می خوام مستند بسازم ، پول ندارم .
۱۳۹۰ مرداد ۶, پنجشنبه
۱۳۹۰ مرداد ۵, چهارشنبه
۱۳۹۰ تیر ۲۶, یکشنبه
خانه ی دوست من
دلم می خواست دوستی داشتم . دختری که تنها زندگی می کرد و سگی داشت . یک سگ سیاه گنده به اسم " آنجل " . و بعد من و این آنجل خیلی رفیق بودیم ، یعنی آنقدر که دیگر من برای آنجل متفاوت بودم از دیگر آدم ها .
این دوستم در خانه ای قدیمی که به ارث برده بود زندگی می کرد . خانه ای که حیاط داشت و حوض و دیوارهایی پر از یاس . و ما توی حیاطش ریحان می کاشتیم و تربچه . من دور تا دور حوض آبی رنگش را گلدان های شمعدانی گذاشته بودم و رنگ خود گلدان ها ، نارنجی مایل به خاکی بود . و بعد ، ظهرهای تابستان آسمان می افتاد وسط حوض ، میان شمعدانی ها ، و ما زردآلو و هندوانه شناور می کردیم در آسمان .
اما داخل خانه قدیمی نبود . مدرن هم نبود . راحت بود ، بعضی اتاق هایش پر نور و بعضی دیگر کم نور . در یک اتاق یک کتابخانه ی چوبی قدیمی بود که بوی کتاب های قدیمی اش از همان دم در اتاق می نشست بر جانت . کتابخانه ای که در آن هیچ کتاب سیاسی مزخرفی پیدا نمی شد و پر بود از رمان و قصه و داستان و نمایشنامه . اتاق دیگر یک تلویزیون بزرگ داشت با یک دستگاه پخش برای دیدن فیلم های آدم هایی از جنس ما .
بعد من عصرهای جمعه همه ی دنیا را ول می کردم و می رفتم به این خانه . موبایلم را خاموش می کردم و می انداختم توی سطلی که خودم گذاشته بودمش دم در ، تا همیشه قبل از ورود به خانه موبایلم را بیاندازم تویش . آنجل بِدو می آمد دم در ، روی دو پا بلند می شد و من دست هایش را می گرفتم . دم تکان می داد و شروع می کرد به لیس زدن دست هایم . بعد پایین می آمد و همراه هم به آشپزخانه می رفتیم . جایی که دوستم مشغول درست کردن یک غذای جدید بود که تازه دستورش را پیدا کرده بود . من هم از توی کوله ام موادی را که برای پختن کیک خریده بودم در می آوردم و شروع می کردم با شوق به تعریف اینکه امروز چه کیکی خواهم پخت . و دوستم می خندید و آنجل هم . و بعد دیگر حرف بود و آشپزی و آنجل که هر از چندگاهی روی دو پا می ایستاد و دست هایش را می گذاشت لبه ی میز و ما را نگاه می کرد .
بعد از شام به اتاق تلویزیون می رفتیم و فیلمی را می گذاشتیم توی دستگاه . بعد هر دو وِلو می شدیم رو تشک های کف اتاق ، که نرم و راحت بودند و تکیه می دادیم به پشتی های چسبیده به دیوار . آنجل هم می آمد می نشست کنارمان و همراه ما فیلم می دید و هر از چندگاهی با پوزه اش به بازویم ضربه ای می زد تا تکه ای کیک بگیرد . و بعد ما همین طور کیک می خوردیم و فیلم می دیدیم .
فیلم که تمام می شد ، دوستم دیگر خوابش برده بود و آنجل هم سرش را گذاشته بود روی پاهایم و چرت می زد . دستگاه را که با کنترل خاموش می کردم ، آنجل چشم های خواب آلودش را باز می کرد و معصومانه نگاهم می کرد . دست دراز می کردم و پشت گردنش را نوازش می کردم . آرام آرام همانطور که نوازشش می کردم جلو می آمد و پوزه اش را می گذاشت روی سینه ام و سرو کله اش را بیشتر به من می مالید . من یک مقدار دیگر نوازشش می کردم و بعد بغلش می کردم و او که خودش می فهمید بلند می شد و کنار می رفت تا من بتوانم از جایم بلند شوم . بعد من می رفتم و یک روانداز بزرگ می آوردم و می انداختم روی دوستم . بعد خودم هم همان جا کنارش می خوابیدم . آنجل هم از پایین می آمد زیر روانداز و خودش را بالا می کشید و کله اش از زیر روانداز بیرون می آمد و بین ما می خوابید .
