کاش می شد بعضی زمان ها را فریز کرد ، نگه شان
داشت . مثل عکس ، اما نه به سکون عکس . یک طوری نگه داشت که بعد تر بشود دوباره
رهایشان کرد تا جاری شوند . مثلا یک کنترل باشد که بشود
بَرَش داشت و دکمه ی پازش را زد . همان یک لحظه را متوقف کرد . بعد یک روز
دیگر ، یک جای دیگر ، دوباره پِلی کرد همه چیزِ آن لحظه را . بشود دوباره زنده اش کرد، حسش کرد ، بویش کرد ، نفس کشید ش . دوباره تکرارش کرد.
مثل همین امروز ظهر که نشسته ام کف اتاقم روی زمین ، صفحه شطرنج پدرم را جلویم چیده ام و دارم برای عصر که کلاس دارم آماده می شوم . آفتاب خودش را رها کرده روی زمین و قالی را گرم کرده است . پنجره ی اتاق را باز گذاشته ام . نسیم خنک می آید و می خورد به لُختی پاهایم . این و این هم یک در میان پشت سر هم آرام تکرار می شوند . مامان توی راهروی جلوی اتاق یک جاروی دسته بلندی را آرام می کشد روی زمین . پُرزهایی که نمی دانیم هر روز از کجا پیدایشان می شود را جمع می کند یک گوشه . بهنوش توی آن یکی اتاق نشسته روی تختش . با لپ تاپش کار می کند . صدای انگشتانش را که روی کیبورد می خورند از بین خش خش آرام جارو و سرامیک ها می شنوم .
مثل همین امروز ظهر که نشسته ام کف اتاقم روی زمین ، صفحه شطرنج پدرم را جلویم چیده ام و دارم برای عصر که کلاس دارم آماده می شوم . آفتاب خودش را رها کرده روی زمین و قالی را گرم کرده است . پنجره ی اتاق را باز گذاشته ام . نسیم خنک می آید و می خورد به لُختی پاهایم . این و این هم یک در میان پشت سر هم آرام تکرار می شوند . مامان توی راهروی جلوی اتاق یک جاروی دسته بلندی را آرام می کشد روی زمین . پُرزهایی که نمی دانیم هر روز از کجا پیدایشان می شود را جمع می کند یک گوشه . بهنوش توی آن یکی اتاق نشسته روی تختش . با لپ تاپش کار می کند . صدای انگشتانش را که روی کیبورد می خورند از بین خش خش آرام جارو و سرامیک ها می شنوم .
کاش می شد توی همین لحظه بمیرم . بمیرم و برای همیشه توی همین لحظه بمانم . همین لحظه باشم .



