۱۳۸۸ بهمن ۱۲, دوشنبه

نیوه مانگ



پس از سقوط صدام ، مامو نوازنده و خواننده ی سرشناش کرد ایرانی که سی و هفت سال است اجازه ی هیچ فعالیتی را نداشته و اکنون دیگر در دوران پیری خود به سر می برد ، تصمیم می گیرد که به همراه تمام پسرانش که هر کدام نوازنده ی سازی هستند ، به اربیل عراق رفته و در آنجا برنامه ای را به مناسبت آزادی بازیافته برای کردهای عراق به روی صحنه ببرند . مامو پس از هفت ماه تلاش بالاخره موفق می شود که مجوز لازم برای این سفر را از حکومت ایران اخذ نماید و هماهنگی های لازم با عراقی ها نیز انجام می شود و گروه بالاخره رهسپار این سفر می شوند .
در بین راه مامو به دنبال زنی کرد به نام هشو می رود که در قدیم همکارش بوده و به نظر مامو صدایی آسمانی دارد و اجرای این کنسرت بی او محال است ؛ ولی اکنون در منطقه ای به همراه 1334 زن خواننده ی دیگر در تبعید به سر می برد . مامو موفق می شود هشو را که اعتماد به نفسش را از دست داده با گروه همراه کند . اما تازه این شروع ماجراست ...


نیوه مانگ چهارمین فیلم بلند بهمن قبادی است . فیلمی که شاید به کردها و سختی های رفته بر آن ها می پردازد و داستانش نیز همانند سه فیلم قبلی قبادی در منطقه ی کردستان اتفاق می افتد ، سرزمین مادری کارگردان . سرزمینی که قبادی به خوبی با آداب و رسوم مردمش آشناست و این خود امتیازی است که همواره در فیلم های قبادی به یاری او آمده و در همراه کردن مخاطب با داستان ، بسیار به او کمک کرده است .
نیوه مانگ فیلم خوش ساختی است و به عنوان فیلمی در ژانر جاده ای مخاطب را خسته نمی کند . تنها ضعفی که به نظرم در این فیلم وجود دارد منسجم نبودن داستان فیلم است ، آن هم نه به معنای عام در کل داستان فیلم . بلکه بدین مفهوم که در بعضی صحنه های فیلم که افسانه و تصورات مامو با داستان گره می خورد ، سر رشته ی داستان ناگهان پاره می شود و دقیقا معلوم نمی شود که چه می شود ! این امر در انتهای فیلم بسیار به چشم می آید .
اما خوب همانطور که گفته شد به نظرم نیوه مانگ فیلم بسیار خوبی است و واقعا ارزش دیدن را دارد . در واقع فیلمی است که فکر نمی کنم از دیدنش پشیمان شوید .

پی نوشت : راستی اگر خواستید فیلم را ببینید ، حواستان باشد که حتما نسخه ای را تهیه کنید که زیر نویس انگلیسی یا فارسی داشته باشد ؛ چون در غیر این صورت تنها وقتی چیزی از فیلم دستگیرتان خواهد شد که کرد باشید!


۱۳۸۸ بهمن ۱۱, یکشنبه

ای آقا !




نینا خانوم ! مگه الکیه که تو ناراحت باشی و نخندی . ای خانوم جان !

ببین اونور پنجره هه چه سبزه ، چه سبز خوشگلیه ، ما بالاخره می ریم اونور پنجره ، یا شایدم اونور پنجره بیاد این ور پیش ما !

