۱۳۹۱ تیر ۲۹, پنجشنبه

یک ماه خیلی زیاده .

۱۳۹۱ خرداد ۲۰, شنبه

چرا شتر رنج همیشه در بستر ما خوابید ؟

این روزا همه چیز همش تقصیر توئه و فکر تو . تقصیر توئه که من اینطور قاطی می کنم که حتی نمی تونم دیگه حرف هام رو هم درست اینجا بنویسم . هی می نویسم و هی پاک می کنم ، هی می نویسم و هی پاک می کنم . همش تقصیر توئه ، توئی که وقتی نمی بینمت کلافه می شم ، وقتی هم که می بینمت بیشتر بهم می ریزم . یه روز این روزا باید تموم بشن ، این روزای لعنتی باید برن و تکلیف من با تو مشخص بشه ، تکلیف من با من مشخص بشه .
حرف دارم ولی نمی توم بنویسم . گیر کردن و بالا نمی آن . همش تقصیر توئه . تقصیر توئی که می دونم دوستت دارم ولی نمی تونم دوستت داشته باشم .

۱۳۹۱ خرداد ۶, شنبه


یه مشت حرومزاده ی بی ناموس می ریزن سفارت بریتانیا رو می گیرن . کشورهای اروپایی بر علیه ایران رم می کنن . دفتر فرهنگی سفارت فرانسه تو تهران بسته می شه و فعالیت هاش کنسل می شه . سطح تعامل دو تا کشور کاهش پیدا می کنه . چند ماه بعد یه دانشجوی فلک زده واسه ی اپلای کردن برای یه دانشگاه فرانسوی لازم داره که دو تا دونه coupon réponse تهیه کنه . چون سطح تعامل کاهش پیدا کرده این کوپن ها هم نایاب شدن . این دانشجوی فلک زده خیلی راحت همه ی برنامه هاش به گا می ره . مثل همه ی بیست و پنج سالی که تو این خراب شده به گا رفته . مثل همه ی سال هایی که قراره بیان و اون هنوز به گا بره .







۱۳۹۱ اردیبهشت ۱۶, شنبه




حالا
تو پشت کوه هایی .
بین من و تو کوه است و شهر است و خیابان است و آدم ،
و این پنجره ،
و این کرکره که نیمه باز است
مثل رابطه .
حالا
تو پشت کوه هایی .

۱۳۹۱ فروردین ۱۹, شنبه

فرآیند تبدیل جامد به بخار را تصعید گویند

تهران داره گریه می کنه .
نمی تونم خودمو پیدا کنم . نمی تونیم خودمونو پیدا کنیم . خسته شدم از این وضع . کاش جرئتشو داشتم که تمومش کنم . اون از تو که یه ماهه ازت خبری ندارم و بهت زنگ نمی زنم . اینم از من . هر چند وقت یه بار جمع می شیم ، همه پشت ماسک هامون . هیشکی بیرون نمیاد ، همه همون پشت می مونیم . انقدر می خوریم و می کشیم و بالا پایین می پریم که آخر شب هرکس مثل جنازه می افته یه گوشه ، تو تاریکی . با یه سطل پلاستیکی تو بغلامون که بهترین رفیق لحظه مونه . بعد صبح پا می شیم ، جنازه هامون رو از نو می اندازیم رو دوشمون و لیز می خوریم توی اتوبان ها . هر کس یه سمتی . بغضامونو قورت می دیم و از پشت شیشه ی ماشین ها آسمون رو نگاه می کنیم . تهرانه که داره گریه می کنه .

۱۳۹۱ فروردین ۱, سه‌شنبه

دوباره سال نو شد . نمی تونم بگم که امیدوارم امسال سال بهتری باشه برامون ، وقتی که هر روز همه چی داره بدتر می شه و هیچ امیدی هم نیست . وقتی هر روز از آرزوهامون دورتر می شیم و بیشتر غرق می شیم تو دنیاهایی که دنیای ما نیست .
نمی خوام غر بزنم . به هر حال ، نوروز همیشه حس خوبی داره ، حتی در بدترین شرایط . حتی وقتی تعداد آدم هایی که خارج از اینجان و می خوای بهشون زنگ بزنی و نوروز رو تبریک بگی ، بیشتر از اوناییه که اینجان . فقط براتون آرزو می کنم که سلامتی همراهتون باشه و لبخند به لبهاتون . نوروزتون هم مبارک .

