۱۳۹۲ تیر ۱, شنبه


من آدم راحتی نیستم . خیلی ساده نمی توانم ارتباط برقرار کنم . ارتباط برقرار کردن برای من زمان بر است . اکثرا فاز دفاعی دارم ، باید بگذرد و بشناسم و شناخته شوم . تازه با این حال باز هم راحت نیستم . توی جمع های نا آشنا معمولا برای خودم یک گوشه می ایستم ، زیاد صحبت نمی کنم و نمی توانم سر حرف را با کسی باز کنم . همه ی پروسه ی آشنایی و در نهایت احساس راحتی با یک نفر برای من منوط می شود به گذشت زمان و ریختن ترسم . در همه ی مدت زمان فوق هم به محض احساس ناراحتی توی لاک دفاعی خودم فرو می روم . سکوت کامل می کنم ، در جواب هر صحبتی فقط لبخند می زنم و سعی می کنم در اسرع وقت جیم شوم .

از محیط های نا آشنا می ترسم و خوشم نمی آید . با سوشیال پروتکل ها درگیری دارم . جاهایی که قرار است برای اولین بار بروم برایم نا آشنا و ترسناکند . حتی اگر تولد دوستم باشد اما من با او دوست مشترکی نداشته  باشم ، یا کسانی که آن جا هستند را نشناسم محیط برایم نا آشنا می شود . از وقتی آماده می شوم برای رفتن دل آشوبه می گیرم . توی ذهنم با خودم حرف می زنم ، برای خودم روبرو شدن با آدم های نا آشنا را آن گونه که دوست دارم صحنه سازی می کنم . اما هیچ وقت دل آشوبه ام تمامی ندارد .
این ویژگی شخصیتی چیزی نیست که دوستش داشته باشم . اما راحتی ام را در این می بینم که خودم را این گونه قبول کرده ام . قبلا سر همین احساس ها زیاد با خودم درگیر می شدم ، اما حالا می دانم که ذات من است و تقریبا تغییر ناپذیر .

اما بعضی وقت ها این ویژگی تغییر ناپذیر، شامل استثناهایی می شود . بعضی آدم ها هستند که روانند . دقیقا همین صفت را دارند ، "روان " اند. با این جور آدم ها سریع احساس راحتی پیدا می کنم .انگار که خیلی وقت است می شناسمشان . مثل " باران " .
امشب رفته بودم اجرای یک تئاتر فرانسوی در خانه ی سفیر بلژیک ( همین چند کلمه ی پیش برای شما ترسناک نیست ؟ ) . باران دعوتم کرده بود . اجرای خودشان بود و من تا همین امروز او را ندیده بودم . آشنایی مجازی داشتیم . خب ، به هر حال آدم ها همیشه نوشته هایشان نیستند . آدم ها صدا هستند ، لبخند هستند ، اخم هستند ، محبت هستند و خیلی چیزهای دیگر که آشنا نبودن با آن ها و فکر ناگهان رو برو شدن با همه ی این ها همیشه مرا به شدت می ترساند  . اما باران دقیقا روان بود . نمی توانم کلمه ی دیگری پیدا کنم و جای این روان بگذارم . باران آنقدر خوب بود که من آن حجم آدم غریبه را فراموش کردم و احساس راحتی کردم .

باران جان ، خوشحالم که دوستم هستی . توی این شهر وامانده آدم هایی مثل تو غنیمت اند .


۱۳۹۲ خرداد ۱۰, جمعه

مرغ شومی پشت دیوار دلم ، خودشو اینور و اونور می زنه


حس بی وزنی دارم ، نه یک بی وزنی خوب . انگار که دقیقا هیچ وزنی ندارم ، هیچ تاثیری ، شاید حتی هیچ وجودی . منتظرم تا امسال دیگر تکلیفم مشخص شود . فعلا انتظار می کشم و در این بی وزنی غوطه ورم .

دیشب یک دفعه از خواب بیدار شده ام . چیزی یادم نمی آید جز اینکه آمدم پشت میزم و روی یک کاغذ یک یادداشت کوچک نوشتم . بعد دوباره خزیدم توی تخت .  صبح که بیدار شدم دیدم نوشته ام :

پرنده خیال شد
تا تو برگردی
صدایش ،
صدایش مُرد .



۱۳۹۲ خرداد ۷, سه‌شنبه

روزهای گربه ای




سرم را میان کیسه ی نایلونی می کنم ، یک کمی با پوزه ام با آت آشغال ها ور می روم . بو می کشم . آخر سر یک تکه کالباس باقی مانده ی یک ساندویچ را با دندان هایم می گیرم و بیرون می کشم و شروع به خوردنش می کنم . تمام که شد دوباره سر در کیسه می کنم و این دفعه یک تکه سیب زمینی برمی دارم . 