پس بخند لامصب . همیشه بخند >D:<


۱۳۸۸ بهمن ۹, جمعه

رویا

پیاده بودیم و به جلو می رفتیم در جنگلی از درختان تنومد و سر به فلک کشیده ، نور خورشید به زحمت به ما می رسید . یادم نمی آید چه کسانی همراهم بودند ، فقط می دانم که تنها نبودم . به اتاقکی رسیدیم در میان جنگل ، بنایش قدیمی بود ، شبیه بناهای قرون وسطایی . یک در داشت که می شد از آن وارد اتاقک بشویم . وارد شدیم . درون اتاق هیچ چیز نبود جز راه پله ای که به اعماق زمین می رفت . عرض در ورودی اتاق به اندازه ی عبور یک نفر بود اما عرض پله ها بسیار زیاد . شاید بیست نفرمی توانستند روی یک پله کنار هم بایستند . از پله ها پایین رفتیم .
در ابتدای مسیر هیچ چیز روی پله ها نبود . فقط سایه هایی بر روی پله ها می رقصیدند . سایه هایی از انعکاس نور آتش مشعل های روی دیواره ها . پس از مدتی روی پله ها کوتوله هایی ظاهر شدند . قدشان به زحمت تا زانو هایمان می رسید . گوش های نوک تیزی داشتند . مردهایشان کلاهی به سر داشتند و زن ها پیش بندی بسته بودند . با عبور ما از کنارشان فقط سرهایشان را تکان می دادند .
به پایین پله ها رسیدیم . ردیفی از اتاق های به هم چسبیده همانند سلول هایی تا ابد در جلوی رویمان قرار گرفته بود . دو راهروی طویل هم در دو طرف این اتاق ها قرار داشت که اجازه می داد بتوانیم از هر دو طرف اتاق ها واردشان شویم . در راهرو ها که تاریک و نمور بودند به پیش رفتیم و در هر اتاقی سرک کشیدیم . در تمام این مدت صدایی در وجودم پیچیده بود ، صدایی که می گفت : " در اینجا موجوداتی زندگی می کنند که سالیان بسیار دور ، آن بالا ، بر روی زمین می زیستند ، موجوداتی که اکنون آدمیان گمان بر نیستی شان دارند . اما ایشان زنده اند . "
پس از مدتی نمی دانم چه شد که ناگهان تنها بودم . دیگر کسی همراهم نبود . فقط خودم بودم که از اتاقی به اتاق دیگر می رفتم . به اتاقی وارد شدم که کتابخانه ای در آن بود ، کتابخانه ای بسیار بزرگ ، آن قدر عظیم که حتی با چرخاندن سر رو به بالا نمی توانستم قفسه های آخر آن را ببینم . انگار که همه ی کتاب های دنیا آن جا بودند ...
در راه برگشت روی پله ها دیگر خبری از کوتوله ها نبود . به تنهایی از پله ها بالا رفتم . به جایی رسیده بودم که در اتاقک ورودی را از پایین پله ها می دیدم . دختر بچه ی کوچکی روی پله ها نشسته بود . مرا که دید بلند شد و شروع کرد به پایین آمدن از پله ها . لباس آبی رنگی به تن داشت . نمی دانم ، شاید هم صورتی . تنها یادم می آید که موهایش طلایی بودند .
به هم که رسیدیم شروع کرد به حرف زدن . عجیب بود . نمی دانستم که کیست . اما انگار از اعماق وجودم می شناختمش . حرف که می زد فکر می کردی تمامی خرد دنیا با تو مشغول صحبت است . اما شیرین بود و لطیف . انگار که دخترک خودم بود ...
از اتاقک بیرون آمدیم . از جنگل خبری نبود . در وسط شالیزار های شمال بودیم . گفت دلم پفک می خواهد . بلندش کردم و روی شانه هایم گذاشتمش . شروع کردم به دویدن . سرم را محکم چسبیده بود و می خندید . سریعتر می دویدم تا محکم تر بغلم کند ...
به دکه ای در کنار جاده رسیدیم . از روی شانه هایم پایین آمد . به کنار دکه رفتیم تا پفک بخریم . بعد از این که پفک ها را گرفتیم از فروشنده خواستم که یک بسته سیگار وینستون لایت به من بدهد . سیگار را که آورد دخترک گفت : " من هم سیگار می خواهم . " و فروشنده بسته سیگاری گذاشت روی پیشخوان که رویش نوشته بود : Winston Kids .
از خواب بیدار شدم .

۱۳۸۸ بهمن ۷, چهارشنبه

منطق یا احساس ، مسئله این نیست


دلیل نمی شود که چون خیلی خصلت ها و ویژگی هایی که تو دوست داری در او وجود دارد ، پس بتوانی دو تا بلیط تئاتر بخری .