پی نوشت : زنده شدن این خانه ، امروز، متأثر است از این ویدئو که نیما برایم فرستاد و استتوس فامی در فیس بوک : " مرا یاد کن آن زمانیکه گم می کنی راه آن خانه را که یک باغ دارد و حوضی در آن هست پر از آب و ماهی و یک بام مشرف به دنیای خوش باوری "
۱۳۹۰ تیر ۱۷, جمعه
۱۳۹۰ تیر ۳, جمعه
اینک موج سنگین گذر زمان است که در من می گذرد - یک
امروز عصر ، بعد از پنج سال جمع شدیم حیاط ساختمون فوتبال بازی کردیم . چقدر بزرگ شدیم . چقدر پیر شدیم .
۱۳۹۰ فروردین ۳۰, سهشنبه
۱۳۹۰ فروردین ۲۱, یکشنبه
کنون رزم سهراب و رستم شنو / دگرها شنیدستی این هم شنو
می گفت زاییدن نوعی ریدنه ، در بهترین حالتش می شه نوعی ریدن جهش یافته .
من نمی دونستم چی بگم .
۱۳۹۰ فروردین ۱۸, پنجشنبه
پات
چهار سال و نیمشه . از همه ی بچه های کلاس کوچولو تره . جلسه ی آخر قبل از عید رو غایب بوده . حالا دارم کلی تلاش می کنم که درس جلسه قبل رو بهش یاد بدم .
بهش می گم : " نیما ، یکی دیگه از حالت های مساوی اینه که بازی پات بشه . حالا پات یعنی چی ؟ یعنی اینکه شاه ما کیش نباشه و هیچ مهره ای مونو هم نتونیم تکون بدیم ؛ هیچ مهره ای مون ، چه شاهمون ، چه هر مهره ی دیگه مون حرکتی نداشته باشن . پس حالا پات چی شد نیما ؟ "
معصومانه نگام می کنه و می گه " پام زخم شده . " !!
خنده ام می گیره و بچه ها هم می خندن . خودشم می خنده ، با معصومیت یه بچه ی چهار سال و نیمه .
دلم می خواد برم بغلش کنم . ولی نمی رم . فقط می رم بالا سرش و یه دستی رو کله اش می کشم می گم : " کچلم کردی تو بچه جان " .
می خنده .
۱۳۹۰ فروردین ۲, سهشنبه
۱۳۸۹ اسفند ۲۹, یکشنبه
خانه تکانی
این ها را عرض کردم خدمتتان که اگر دیدید بعد از چند روز دیگر مطلب جدیدی بر روی این وب نوشت قرار نگرفت فاتحه ای بفرستید برای من مرحوم که مغزم توسط گلوله ی شلیک شده از شات گان مادرم پاشیده شده است بر روی دیوار ؛ درست کنار پوستری که در آن چارلی چاپلین و پسرک با تعجب و ترس از پشت دیوار به ما زل زده اند .
۱۳۸۹ اسفند ۲۲, یکشنبه
۱۳۸۹ اسفند ۲۰, جمعه
دنیای قشنگ نو !
تو ژاپن زلزله اومده در حد غول مرحله آخر ، بعدشم سونامی . مردم زیر آوار و موج های عظیم آب به گا رفتن . بعد بی بی سی تو برنامه ی تحلیلی ش راجع به تاثیر مستقیم این اتفاقات بر سقوط قیمت نفت در بازار های جهانی صحبت می کنه .
قذافی مادر قحبه داره تو لیبی آدما رو با راکت می زنه از وسط نصف می کنه و می گاد ، بعد ناتو و قدرت های غربی (!) دو هفته س راجع به وضع مقررات منع پرواز دو دل هستند و نمی تونن تصمیم بگیرن . خب به هر حال لیبی یه صادر کننده ی نفته ، ولی کسی اینو رسما به زبون نمیاره .
تو همچی دنیای کثافت و گهی زندگی می کنیم .
۱۳۸۹ اسفند ۱۹, پنجشنبه
گربه ی سیاه ، پادشاه خرابه های هتل اینترنشنال
از خانه که بیرون می زنم ابرهای خاکستری می نشینند توی چشم هایم . هوای صبح خنک است و بوی باران می دهد . نفس می کشم ، ابرها می روند توی ریه ام . کوچه خلوت است و آسفالتش نم دارد . ابرها را بیرون می دهم و راه می افتم . هنوز سر کوچه نرسیده ام و سیگار اول روز را نگیرانده ام که نم باران می نشیند روی گونه ام .