از خوردن که حوصله ام سر می رود می آیم روی چمن ها دراز می کشم . یک دهن دره ی بزرگ می کنم ، آنقدر بزرگ که توجه آن پسری که روی نیمکت نشسته و کتاب می خواند جلب می شود . یک لنگم را می برم بالا تا حسابی دلش بسوزد از این که انسان است و اینقدر انعطاف ندارد . چند لحظه همین طور لنگ در هوا می مانم . حسابی که حسودی اش شد ضربه ی آخرم را می زنم . برگ برنده ام را رو می کنم . شروع می کنم به تمیز کاری و لیس زدن خودم ، از همان پایین ها شروع می کنم و تا دست هایم می آیم . پسر هنوز محو من است .  بلند می شوم ، یک ژستی به خودم می گیرم که انگار توی چمن ها چیزی دیده ام ، مثلا مگسی چیزی . یک کمی می روم آن ور تر . بعد آرام روی پاهای عقب خودم را جمع می کنم و دست هایم را دراز می کنم . انگار که می خواهم یکهو بپرم و حمله کنم . شرط می بندم پسر به من زل زده و پلک نمی زند . خیلی آرام بلند می شوم و انگار که هیچ اتفاق خاصی نیفتاده بر می گردم سر جای اولم . 

با این ضد حالی که زدم فکر کنم دیگر نگاهم نکند . بر می گردم نگاهش می کنم . هنوز نگاه می کند . کم کم دارد حوصله ام را سر می بَرد . اولش خوش خوشانم شد ، حالا نه . یک جور نگاه می کند که انگار انتظار دارد تردستی ای چیزی رو کنم . بی خیالش می شوم و دوباره روی چمن ها یک وری دراز می شوم .

 این هوای ظهر بهار حسابی دهن دره ای ام کرده ، پشت سر هم دهن دره می کنم . صدای تق تق می آید . کله ام را بلند می کنم . پیر مرد کور است . بعضی وقت ها سر ظهر می آید اینجا ، چیزی اگر برایم داشته باشد پیش پیش صدایم می کند که بروم نزدیکش . مثل اینکه امروز چیزی ندارد ، من هم که سیرم . ولی باز بلند می شوم می روم نزدیکش . همان طور که با عصایش روی زمین می زند و می رود همراهش می روم . میو میو می کنم . می ایستد . دوباره میو میو می کنم . راه می افتد . بر می گردم یک گوشه ی میدان دوباره روی چمن ها دراز می کشم . پسر آن ور میدان هنوز روی نیمکت نشسته و کتاب می خواند . روی شکم دراز می کشم و نگاهش می کنم .
یکهو صدای دویدن از پشت سرم می آید ، جست می زنم و فرار می کنم . صدای پا که قطع شد و یک کم دور شدم بر می گردم و نگاه می کنم . دو سرباز هستند . یکی شان که دنبالم کرده بود جلوتر ایستاده و آن یکی که عقب تر است دارد می خندد . مادر قحبه ها . کار هر روزشان است . یک روز حالشان را می گیرم . حتی شاید زدم زخم و زیلی شان کردم . امروز که حوصله ندارم . صبر می کنم از میدان که خارج می شوند من هم بر می گردم سر جای اولم ، کنار پسر روی چمن دراز می کشم .
آفتاب دیگر شدید شده . دارد اذیتم می کند . سایه ی درخت های اینجا هم زیاد خوب نیست . فکر می کنم بلند شوم بروم آن یکی میدان ، درخت های آن جا بهتر است . صدای تق بلندی می آید . کله می چرخانم . یک موتوری زده به یک وانت . افتاده روی زمین . آدم ها جمع می شوند . بر می گردم پسر را نگاه می کنم . کتابش را بسته و از روی نیمکت بلند شده و آن طرف را نگاه می کند . به سایه ی درخت های آن یکی میدان فکر می کنم .
سرو صدا ها زیاد می شود . پسر راه می افتد و می رود به آن سمت . مردم توی خیابان داد و بیداد می کنند . بلند می شوم ، کونم را می کنم بهشان و راه می افتم به سمت آن یکی میدان . من فقط یک گربه ام و همه ی دنیا به همین دو تا تخم پشمالویم است .

 

۱۳۹۲ اردیبهشت ۱۰, سه‌شنبه


کاش می شد بعضی زمان ها را فریز کرد ، نگه شان داشت . مثل عکس ، اما نه به سکون عکس . یک طوری نگه داشت که بعد تر بشود دوباره رهایشان کرد تا جاری شوند . مثلا یک کنترل باشد که بشود بَرَش داشت و دکمه ی پازش را زد . همان یک لحظه را متوقف کرد . بعد یک روز دیگر ، یک جای دیگر ، دوباره پِلی کرد همه چیزِ آن لحظه را . بشود دوباره زنده اش کرد، حسش کرد ، بویش کرد ، نفس کشید ش . دوباره تکرارش کرد.

 مثل همین امروز ظهر که نشسته ام کف اتاقم روی زمین ، صفحه شطرنج پدرم را جلویم چیده ام  و دارم برای عصر که کلاس دارم آماده می شوم . آفتاب خودش را رها کرده روی زمین و قالی را گرم کرده است . پنجره ی اتاق را باز گذاشته ام . نسیم خنک می آید و می خورد به لُختی پاهایم . این و این هم یک در میان پشت سر هم آرام تکرار می شوند . مامان توی راهروی جلوی اتاق یک جاروی دسته بلندی را
آرام می کشد روی زمین . پُرزهایی که نمی دانیم هر روز از کجا پیدایشان می شود را جمع می کند یک گوشه . بهنوش توی آن یکی اتاق نشسته روی تختش . با لپ تاپش کار می کند . صدای انگشتانش را که روی کیبورد می خورند از بین خش خش آرام جارو و سرامیک ها می شنوم .
 