۱۳۹۰ اسفند ۱۳, شنبه

خواب دیدم توی خونه تنهام . اما می دونستم تو هم یه لحظه قبل اونجا بودی . صدای پاتو می شنیدم که از پله ها پایین می رفتی . خواستم از پنجره ببینمت . همین طور که به طرف پنجره می رفتم ، فهمیدم که اونجا اصلا اتاق من نیست . ولی انگار همیشه توی همون اتاق زندگی کرده بودم . از پشت شیشه زنی رو دیدم که از ته کوچه جلو می اومد . همون زنی که عکس بچگی مو بهش داده بودم . یه کم اون طرف تر خودمو دیدم . مطمئن بودم که خودمم . بعد ، یه دفعه از ترس به خودم لرزیدم . فهمیدم این که داره خواب می بینه من نیستم .
دوست داشتی با هم حرف بزنیم . گفتم شاید دیگه خواب ما رو نبینه . نمی دونستم باید چی کار کنم . با هم راه رفتیم و دور شدیم . بدون اینکه جرئت کنیم پشت سرمون رو نگاه کنیم . اونقدر می رفتیم که دیگه دیده نشیم ... و با هر قدم بیشتر فرو می رفتیم ... تو این فکر عذاب آور ... که او دیگر خوابی نخواهد دید ...





سکانس آخر " سیمای زنی در دور دست " - علی مصفا


۱۳۹۰ اسفند ۷, یکشنبه

اگه دوست داشتید می تونید اولین فیلم کوتاهم رو اینجا ببینید .

۱۳۹۰ بهمن ۲۶, چهارشنبه

بیست و پنج سال گذشت .. هالوژن عظیم امید که اینک در من می زند سوسو ...

امروز ولنتاین بود ، شایدم امشب . نمی دونم . هیچ وقت برام روز خاصی نبوده . مثل بقیه ی روزا بوده بین تولدم و عید . دیروز ایمیل زدن که فیلمات خوب نبود ، بورس نمی گیری . امروز جواب دادم ، مرسی که لااقل شانس اپلای رو داشتم . اگه می شه بگید ببینم امتیاز کلی ام چند بوده ؟ نظرتون چی بوده ؟
دیروز با بابک هماهنگ کردم واسه ی صبح بریم سینما . خونه نمی تونم بمونم . باید برم سر کار . کسی برام کار سراغ داره ؟ فارغ التحصیل مکانیک از خواجه نصیر ، معدل 14.70 ، انگلیسی مسلط ، فرانسه خوب ، آدم باهوشی هم هستم ، سریع کار رو می گیرم .
زیر پل که منتظر بودم بابک بیاد به فیلم جدیدم فکر می کردم . تیکه تیکه داره شکل می گیره . اسمش دو سال پیش اومد . " گاوها در همین نزدیکی هستند یا بهروز پرید" . خودم بازی می کنم . از صبح این آهنگ نامجو تو ذهنم بود و گوش می دادم . با یه تصویر از کاسه ی توالت فرنگی که سیفون رو بکشی و آب خالی شه ازش . بابک اومد ، رفتیم " اسب حیوان نجیبی است " . اَبزوردیسم کاهانی رو دوست دارم . لحن داره پیدا می کنه کارهاش . گوشی مو خاموش کردم نیم ساعت قبل از فیلم که بهت فکر نکنم . پریشب خوابت رو دیدم . خواستم دیروز بهت بگم . گفتم بذار فردا میگم که " دیشب خوابتو دیدم " .
بابک که رفت ، نهار رفتم زیر پل ، ساندویچ خندان . مثل همیشه سوپ جو و بندری گرفتم . مثل همیشه گفت ساندویچ رو دیرتر میارم سوپ رو یه کمی شو بزنی . می دونه دیگه . بساط نوشابه لیوانی هاشو جمع کرده . گفتم پس نوشابه نمی خوام . نصف سوپ رو قبل بندری خوردم ، نصفشو بعدش .
اومدم خونه . فیس بوک و باز کردم . AaRON استتوس گذاشته بود Je t'aime . یهو طوریم شد . خواستم گوشی رو بردارم زنگ بزنم بهت بگم . گوشی رو برداشتم . 5 رو زدم . باید فقط call رو می زدم که تو رو speed dial بگیره . یادم افتاد دو سال پیش گفته بودی " دوستیم ، اینو دیگه نگو " دکمه قرمزه رو زدم .
رفتم سراغ سالینجر . دوره ی کاراشو می خوام بخونم دوباره ، تا قبل از عید . حوصله شو نداشتم . هرجا سیمور شروع می کنه به تک گویی حوصله مو سر می بره . هولدن رو بیشتر دوست دارم ، یا تدی . این خانواده گلس انگار فقط دارن بهم بیلاخ می دن با حرفاشون . نمی فهمم چی می گن . گرفتم خوابیدم . بیدار که شدم مستور خوندم .
دارم به ازدواج فکر می کنم و این سه تا خالی که روی سینه ام بودن و حالا شدن شش تا . امروز ولنتاین بود ؟