می خواهم سیگارم را روشن کنم اما فندک لعنتی ام دوباره گم و گور شده ، هر چقدر ته جیب هایم را می گردم پیدا نمی شود . احتمالا دیشب در سالن جایش گذاشته ام . اردشیر خان هم هنوز باز نکرده که بروم ازش کبریت بگیرم و خلقش تنگ شود که : " جوون نکش این زهر مار رو " . دو دلم که منتظر بمانم تا اردشیر خان بیاید و یک شیرکاکائو و کیک هم بگیرم یا نه .
ساعتم را نگاه می کنم . دیرم شده . امروز قرار است تا قبل از ظهر یک دور کامل اجرا برویم و یک دور هم فیلم بگیریم . عصر هم قرار است از بازبینی بیایند . دیشب دل توی دل سپیده نبود ، چهار ماه است شب و روز ندارد . با اینکه تا اینجا همه چیز خوب و بدون مشکل پیش رفته اما دیشب خیلی استرس امروز عصر را داشت .
بی خیال آمدن اردشیر خان می شوم و راه می افتم . دم سالن یک چیزی می گیرم . سیگار کوفتی هم می رود ته جیبم و تا فندک دکه ی روزنامه فروشی همان جا می ماند .
* * * *
چشم در چشم نشسته روی زمین و خیره نگاهم می کند . حتی یک جورهایی احساس می کنم که ابروی چپش را هم یک مقداری داده بالا . می گویم : " خب که چی ؟ یادم رفت خب " . همین طور نگاهم می کند .
فراموش کرده ام بسته ی کالباس را بگذارم توی کیفم . دیشب که از تاکسی پیاده شدم و دیدم پشت نرده های دور خرابه ی هتل نشسته است و دارد خودش را لیس می زند ، گفتم یادم باشد که برایت کالباس بیاورم ، یعنی فکر کردم . فکر کنم فکرم را خواند که تا انتهای خرابه پشت نرده قدم زنان دنبالم آمد . چند روزی است رفته ام توی نخش ، توی خرابه های باقی مانده از هتل می پلکد ، تنها .
خاطره هایم از هتل چند صحنه ای است از زندگی جنگ زده هایی که به خاطر آوارگی از شهر هایشان آمده بودند آن جا زندگی می کردند . در همان هتلی که قبل از انقلاب به درد بخور و با شکوه بود ، اسمش هتل اینترنشنال بود و برو بیایی داشت برای خودش . اما زمان جنگ شد سرپناه آواره های بی خانمان خسته ، عصبانی و ناگزیر . و حالا بعد از این همه سال ، بعد از جنگ زده ها ، خرابه هایش به این گربه ی سیاه ارث رسیده است . گربه ی سیاهی که هر ساعتی از روز از اینجا رد می شوم می بینمش که دارد برای خودش بین تل آجرها و آت آشغال ها پرسه می زند . تنها .
می گویم : " خب ، فردا حتما میارم " . ابروی چپش را یک مقدار دیگر می برد بالاتر . راهم را می گیرم و می روم .
* * * *
تمام شد ، همه چیز تمام شد . چهار ماه زحمت همه مان به باد رفت . از همان لحظه ای که مردک پفیوز پایش را گذاشت توی سالن یک چیزی توی دلم به هم ریخت . کار خودش را کرد . غیر قابل نمایش اعلاممان کرد . غیر قابل نمایش . یک ساعت و نیم جلویش عرق ریختیم با رعایت تمام موازین ، بعد مردک بی پدر و مادر تشخیص داد کارمان غیر قابل نمایش است ، با اخلاقیات و عقاید جامعه در تضاد است . همه چیز را خراب کرد . ریدم به همه تان . مرده شور عقایدتان را ببرد .
طفلک سپیده ، بعد از رفتن مردک پفیوز نشسته بود کف سالن و گریه می کرد . هیچ کاری هم نتوانستیم بکنیم تا آرام شود . چهار ماه . چهار ماه تمام . به همین سادگی .
خون دارد خونم را می خورد و هیچ غلطی هم نمی توانم بکنم . مرده شور همه تان را ببرند . بی پدر و مادر ها .
* * * *
سرم را گذاشته ام روی نرده ها و نگاهش می کنم که دارد خودش را لیس می زند . کارش که تمام می شود بر می گردد و نگاهم می کند . چند لحظه ای خیره می شود و بعد رویش را بر می گرداند . راه می افتد و می رود . پشت تپه ی کوچکی از آجرها نا پدید می شود .