کاش می شد توی همین لحظه بمیرم .  بمیرم و برای همیشه توی همین لحظه بمانم . همین لحظه باشم .


۱۳۹۲ اردیبهشت ۴, چهارشنبه

ملت تو ما شدیم کوروشِ الدنگ


خیلی پیچیده است . همه چیز . همه چیز خیلی پیچیده است . این را وقتی که تازه به شان فکر می کنی می فهمی . یک جورهایی که انگار مینی مالیسم یک جور شوخی است . یک شوخی بی مزه و تهوع آور . این روزها هیچ چیز ساده ای امکان پذیر نیست .


( هشدار : از اینجا به بعد به احتمال زیاد بد دهن خواهم بود و نوشته شامل الفاظ زشت خواهد شد . اختیار با خودتان است . می توانید بخوانید یا نخوانید . اما اگر خواندید و بعد کامنت گذاشتید " کمی مودب تر " یا " ادب هم چیز خوبی است " فحش تان می دهم .
و من الله التوفیق )



 
مدارک این دانشگاه را آماده می کنم . مدارک آن دانشگاه را آماده می کنم . می فرستم . باز چند تایی می ماند . باز زور می زنم . از آن طرف روزی صد و بیست بار قیمت یورو و دلار چک می کنم .انگار که فرقی هم بکند . سر همین مدرک فرستادن ها کلی پول به فنا داده ام ، می دهم ، پارسال ، امسال . در آمدی هم که ندارم شکر خدا . هر از چند گاهی شاید بتوانم با افتخار یک ربع سکه بخرم و بگذارم ته کمد . برای روز مبادا . روزی که شاید رفتنی شدم . دلقک !
یکی گفته بیا شهر کتاب کار کن . دوست دارم . اما شهرک غرب است . نصف پولش می رود برای کرایه . به خاطرش باید تدریس کلاس شطرنج ها را هم کنار بگذارم . این بچه های کوچک کلاس شطرنج را همان قدری که دوست دارم ازشان بدم هم می آید . نمی دانم این دیگر از کجایم می آید . آخر کدام آدم مریضی از بچه های کوچک بدش می آید ؟
اصلا این روزها یک جورهایی احساس می کنم مریضم . از همه بدم می آید . خب قبلا هم بدم می آمد اما الان شدتش زیاد شده . بعد نمی توانم با کسی هم در موردش صحبت کنم . می گویند سخت می گیری ، همین است دیگر .
ولی به نظرم همین نیست . اصلا چرا باید همین باشد ؟ به نظر من باید سخت گرفت . باید آن راننده ی تاکسی دیوثی که زبل بازی در می آورد ، خط ممتد رد می کند ، ترافیک ایجاد می کند را اعدام کرد . بدون هیچ اغماضی و به معنی واقعی کلمه ، اعدام .
هفته ی پیش مدارک داده بودم ترجمه . مدارک را که آوردم خانه می بینم یارو اصل لیسانسم را پاره کرده . بعد با یک چسب برداشته چسبانده اش . مردک مادر قحبه آنجا حتی یک کلمه هم نگفت آقا ما این اشتباه را کردیم ، در جریان باش . حتی نه ببخشید ها . همین در جریان باش را هم نگفت مادر قحبه .
به خاطر دوری از همین مردم حرامزاده دارم کون خودم را پاره می کنم که بروم . نه اینکه فکر کنم آن ور مثلا  بهشت است یا گه خاصی است . احتمالا می خواهم فرار کنم . به کدام خراب شده ای ؟ نمی دانم . بالاخره از دست این آدم ها فرار می کنم و فکر نمی کنم که حداقل دلم برایشان تنگ بشود . شاید مثلا بعدا سانتی مانتالیسم رفت توی ماتحتم و دلم برای این پفیوز ها تنگ شد . که آن هم فکر کنم شارلاتان بازی باشد . آن دل تنگ شدن هم الکی است . حاضرم برگردم دوباره توی این کثافت زندگی کنم ؟ نه .
حالا یک جوری نوشتم انگار فردا دارم می روم . یکی هم نیست بگوید گه نخور . تو همیشه غر می زنی . اصلا همین الان یک کدامتان این نوشته را ذخیره کند که اگر روزی آن ور بودم و داشتم نق می زدم ، بیاید با پشت دست بزند توی دهنم و این نوشته را نشانم دهد که بعله ، تو همان پفیوزی بودی که این ها را نوشتی ، حالا چه می گویی ؟

از نیما برایم قهوه آمده . یعنی خیلی وقت پیش آمده بود . یک سال و یکی و دو ماه پیش که خودش آمده بود اینجا . بعد قهوه مانده بود پیش بهنام . حالا تازگی ها گرفتمش . رویم نمی شود ازش تشکر کنم . امیدوارم هنوز اینجا را بخواند که بداند متشکرم . قهوه ی خوبی است . اصلا با خودش بودیم که قهوه جوش برقی خریدیم . زود گذشت . اواخر رفتنش بود فکر کنم . نیما آدم خوبی بود . یعنی فکر می کنم هنوز هم هست . گفته بود شاید تابستان بیاید .
چند شب پیش رفتم شیرینی ناپلئونی خریدم آمدم برای خودم قهوه گذاشتم و با شیرینی ها خوردم . خوب بود . مرسی نیما . تابستان بیا قهوه و شیرینی ناپلئونی بخوریم .