پی نوشت :

سکانسی از فیلم نامه ی " بهروز پرید یا گاو ها در همین نزدیکی هستند " :

[ روز - داخلی - اتاق بهروز در طبقه ی دهم یک ساختمان ]

[ در تمامی مدت این سکانس تمامی صداها قطع است و فقط صدایی شبیه چرخیدن دستگاه های قدیمی آپارات به گوش می رسد . ]
دوربین در مرکز اتاق قرار دارد ؛ از پشت به " بهروز منطقی " که پشت میزش خیلی محکم و استوار نشسته و کتاب " جامعه شناسی نخبه کشی " را می خواند ، نزدیک می شود . از روی شانه ی راستش عبور می کند و می چرخد روی چهره ی او که کماکان مشغول خواندن است . دوربین چند ثانیه ای مکث می کند سپس مسیر آمده اش را بر می گردد و دوباره در مرکز اتاق قرار می گیرد .
بعد از آن دوربین از کنار به " بهروز احساسی " که پشت پنجره ی اتاق نشسته و سیگار دود می کند نزدیک می شود . [ به زبان سواهیلی زیر نویس می شود : { کشیدن این سیگار ماه ها طول خواهد کشید . } ] بهروز آهی عمیق می کشد و دوربین شروع می کند به چرخیدن به دور او . به پشت سرش که می رسد اتوبانی که ماشین ها در آن در حال رفت و آمد هستند و بهروز از پشت پنجره به آن ها خیره شده است ، در کادر قرار می گیرد . دوربین در این جا چند ثانیه مکث می کند ؛ سپس به دور زدن خود ادامه می دهد تا به جایی برسد که دور زدن را شروع کرده بود . در اینجا آرام آرام از کنار پنجره و بهروز دور می شود و دوباره در مرکز اتاق قرار می گیرد .
در حرکت بعدی ، دوربین به بهروزی نزدیک می شود که کنار دیوار ایستاده و انگار با دیوار صحبت می کند . در این جا دوربین دارد بهروز را از بغل می گیرد . همان طور که کادر روی نیم رخ بهروز باقی می ماند ، دوربین مقداری پایین می رود و به سمت پشت او می چرخد ؛ طوری که بدن بهروز از پایین در کادر قرار می گیرد و هم چنین پوستری از چارلی چاپلین که روی دیوار قرار دارد ، در کادر می آید و در قاب دوربین دیده می شود . [ در اینجا به زبان سواهیلی زیر نویس می شود: { این بهروز ، " بهروز قاطی کرده " است . } بعد از لحظه ای در همان حال که زیر نویس سواهیلی وجود دارد ، در بالای تصویر به زبان عبری نوشته می شود : { این نوشته بالا نویس است ، برای مخاطبی که زبان سواهیلی نمی داند } و نوشته ی زیر با همان زبان عبری در ادامه اش می آید : { این " بهروز قاطی کرده " است و دارد با پوستر چارلی چاپلین صحبت می کند . } نوشته ها چه عبری چه سواهیلی پس از چند ثانیه محو می شوند . ] دوربین مسیر آمده اش را باز می گردد و دوباره در مرکز اتاق قرار می گیرد .
دوربین در آخرین حرکت این سکانس از مرکز اتاق به آرامی جدا می شود و در حالی که تصویر اتاق را می گیرد مستقیم به سوی سقف می رود . تا جایی بالا می رود که هر سه بهروز در کادر قرار می گیرند . [ صدای چرخیدن چرخ آپارات می آید ] هر سه بهروز دارند کار خودشان را انجام می دهند . [ صدای چرخیدن چرخ آپارات آرام آرام کم می شود تا آن جا که دیگر شنیده نشود ]

کات .


۱۳۸۸ بهمن ۵, دوشنبه

سنجابی که نای آه کشیدن هم ندارد دیگر


عکس با مزه ایه ، اما وقتی خودتو بذاری جای سنجابه و حسش کنی ، دیگه اصلا با مزه نیست . همین .

اینرسی


چهار سال در دانشگاه مکانیک حرکت خوانده اید خیر سرتان . اما تنها وقتی از پمپ بنزین قبل از پارک کوروش شروع به دویدن می کنید تا سریعا خودتان را به یک نفر که سر همت منتظرتان است برسانید - آن لحظه که احساس می کنید تمام بدنتان می خواهد بدود و تنها شکم مبارکتان است که تمایلی به حرکت کردن ندارد و بدن بیچاره تان جور شکم را هم باید بکشد و آن را هم تکان بدهد - آن وقت است که درک می کنید : "
اینرسی تمایل جسم است به حفظ وضعیت فعلی " !!