19 اسفند هشتاد و نه - تهران
۱۳۸۹ اسفند ۱۶, دوشنبه
Les Jours Tristes
یک روز بر روی فرش قرمز کن قدم خواهم گذاشت . روزی که بادهای گرم جنوب فرانسه را بر روی پوست صورتم احساس خواهم کرد . آن روز همان طور که رو به دوربین ها و فلاش هایشان لبخند می زنم به این روزها فکر خواهم کرد . روزهایی که کسی نبود . روزهایی که تنها بودم وغم بود . روزهایی که سخت بودند ...
It's hard, hard not to sit on your hands
And bury your head in the sand
Hard not to make other plans
and claim that you've done all you can , all along
And life must go on
It's hard, hard to stand up for what's right
And bring home the bacon each night
Hard not to break down and cry
When every idea that you've tried has been wrong
But you must carry on
It's hard but you know it's worth the fight
'cause you know you've got the truth on your side
When the accusations fly, hold tight
Don't be afraid of what they'll say
Who cares what cowards think, anyway
They will understand one day, one day
It's hard, hard when you're here all alone
And everyone else has gone home
Harder to know right from wrong
When all objectivity's gone
And it's gone
But you still carry on
'cause you, you are the only one left
And you've got to clean up this mess
You know you'll end up like the rest
Bitter and twisted, unless
You stay strong and you carry on
It's hard but you know it's worth the fight
'cause you know you've got the truth on your side
When the accusations fly, hold tight
Don't be afraid of what they'll say
Who cares what cowards think, anyway
They will understand one day, one day.
It's hard but you know it's worth the fight
'cause you know you've got the truth on your side
When the accusations fly, hold tight
Don't be afraid of what they'll say
Who cares what cowards think, anyway
They will understand one day, one day, one day …
۱۳۸۹ اسفند ۱, یکشنبه
۱۳۸۹ بهمن ۲۶, سهشنبه
۱۳۸۹ بهمن ۱۵, جمعه
هاراگيري در شب زمستاني
من از هشیاری الکل بدم میاد ، من از ذهن هشیار بدم میاد ، من از بالا آوردن ده صفحه درد بدم میاد ، من از تند تند نوشتن بدم میاد ، من از این همه ذهن بدم میاد ، من از این ده صفحه بدم میاد ، من از همه ی ده صفحه ها بدم میاد . من از دفن شدن زیر خروار ها گه بیرون زده از من بدم میاد . من از اینکه تو خوابی بدم میاد ، من از اینکه من بیدارم بدم میاد ، من از این که تو بیدار شی بدم میاد ، من از این که من بخوابم بدم میاد . من از سیاه بدم میاد ، من از سفید بدم میاد ، من از خاکستری بدم میاد .
فقط به حرومزاده ها می شه اعتماد کرد ، من از حرومزاده ها بدم میاد . تنها پناه من ریشه های کج و کوله ی مسواک مستعمل دو سالمه ، من بدون این مسواک له می شم ، من از این سنگینی بدم میاد .
من از خودم بدم میاد ، من از اشک بدم میاد ، من از لبخند بدم میاد ، من از زندگی مجازی بدم میاد ، من از خدای خودم بدم میاد ، من از خدای تو بدم میاد ، من از رفتن بدم میاد ، من از اومدن بدم میاد ، من از گم شدن بدم میاد ، من از پیدا شدن بدم میاد ، من از فکر کردن بدم میاد ، من از فکر کردن به تو بدم میاد ، من از خندیدن بدم میاد . من از خندوندن بدم میاد . من از یه تیکه ماهیچه توی سینه بدم میاد ، من از فضای خالی توی سینه بدم میاد ، من از خلا توی سینه بدم میاد ، من از این درد بدم میاد .
۱۳۸۹ بهمن ۱۱, دوشنبه
آدم هایی که نمی فهمند
از آدم های نفهم خوشم نمی آید و دیگر خسته شده ام . قبلا تحمل می کردم ، اما حالا نمی توانم تحملشان کنم . دیگر انرژی ندارم ، اگر داشته باشم هم ترجیح می دهم آن را جای مفید تری برای خودم مصرف کنم . بنابراین به محض احساس ناراحتی محیط را ترک می کنم و می روم برای خودم . بی توجه بهشان .
از این همه نفهمی این افراد خسته شده ام ، بدی قضیه هم این است که این امر را نمی فهمند !
پی نوشت : نفهمی گستره ی معنایی وسیعی دارد ، منظور همه ی این بازه ی معنایی می باشد ، از نفهمیدن اوضاع و احوال لحظه ای دیگران گرفته تا نفهمی ذاتی افراد .