هفته ی پیش رفته بودم دانشگاه . هنوز هم همان قدر گه و کثافت بود به نظرم . همان طور ساکن ، بی حرکت ، حال به هم زن . چند روزی جلوی دفاتر اساتیدِ دیوث آویزان بودم . ریکامندیشن می خواستم . اصلا فکر می کنم توی صورت من چیزی هست که تا این استاد ها می بینند می فهمند که من ازشان خوشم نمی آید . جَری می شوند ، رم می کنند .
ولی به هر حال ازشان گرفتم ، از برتری های ناشی از خونِ اصیلِ آریاییِ جاری در رگ هایم استفاده کردم . مثل پشگل دروغ گفتم ، عزت و احترام الکی گذاشتم ( احترامی که به جد معتقدم لیاقتش را ندارند ، مگر یکی دو تاشان . ) ، از دفتر ریاست سربرگ دانشگاه دزدیدم ، امضاهایشان را جعل کردم . درست شد به هر حال . به خودم افتخار کردم . بعد رفتم توی توالت - که اسمش شده وضوخانه - بالا آوردم .
 

آلمان ها رفته اند . فرانسه ها مانده اند و ترکیه . به یاری حق تعالی که این ها هم بروند تا ببینیم شاید یک روزی یک گهی شدم و دیگر غر نزدم .


۱۳۹۱ اسفند ۳۰, چهارشنبه



مهم نیست که هایکو نمی دانم
گیلاس ها شکوفه می کنند
و من سبک تر می شوم




نوروز بر شمایی که اینجا رو می خونید مبارک باشه . سال خوبی رو در پیش رو داشته باشید ، بر لباتون خنده جاری و بر قلب هاتون آرامش حکمفرما باشه .

۱۳۹۱ اسفند ۸, سه‌شنبه

La plume



J'ai peur. J'ai peur que la situation soit comme ça pour toujours et en même temps, j'ai peur de la changement. J'ai peur que j'aie pas aucun contrôle de la vie; J'ai peur d'etre comme cette plume, de ne pas avoir contrôle de soi même et de ne pas connaître ce qui va avoir lieu.
 J'ai peur et simplement c'est ça. Et ridicule sur ça; Je peux faire rien. Il s'appelle "La volonté du ciel", "Le déterminisme géographique".


۱۳۹۱ بهمن ۲۷, جمعه

کاناپه های صورتی




کاناپه ها توی راهرو ، جلوی در پله های اضطراری جا خوش کرده اند ؛ در باز نمی شود . راحتی های صورتی اغوایت می کنند که رویشان بنشینی ، که فراموش کنی درِ ورودی پله های اضطراری را . فراموش کنی شاید راهی برای خروج مانده است . تلاشی برای باز شدن در نکنی ، شل شوی و خودت را رها کنی روی نرمی بالشتک های صورتی شان. انگار که دیگر هیچ اضطراری معنا نخواهد داشت ؛ اضطرار کشیدن یک سیگار ... اضطرار خیره شدن به اتومبیل های عبوری اتوبان ... اضطرار هم صحبتی با یک کبوتر ... اضطرار یک پرواز .
کاناپه های صورتی تاریخ می سازند .