۱۳۹۰ بهمن ۱۵, شنبه

فقط لحظه های خاصی وجود دارند که می شه زندگی صداشون زد . مثلا اون لحظه هایی که نصف شب ، مست نشستی توی ماشین و تو کوچه پس کوچه های سهروردی برای خودت چرخ می زنی و با صدای بلند می خونی : عاشقم من ... عاشقی بی قرارم ... کس ندارد خبر از دل زارم ... آرزویی جز تو در دل ندارم ... من به لبخندی از تو خرسندم ...
و بعد یاد خندیدنش می افتی . ساکت می شی و لبخند می زنی .

۱۳۹۰ دی ۱, پنجشنبه


اَتانسیون : مختارید که سطور آتی را بخوانید یا نخوانید . عواقبش به من ربطی ندارد .







تنها راه بیرون رفتن از این وضعیت ، آنارشیسم افراطیه ، با خشونت بدون کنترل ، بدون قید و بند به هیچ نظمی . ترکیدن عقده ها ، تلافی و انتقام . فقط بیرون رفتن از یک وضعیت به معنی نجات پیدا کردن از اون نیست . ما خیلی وقته که به گا رفتیم . حالا هم وقتیه که دوست دارم شب که می خوابم صبحی در کار نباشه . پلکام که بسته می شن تموم بشه . بدون اغراق . دیگه وجودی نباشه ، عدم . نیست . من نه تحملشو دارم نه جراتشو . می دونم که دوستت دارم ، می دونی که دوستت دارم . می دونم که عاشقت نیستم ، می دونی که دوستت دارم ؟ ولی فایده اش کجاست وقتی حتی چشمام سردشون می شه . تو اصن هنوز اینجا رو می خونی ؟ برای آرامش باید برگردیم به مادر طبیعت ، تنها راه نجات باقی مونده مونه . مادری که دیگه شاید ما رو قبول نکنه . فرهادی و گدار و جارموش و کیارستمی و فلینی و کیشلوفسکی و ... همه شون یه مشت جاکش کلاهبردارن . هیچ کدومشون به تو واقعیت رو نمی گن . همه شون تصویر رو گروگان گرفتن تا احساستو بدی باباتش . بابت دروغ . بابت عکس های قشنگ و بزرگ و پر از آب و رنگ مزخرف . گه تو همشون . تنهایی انسان مدرن فقط توی فضا معنی داره . فقط یه تصویر واقعی وجود داره . یه آدم تنها ، تو یه سفینه ی گنده ی ساده ، وسط فضای بی انتهای سیاه . معلق و در حرکت ، به سوی هیچ جا . دوست دارم اگه امشب تموم نشد ، یه روزی برم فضا . تنها آرزوی خالص باقی مونده مه . دوست دارم تو یه سفینه ی بزرگ بمیرم وقتی که مطمئنم چیزی تو فضای بی نهایت اطرافم وجود نداره ، اگر هم وجود داشته باشه به من ربطی نداره . زل بزنم به سیاهی و به خاطره ی زمینی فکر کنم که یه روزی از بین رفت . من یک جزء ام از این همه ، جزئی که هیچ اهمیتی نداره . این همه ی آرامش دنیاست .



۱۳۹۰ آبان ۱, یکشنبه


پرنده ی آبی *


یه پرنده ی آبی تو سینه ی منه
که می خواد بزنه بیرون
اما من زیادی بهش سخت می گیرم ،
من می گم ، همون تو بمون ،
من نمی ذارم که کسی تو رو ببینه .
یه پرنده ی آبی تو سینه ی منه
که می خواد بزنه بیرون
اما من روش ویسکی می ریزم و
تو دود سیگار غرقش می کنم
و فاحشه ها و بارتندر ها
و بقال باشی ها
هیچ وقت نمی فهمن
که اون ، اون توئه .
یه پرنده ی آبی تو سینه ی منه
که می خواد بزنه بیرون
اما من زیادی بهش سخت می گیرم ،
من می گم ،
همون پایین بمون ،
می خوای منو به هم بریزی ؟
می خوای همه چیزو به گا بدی ؟
می خوای فروش کتابام تو اروپا رو خراب کنی ؟
یه پرنده ی آبی تو سینه ی منه
که می خواد بزنه بیرون
اما من باهوش تر از اینام .
من فقط بعضی وقتا شبا می ذارم بیاد بیرون
وقتی که همه خوابن .
من می گم ، می دونم که اون جایی ،
پس ناراحت نباش .
بعد برش می گردونم اون تو ،
اما اون ، اون تو یه کمی آواز می خونه ،
من نذاشتم که کامل بمیره
و ما با همدیگه می خوابیم
با راز بین خودمون
و این خودش کافیه
که یه مرد رو به گریه بندازه ،
اما من گریه نمی کنم ،
تو چی ؟





