ،
اما من گریه نمی کنم ،
تو چی ؟





Last Night of the Earth Poems - Bluebird - Charles Bukowski *

۱۳۹۰ مهر ۱۳, چهارشنبه

می رسد تنهایی


فردا صبح از خواب بیدار می شوم . دوش می گیرم . ریش می زنم . کتری را می گذارم روی گاز تا آب جوش بیاید . آب که جوش آمد ، فلاسکم را با آن پر می کنم . دو بسته نسکافه هم می ریزم تویش ، بدون شکر اضافه . و بعد فلاسک را می چپانم ته کوله ام .
دوربین را از شارژ می کشم . آن را هم با کیفش می چپانم توی کوله . سوییچ و کارت ماشین را برمی دارم و از در بیرون می روم .

آفتاب داغ هست ، نسیم هم هست . پوست صورتم هم می سوزد و هم خنک است . خسرو شکیبایی در گوشم صدای پای آب می خواند . از جهان قطع می شوم . سیّالم . جریان دارم .



پی نوشت : می رسد روزی که دوست خواهی داشت خودت تنهای تنها بروی بام . جدا شوی از همه چیز ، برای یک ساعتی برای خودت باشی و افکار خودت . می رسد آن روز . می رسد تنهایی .


پیوند

۱۳۹۰ مهر ۷, پنجشنبه


کاش خواب ها واقعیت داشتند .


۱۳۹۰ شهریور ۲۲, سه‌شنبه


مرحوم یکی از اساتید بنام در سبک سانتی مانتالیسم سیکیم خیاری بودند ، به حدی که می تونیم فیلم پنجاه و چهارم ایشون ، " گوساله ها برای چه کسی تاپاله می گذارند " رو یکی از قله های اوج این سبک بدونیم . این فیلم همچنین یک حدیث نفسه برای خود استاد ، و تحقق این امر رو می شه با این حقیقت دریافت که شاگردان و هواداران دقیقا مثل گوساله ها ی درون فیلم بی وقفه هر چیزی رو که استاد در فیس بوک خود با این دنیا تقسیم می کردند ، بدون لحظه ای تردید لایک می زدند .
و حالا در ادامه چند دقیقه ای از کسشعرای ایشون رو با همدیگه تماشا می کنیم .


۱۳۹۰ شهریور ۱۲, شنبه

و ما همچنان دوره می کنیم شب را و روز را ، هنوز را ...


دارم آپارات را تماشا می کنم که " و من عاشقانه زیسته ام" را نشان می دهد . یک دفعه صدای هق هق از پشت سرم می آید . بر می گردم ، مادرم دارد گریه می کند . بلند می شوم و می روم پیشش ، می گوید : " یاد دوستم افتادم ... حامله بود که اعدامش کردن ... "