۱۳۹۱ بهمن ۲۰, جمعه

بیست و شش سال تمام


می توانستم جنوب فرانسه مزرعه ای بزرگ داشته باشم همراه با تاکستانی زنده . کشاورزی می کردم ، شراب تولید می کردم ، پنیر می گرفتم از شیر بزها و گاوهای مزرعه ام . تابستان ها دوستان صمیمی سال های دور را جمع می کردم همان جا ، شراب می نوشیدیم و پنیر می خوردیم ، هر دو از تولیدات خودم . از خاطرات گذشته حرف می زدیم و زیاد سخت نمی گرفتیم لحظه را .
می توانستم در یکی از ساحل های شرق ژاپن صاحب مزرعه ی کوچکی از سبزیجات باشم . ماهیگیری می کردم . غذایم ماهی کبابی و سوپ ترب بود . هایکو می خواندم و رمان می نوشتم . بهار که می آمد در دهکده ای نزدیک به دیدار شکوفه های گیلاس می رفتم ، زیاد لحظه را سخت نمی گرفتم .
می توانستم راهبی بودایی باشم ، مردی که بعد از سال ها جهان گردی در تبت آرام گرفته است . با سری تراشیده و ردایی قرمز آرام روبروی بودای بزرگ می نشستم . مراقبه تنها آرامشم بود و لحظه را سخت نمی گرفتم .
می توانستم محققی باشم در قطب جنوب ، دور از چشم همکارانم با پنگوئنی گردن نارنجی دوست شوم ، نامش را می گذاشتم اورافیلد . در خانه ی برفی که مخفیانه ساخته بودیم با اورافیلد آبجو و چیپس می خوردیم . روی کاناپه فرندز کیفیت اچ دی تماشا می کردیم و قهقهه می زدیم . شب در بغل اورافیلد خوابم می برد ، زیاد سخت نمی گرفتم لحظه را .
می توانستم صاحب کافه ی کوچکی در پاریس باشم ، میز و صندلی بگذارم روی سنگفرش های پیاده روی جلوی کافه . شاید کافه ای ادبی می شد ، محل دیدار غول های ادبیات سال های نه چندان دور آینده ، شاید هم فقط کافه ای می شد آرام که جوان های عاشق در آن جا وقت می گذراندند . من راضی بودم ، زیاد سخت نمی گرفتم لحظه را .
می توانستم مرد چاقِ کچل و آفتاب سوخته ای باشم که در یکی از ساحل های آمریکای جنوبی باری را می گرداند . پیراهنی صورتی با طرح گل های رنگارنگ به تن داشتم و شلوارکی آبی با طرح قاچ های لیمو به پا می کردم . آبجوی خنک می دادم دست مردم . زیر سایه بان جلوی بارم می ایستادم ، به اقیانوس چشم می دوختم و سخت نمی گرفتم لحظه را .
می توانستم همه ی این ها باشم ، اما هیچ کدام نیستم . امروز در پایان بیست و شش سالگی ، رسیدن به هر کدام از این لحظه ها آنقدر دور است و دست نیافتنی که آرزو بودنشان شیرین می شود و آرامشی لحظه ای اما شکننده به بار می آورد . امروز پسری هستم بیست و شش ساله ، ساکن تهران خاکستری و شلوغ این روزها . روزهایم را در این شهر می گذرانم و آنقدر هم لحظه های زیادی ندارم که بخواهم سختشان بگیرم . شاید گاهی آرزو بکنم ، خیال ببافم ، در رویا فرو روم ، اما باز واقعیت محکم تر از هر زمان دیگری این روزها خود را به من می نمایاند .
امروز من بیست و شش ساله ام .


۱۳۹۱ بهمن ۷, شنبه


چیز ها کوچک و بزرگ ندارند ، چیزها " چیز " هستند ، قائم و استوار به ذات خودشان . با همین استواری حمله می کنند . ضربه می زنند ، رد می شوند از رویت . چه عکس باشند ، نُت باشند ، خاطره باشند یا هر " چیز " دیگری .
تنها راه نجات " کلمه " است . رهایی ممکن نیست جز با " کلمه ".

۱۳۹۱ دی ۲۵, دوشنبه


من ملک بودم و فردوس برین جایم بود ، بعد خدا سر یه سیب عقده ای بازی در آورد ، با یه اردنگی پرتم کرد بیرون و افتادم تو ماتحت دنیا . دنیایی که خیلی وقته دچار یُبوست حادّه .

۱۳۹۱ دی ۲۴, یکشنبه

آه ای فنجان


چه طور می شود به یک فنجان نزدیک شد ؟ با آن شکل گرد و آن همه منحنی اش ؟ از هر طرف که می روم چرخ می خورم ، دور می خورم ، گیج می خورم .من توی منحنی ها گم شده ام و پیدا نمی شوم . روی دسته اش سر می خورم و می افتم روی قلنبگی های پایینش ، شروع می کنم به دویدن ، به هیچ جا نمی رسم . می خواهم از فرورفتگی بدنش بالا بروم ، پیچ می خورم و با یک سقوط بر می گردم سر جای اولم ، شایدم جای اولم نیست ، خیلی شبیه اش است . نمی دانم . دوباره سعی می کنم ، دوباره چرخ می خورم ، دوباره و دوباره و دوباره . دست آخر به نفس نفس می افتم . از هیچ به هیچ .
چه طور می شود به یک فنجان نزدیک شد ؟



۱۳۹۱ دی ۱۸, دوشنبه

اینک موج سنگین گذر زمان است که در من می گذرد - دو


دنبال سی دی های قدیمی زبان برای iBT بگردی ، یعد یکهو یک دی وی دی پیدا کنی که رویش نوشته شده AKS ، فقط همین . بعد که بازش می کنی می بینی ای وای ، یک عالمه از عکس های چندین سال پیشت را کرده ای توی یک دی وی دی ، گذاشته ای برای خودشان یک گوشه ی خانه بخوابند . مثل همان بطری های شیشه ای خالی که توی کارتون های بچگی درونشان یک پیغام کمک بود و همین طور رها روی آب های اقیانوس برای خود می رفتند .

حالا عکس ها از خواب چند ساله بیدار می شوند . خمیازه می کشند و بعد از کش و قوسی که به خودشان می دهند صاف می ایستند توی صورتت . داد می زنند ، سر و صدا می کنند ، غوغا راه می اندازند ، همهمه می کنند ، که ما را ببین .