Last Night of the Earth Poems - Bluebird - Charles Bukowski *

۱۳۹۰ مهر ۱۳, چهارشنبه

می رسد تنهایی


فردا صبح از خواب بیدار می شوم . دوش می گیرم . ریش می زنم . کتری را می گذارم روی گاز تا آب جوش بیاید . آب که جوش آمد ، فلاسکم را با آن پر می کنم . دو بسته نسکافه هم می ریزم تویش ، بدون شکر اضافه . و بعد فلاسک را می چپانم ته کوله ام .
دوربین را از شارژ می کشم . آن را هم با کیفش می چپانم توی کوله . سوییچ و کارت ماشین را برمی دارم و از در بیرون می روم .

آفتاب داغ هست ، نسیم هم هست . پوست صورتم هم می سوزد و هم خنک است . خسرو شکیبایی در گوشم صدای پای آب می خواند . از جهان قطع می شوم . سیّالم . جریان دارم .



پی نوشت : می رسد روزی که دوست خواهی داشت خودت تنهای تنها بروی بام . جدا شوی از همه چیز ، برای یک ساعتی برای خودت باشی و افکار خودت . می رسد آن روز . می رسد تنهایی .


پیوند

۱۳۹۰ مهر ۷, پنجشنبه


کاش خواب ها واقعیت داشتند .


۱۳۹۰ شهریور ۲۲, سه‌شنبه


مرحوم یکی از اساتید بنام در سبک سانتی مانتالیسم سیکیم خیاری بودند ، به حدی که می تونیم فیلم پنجاه و چهارم ایشون ، " گوساله ها برای چه کسی تاپاله می گذارند " رو یکی از قله های اوج این سبک بدونیم . این فیلم همچنین یک حدیث نفسه برای خود استاد ، و تحقق این امر رو می شه با این حقیقت دریافت که شاگردان و هواداران دقیقا مثل گوساله ها ی درون فیلم بی وقفه هر چیزی رو که استاد در فیس بوک خود با این دنیا تقسیم می کردند ، بدون لحظه ای تردید لایک می زدند .
و حالا در ادامه چند دقیقه ای از کسشعرای ایشون رو با همدیگه تماشا می کنیم .


۱۳۹۰ شهریور ۱۲, شنبه

و ما همچنان دوره می کنیم شب را و روز را ، هنوز را ...


دارم آپارات را تماشا می کنم که " و من عاشقانه زیسته ام" را نشان می دهد . یک دفعه صدای هق هق از پشت سرم می آید . بر می گردم ، مادرم دارد گریه می کند . بلند می شوم و می روم پیشش ، می گوید : " یاد دوستم افتادم ... حامله بود که اعدامش کردن ... "



۱۳۹۰ شهریور ۹, چهارشنبه


J'ai besoin d'en parler à quelqu'un , mais au ce moment , il n'y a personne qui peut comprendr ma situation



۱۳۹۰ مرداد ۲۵, سه‌شنبه

رجّاله ها


من نمی توانم حماقت این مردم را بفهمم . من نمی توانم بفهمم چه طور یک نفر می تواند وسط نکبت و بدبختی" اینجا بدون من " بخندد . من درک نمی کنم چه طور ممکن است وقتی که کاراکتر مادر ویران شده و در نهایت فلاکتش رو می کند به پسر و سرش داد می زند که : " تو گه می خوری به خواهرت بگی شل " ، احمقی پیدا شود و اینقدر با شنیدن " گه " لذت سراپای وجودش را فرا بگیرد که صدای قهقه اش در سالن سینما بپیچد . من نمی فهمم کجای گریه ی ویران کننده ی مادر- معتمد آریا خنده دار است .
من این ها را نمی فهمم . من از مردم این جامعه بدم می آید . این جماعت خوشحال که شکر خدا همه شان هم منتقد و فیلم شناس و همه فن حریف هستند حتی اینقدر هم نمی فهمند که این فیلم پایان خوش ندارد ، که تلخی این فیلم خود آن ها را نشانه رفته ، حماقتشان را .
حالم از همه شان به هم می خورد ، دلم می خواهد می شد روی تک تکشان بالا می آوردم ، تحقیرشان می کردم ، هر چند که هیچ فایده ای هم برایشان ندارد . نرود میخ آهنین در سنگ . دیگر نمی دانم اگر سانس یک بعد ازظهر هم نمی توان از حماقت این مردم در امان بود ، دیگر چه ساعتی باید به سینما بروم . بروید جواد رضویان ببینید ، بروید مهران غفوریان نگاه کنید ، این یک جا دیگر راحتمان بگذارید .