تک تک نگاهشان می کنی . با هیچ کدامشان غریبه نیستی . اگر غریبه بودند که جایشان اینجا نبود ، توی دی وی دی چندین سال خوابیده . آرام آرام جلو می روی ، بعضی هایشان به خنده ات می اندازند ، با بعضی ها فقط لبخند می زنی ، بعضی ها را هم که می بینی فقط سکوت می کنی، رد می شوی .

می رسی به عکس آخر ، صاف خیره می شود توی چشمهایت ، می گوید داری پیر می شوی پسر جان ، داری پیر می شوی .


۱۳۹۱ آذر ۲۲, چهارشنبه

Ma chère amie




صبح از خانه می زنم بیرون . با ماشین می روم دنبال امیرحسین . می خواهیم برویم پولور بخرم . چند دقیقه بعد از این که سوار می شود یادش می آید  می خواسته پرتقال و همبرگر بیاورد ولی یادش رفته . اما هاردش را آورده . البته که هارد برایمان مهم تر است . این روزها این فیلم و سریال ها و هر چیزی که باعث می شود راحت تر بگذرد برایمان مهم تر از بقیه چیزهاست . این تصویر ها و قصه های دانلودی و صفر و یکی که از خارج از این دنیا می آیند .
می رسیم ونک . همه چیز خیلی گران است . خیلی گران . بعد اوباما ی فلان فلان شده می گوید تحریم ها هدفدار است و به مردم فشار وارد نمی کنیم ( به گور پدر پدرسوخته ات خندیده ای آمریکایی آفریقایی تبار کره خر( در اینجا من نژاد پرست نبودم ، آمریکایی آفریقایی تبار درست است و سیاه غلط و نژادپرستانه گویا ) ) . در نیم ساعت گشت و گذار فقط یک پولور معقول می بینم . بقیه یا انگار از پشم بز درست شده اند یا خیلی نازک اند . همه هم قیمت ها احمقانه بالا .
نهار می خوریم و می رویم تجریش شاید آنجا چیز بهتری پیدا بشود . اینجا از آنجا بدتر . یک مشت دری وری و جفنگ را به اسم لباس گذاشته اند توی ویترین . آخرش عصر بر می گردیم همان ونک همان یک مدل معقول را می خریم و خلاص . احمقانه این است که رنگ ها همه انگار مرده اند . همه ی لباس ها قهوه ای ، مشکی ، سورمه ای ، سبز چرک و ... . انگار در این مملکت هیچ کس دوست ندارد لباس رنگ شاد داشته باشد . خب من دنبال رنگ زرد یا نارنجی پرتقالی می گشتم . آخرش سهمم مخلوطی از سفید و بنفش و چند رنگ دیگر شد .


شب که می آیم خانه  روی میزم یک بسته ی قهوه ای رنگ پستی است . چند لحظه ای همین طور نگاهش می کنم . تا حالا بسته ای پستی از کسی دریافت نکرده ام ( به غیر از یکی دو تا دانشگاه احمق فرانسوی که گویا اسم ایمیل و فایل پی دی اف هنوز به گوششان نخورده و جواب هایشان را با پست می فرستند و پروسه ی دریافت جواب برای متقاضی بیچاره به جای چند ثانیه نزدیک به دو هفته طول می کشد) .
می روم جلو و روی بسته را می خوانم . رویش نوشته برسد به دست دوست عزیزم بهروز . آدرس فرستنده را نگاه می کنم . استرالیا . سمانه . همین طور مات و مبهوت می نشینم روی صندلی و بسته را نگاه می کنم . احتمالا دارم لبخند می زنم ولی هنوز گیجم . خوشحال می شوم . آنقدری خوشحال می شوم که نمی توانم بگویم چقدر است . خودت می دانی خانوم سمانه خانوم که چقدر است .
جعبه را باز می کنم . از خوشحالی چشمهایم گرد می شود . خیلی گرد . نمایشنامه ی
Art یاسمینا رضا . متن اصلی . همان که چند وقت پیش خودش پیشنهاد خواندنش را به من داد . و من اینترنت را زیر و رو کردم برای متن فرانسوی و دریغ از کوچکترین یافتنی .
و حالا تصور کنید منی که این روز ها همه ی ذهنم درگیر نوشتن این مطلب بود که باید زبان بیگانه آموخت . اول برای فرار از سانسور دوم برای دریافت حس واقعی نویسنده . ترجمه همیشه ناقص است . مترجم دست می برد در اثر ، حتی در ایده آل ترین حالت . و اصلا برایم عجیب نیست که سمانه برایم نوشته است : " کتابهایی که ترجمه می شن ، در بهترین حالت حتی نزدیک به اسانس طعم خانگی شان هم نیستند . فکرش را بکن یعنی چه وضعی می شود که آرمان شهر یک دستاوردی ، مثلا مزه ی اسانس قرمه سبزی بدهد . البته که طبقه ی متوسط ترجمه ها ، قضیه رو خیلی سخت نمی گیرند و به تعریف کردنِ اینکه قرمه سبزی چه مزه ای دارد بسنده می کنند . "
اصلا برایم عجیب نیست . اولین باری نیست که فکرم را سمانه می فهمد . من اصولا آدم ابتر و ناقصی هستم در حرف زدن و رساندن منظورم و رو راست می گویم که  تا حالا او تنها کسی بوده که من حس می کنم  با او راحتم  و او می فهمد من چه می گویم  و چه احساسی دارم ، حتی وقت هایی که دارم چرت و پرت می گویم . شاید تله پاتی که می گویند همین چیزها باشد دیگر .
کنار کتاب هم پر است از خوراکی خارجی . رنگ و وارنگ . وای که چه خوشبختی عظیمی . دامنم از دست می رود ...



سمانه ، از دوستی با تو به خودم افتخار می کنم و از دست خودم خیلی خوشحال هستم . همه ی این چیزهایی هم که نوشتم از نظرم اَلکن است برای بروز چیزهایی که در سرم آمد . فقط مثل همیشه هم امیدوارم که بدانی چقدر برایم عزیزی .

۱۳۹۱ آذر ۱۳, دوشنبه

ما که راه رفته ایم ، باد است می گذرد


کم می نویسم . شاید از امشب دیگه به این فکر نکردم که باید حرف مهم یا به درد بخوری اینجا نوشته بشه تا بعدا وقتی دوباره بهشون نگاه میندازم با خودم مشکل نداشته باشم . به هر حال قرار نیست به این زودیا دنیا رو عوض کنم .

پارسال شروع کردم . یه کمی قبل تر از همین موقع ها بود که شروع کردم به ورزش کردن . وزنم رسیده بود به نود و دو کیلو ، اونقدری شده بود که وقتی می رسیدم بالای یه پل عابر پیاده ، نفس نفس می زدم و یه چند لحظه ای باید نفس تازه می کردم . روی تردمیل توی خونه دویدم ، چند ماه بعدشم رفتم باشگاه . بعد چون اصلا از محیط باشگاه خوشم نمیاد رفتم منیریه یه میز تمرین خریدم . دیگه وزنه ها رو توی خونه بالا پایین می کنم . به هر حال وزن کم شد و حتی یه مدت  شصت و هشت بودم . اما حالا دیگه تقریبا روبه راه شدم . هفتاد ، هفتاد و یکم معمولا . ورزش هم شده یه جز زندگی ام که بهش دل بستم . ممکنه هر روز موقع شروع ، تنبلی ذاتی و همیشگی م بیاد سراغم ولی چون می دونم اگه انجامش ندم کرخت و بی حوصله و بعضا افسرده می شم به هر حال انجام می دم . وزنه می زنم ، می دوم ، هوازی کار می کنم .
همه چیز خوب بود تا چند وقت پیش که آنفولانزا گرفتم ، یه هفته افتادم تو تخت . یه هفته هم ریکاوریش طول کشید . بعد آبجی ذات الریه شد . یه ده روزی هم بیمارستان گیر بودیم و می رفتیم و می اومدیم . تا هفته ی قبل که یه کم همه چی خلوت شد دوباره تونستم بدوم . از اول این هفته هم دوباره طبق برنامه وزنه شروع شد . این آرومم می کنه . اصلا این یک سال قبل همین دویدن و وزنه ها بودن که موقع استرس ها کمکم کردن . نه اینکه همه چیز رو حل کنند . وقتی ورزش می کردم تحت فشار جسمی بودم ، ذهنم فرصت می کرد همه چیز رو آروم مرتب کنه و جلوی از هم پاشیدگی رو بگیره . اتفاقی که وقتی معمولا میفته دو هفته طول می کشه تا دوباره سرپا بشم .

زبانم می خونم . جی آر ای که دادم . مونده تافل که وسط بهمنه ، چهار روز قبل تولدم . اونم بدم این انگلیسی وامونده تموم می شه . مدارک رو ترجمه کنم و بفرستم . به شدن و نشدن فعلا فکر نمی کنم . فعلا همین طور آروم می رم جلو . بهتره .

فیلم هم نمی بینم زیاد . حوصله م نمی شه . سریال می بینم این روزا . بیگ بنگ تئوری و فرینج دانلود می کنم هر هفته . ساوت پارک هم یه چند سیزنی گرفتم نگاه می کنم . دو تاش که کمدیه یکی دیگه هم علمی تخیلی . نباید زیاد جدی گرفت . اینجوری بهتره .

بعضی شبا هم که حوصله کنم این " قصر به قصر " سلین رو که گرفتم دستم می خونم . سرعت جلو رفتنم خیلی کنده . به محض اینکه تکیه می دم به بالشت و شروع می کنم به خوندن خوابم می گیره . خیلی کسل کننده است . به نظرم با توجه به کتابایی که تا حالا ازش خوندم ، سلین هر چی پیر تر شده نوشتنش هم پیر تر شده و ملال آورتر . تو "سفر به انتهای شب" فوق العاده است . غیر قابل پیش بینی و مهیج . همه چیز نو ئه . توی "مرگ قسطی" کماکان لذت می بری از خود کتاب . اما دیگه انرژی "سفر به انتهای شب" رو نداره . تو این "قصر به قصر " دیگه همه چی تکراری می شه . غر غر ها ، گله ها ،  تحقیرکردن اونایی که اذیتش کردن و ضد یهودی بودن رو چماق کردن براش ، حتی نحوه ی تعریف کردن داستانش . اما با همه ی این حرفا هنوزم سلین پیر باز سلینه . تو همین کتاب بدجوری از خجالت سارتر در میاد . خوب می رینه بهش. به اون و دار و دسته اش . البته من زیاد چیزی از سارتر نمی دونم . تو کتاب خونه ام یه کتاب دارم ازش که مال نیماست . من ترجیح می دم فکر کنم که ازش ندزدیدم . بلکه پیش من جا مونده . اگه یه روز برگشت ایران و بهش احتیاج داشت می تونم بهش پس بدم .