پی نوشت : از ظهر در " اینجا بدون من " مانده ام ، فیلم یک تکه از روحم را کنده ، درد دارم ، خیلی زیاد .

پی نوشت : می توانید از من عصبانی شوید ، بگویید تند می روی ، فحشم بدهید یا هرچه . ولی حقیقت تلخ است . حتی تلخ تر از " اینجا بدون من " .



۱۳۹۰ مرداد ۲۲, شنبه

" زیر آسمان پاریس " یا " اعترافات تنهایی "


ظهر مرداد تهران است و من نشسته ام توی اتاقم کتاب می خوانم . هوا خیلی گرم است و فن کوئل اتاق هم دیگر توان ندارد . انگار گرما امان آن را هم بریده ، صدای هِن و هِنش با صدای موزیک لپ تاپ در هم می آمیزد .
ظهر مرداد تهران است و من توی اتاقم نشسته ام ، اتاقی که زیر آسمان دود گرفته ی تهران است . غرق سطرهای " سفر به انتهای شب " سلین هستم که نت ها می رسند به زیر آسمان پاریس . کتابم را می بندم و سوار بر جریان نت ها می روم به پاریس . از میان دودهای تهران پرواز می کنم و می روم تا آسمان پاریس . از بین ابرهای پنبه ای سفیدش رد می شوم و فرود می آیم روی خیابان های سنگفرش شده اش . چرخ می زنم ، چرخ می زنم در کارتیه *هایی که اسمشان را توی کتاب ها خوانده ام . چرخ می زنم و چرخ می زنم و چرخ می زنم تا نت ها تمام می شوند و بر می گردم به تهران .



من هیچ وقت در پاریس نبوده ام ، اما پاریس و هر چه که به آن مربوط می شود و قابلیت گنجانده شدن در نوستالژی تجربه نشده ی من را داشته باشد ، همیشه برای من نمادی بوده از رهایی از این همه تنهایی که دارم . از این بار سنگینی که همیشه توی ذهنم احساسش می کنم . نت ها تمام شده اند و من دیگر کتاب نمی خوانم . به تنهایی ام فکر می کنم ، به تنهایی که همیشه به نحوی با من بوده است . به این فکر می کنم که شاید اگر همیشه با آدم ها ی بزرگ تر از خودم نمی چرخیدم و همه ی کارهای دوست داشتنی ام را با دوستان بزرگ تر از خودم انجام نمی دادم ، شاید حالا اینقدر تنها نبودم ، شاید اگر مقداری هم وقت با هم سن و سالان خودم گذرانده بودم ، شاید حتی فرصت عاشق شدن مثل آدمیزاد را هم پیدا می کردم . شاید این بیماری من است ، یک بیماری که نمی دانم درمانش چیست و چه کار باید بکنم .







Quartier*

۱۳۹۰ مرداد ۲۱, جمعه

چند وقتی است که دلم می خواهد دوباره کتاب های درست و حسابی بخوانم و دوباره از کتاب خواندن لذت ببرم . خیلی وقت است که یک رمان چند صد صفحه ای استخوان دار نخوانده ام و احساس بدی دارم ، یک جاییم یک چیزی خالی است . برای همین تصمیم گرفتم که از این به بعد شب ها اینترنت بازی را کمتر کنم و هم چنین دیگر قبل از خواب وقتم را با دری وری های چشمه هدر ندهم .
چشمه اوایل خوب بود ولی حالا هر چرت و پرتی را چاپ می کند ، مثلا همین دو تای آخری که خواندم ، " نگران نباش " و " بهار 63 " . رمان های خارجی حجیمش هم که قیمت هر کدامشان اندازه ی یک تئاتر ایرانشهر است . خودم در کتابخانه ی پدرم اینقدر کتاب دارم که تا چهل سالگی کفایتم می کند .
خلاصه که اینجور .