پی نوشت : فکر می کنم کسی که اولین بار به " لیمو شیرین " گفته " لیمو شیرین " ، باید خیلی آدم فرز و چالاکی بوده باشه . هر روز یه لیوان لیمو شیرین آب می گیرم می خورم . این لعنتی ها ثانیه نگذشته ته مزه ی تلخ پیدا می کنن . من اگه جای اون یارو بودم اسمشون رو می ذاشتم " لیمو شیرین با ته مزه تلخ ، همیشه " . اینجوری آدم می دونست با چی قراره روبرو بشه .


۱۳۹۱ آبان ۲۹, دوشنبه

Shoot me in th eye , now it's time .

سرم درد می کنه . سرم خیلی پره . می خوام حرف بزنم ، کسی نیست . با یه ساعت دو ساعت هم درست نمی شه فکر کنم . باید سفر رفت ، چند روز . که هی حرف بیاد و حرف بیاد بی ربط . آدمشم باید باشه . کسی که بدونه با حرف چه طور رفتار کنه . نمی دونم . به هر حال که نمی شه .


C'est la verité , la vie est toujours noire . On essaie et essaie et essaie mais ca ne marche  jamais. Je ne sais pas pourquoi on insiste de la continuer . Un jour on doit comprendre cette verité et finir cette stupidité ...

۱۳۹۱ آبان ۲۰, شنبه


می ترسم که


ســـــــــلام کردم و با من به روی خندان گفت                    که ای خـــــــــمارکش مفلس شراب زده
که این کند که تو کردی به ضعف همت و رای                   ز گنج خانه شده خیـــــــمه بر خراب زده
وصال دولت بیـــــــــــــــــدار ترسمت ندهند                    که خفته ای تو در آغوش بخت خواب زده


۱۳۹۱ آبان ۱۳, شنبه


کاش چشمام رو باز می کردم و می دیدم دیگه اینجا نیستم . جای دوری  بودم ، جایی که هیچ آشنایی نبود ، هیچ کس رو نمی شناختم . باید فرانسه حرف می زدم اگه می خواستم با کسی حرف بزنم . اینجوری خیلی بهتر بود . فقط وقتایی حرف می زدم که دوست داشتم حرف بزنم . شاید خفه خون می گرفتم واسه یه مدت .

چند وقته حالم خوب نیست . نمی دونم چرا شبا خوب نمی خوابم . یعنی انگار که استرس چیزی رو داشته باشم . ولی خیلی وقته که دیگه چیزی واسم واقعن اونقدر ارزش نداره که بخوام استرس داشته باشم . یه خوابایی می بینم که نمی دونم می شه بهشون گفت کابوس یا نه . به هر حال اذیتم می کنن . بدم . دلم می خواد بخوابم ولی خواب نبینم . یه شب بدون خواب دیدن بخوابم . ولی هر شب بازم میان سراغم. خوابایی که دارن اذیتم می کنن . اینجا نوشتم چون راه دیگه ای به ذهنم نمی رسه . شاید نوشتن ازشون باعث بشه تموم بشه .

 

۱۳۹۱ مهر ۱۹, چهارشنبه

Les moulins de mon coeur


من حماقت های زیادی داشته ام ، خریت های بسیار . از این شاخه به آن شاخه پریده ام ، کارهای بی ربط زیادی انجام داده ام ، عاشق آدم های دری وری شده ام ، رویاهای دست نیافتنی برای خودم بافته ام و دنبالشان رفته ام و ... از خیلی هاشان پشیمانم ، از خیلی هاشان هم نه .
یکی از این امور که برایش احساس پشیمانی نمی کنم ، فرانسه بود . هیچ وقت به هیچ کس راستش را نگفته ام که چرا فرانسه یاد گرفتم . هر وقت کسی می پرسید می گفتم برای ادامه ی تحصیل یا مهاجرت یا ... اما نه برای مهاجرت بود ، نه ادامه ی تحصیل و نه هیچ چیز دیگری . شاید این ها بعدا به ذهنم آمدند ولی شروع یادگیری آن برای هیچ کدام این ها نبود .
همه اش به خاطر یک آهنگ بود ، سه سال فرانسه خواندم تا معنی یک آهنگ را بفهمم . حتی زمانی که می خواستم کلاس را شروع کنم مطمئن نبودم که اصلا متن آن فرانسوی باشد .
می خواستم بفهمم چه چیز در این اهنگ است است که با من این کار را می کند ، من را طوری می کند که حتی نمی توانم توضیحش بدهم .

این آهنگ جای خاصی در زندگی من دارد .