۱۳۸۸ بهمن ۳, شنبه

خنکای ختم خاطره



سگ لرز زدم و پاهام از درد ترکید از بس که راه رفتم تا گرم بشم ، ولی بالاخره دیدمش . " خنکای ختم خاطره " رو دیدم . رو دلم مونده بود که چرا وقت اجرا نتوسته بودم برم ببینمش . ولی امشب تو جشنواره دیدم و می ارزید . عالی بود ، عالی .


پی نوشت : فکر می کنید اگر واقعا به کمک احتیاج داشته باشید و به همین دلیل برای هفت نفر از دوستانتان اس ام اسی به شرح زیر ارسال نمایید چه جواب هایی دریافت می نمایید ؟

متن اس ام اس :
" تو رو خدا یه راهی واسه وقت کشتن به مدت دو ساعت توی سرما بهم بگید ، لطفا ! "

جواب های ارسالی :
1. پیاده روی .

2. آخی ! عزیزم ( هاگ )

3. برو به جهنم !! اونجا گرمت می شه .

4. شر و ور نگو ، بیا قرضتو پس بده !

5. ( این پاسخ شش ساعت بعد از ارسال اس ام اس درخواست کمک ، دریافت شد ) من همین الان یه راهی به ذهنم رسید ولی فکر کنم دیگه به دردت نخوره ، ببخشید بیدارت کردم ، شب بخیر !

6. ای آقا ، دلت خوشه ها !

7. ( پاسخی داده نشد )



۱۳۸۸ بهمن ۱, پنجشنبه

یک شروع خوب برای یک ماه خوب !

چه احساس خوبی بود دوباره در تاریکی سالن فرو رفتن و رها شدن در قصه ای که در جریان است . چقدر دلم برای چهارسو تنگ شده بود . انگار که سال ها گذشته باشد از آخرین باری که به تماشای اجرایی نشسته بودم در این سالن . بعد از آن انتخابات کذایی که همه چیزمان را عوض کرد ، دیگر گذرم به سالن های زیر زمین تئاتر شهر نیفتاده بود . اصلا این سالن ها جادوی خاص خودشان را دارند . هر وقت که برای دیدن اجرایی می روی مسحورت می کنند . انگار که هر بار ، در عین به رخ کشیدن قدمت و ابهتشان بدعتی نو می آفرینند در لحظه ی تو . بدعتی که فقط از یک پیرمرد بر می آید . پیرمردی خسته اما سرشار از زندگی .

پی نوشت : " گذشته هیچ وقت دست از سر آدم بر نمی داره " جمله ای است از نمایش " رقص زمین " به کارگردانی حسین پاکدل که امروز به تماشا نشستم . بازی پیام دهکردی فوق العاده بود و من هنوز هم دارم به این جمله فکر می کنم .

پی نوشت مهم تر (!) : بهمن همیشه ماه خوبی بوده و هست ، باران را ملاحظه نمودید ؟ منتظر برفش هم باشید . از ما گفتن !

۱۳۸۸ دی ۳۰, چهارشنبه

"-:


امروز می خواستم بگم ، نشد .

پی نوشت : زبان فارسی احمق ! با این شناسه های مسخره ات ! آخر " برویم " که همیشه نباید معنی " تو ، من و آن ها " بدهد ؛ بعضی وقت ها هم باید فقط معنی " تو و من " بدهد لامصب ! زبان فارسی احمق ، با این شناسه های به درد نخورت !


۱۳۸۸ دی ۲۳, چهارشنبه

گه گیجه ی حاد با وسعتی در ابعاد فقط یک مغز


کلی حرف می چرخه تو مغزم ، سرم ویز ویز می کنه و گوش هام صدا می ده ، می دونم و نمی دونم چرا . دوست دارم حرف بزنم با یکی ، از خیلی چیزا ، از همه چی ، ولی نمی شه ، چون گوش نمی ده ، شاید اصلا نمی دونه که من می خوام حرف بزنم و دلم می خواد بشنوه اون ، اما فکر نمی کنم متوجه این قضیه نباشه . سخته و منم ترسو و خجالتی .


۱۳۸۸ دی ۱۷, پنجشنبه

شیرین


شیرین ، آخرین ساخته ی عباس کیارستمی است ؛ فیلمی که بسیاری آن را کندترین فیلم این فیلمساز می دانند . در این فیلم 113 هنر پیشه ی زن ایرانی و ژولیت بینوش فرانسوی در مقابل دوربین قرار گرفته اند .
شیرین موضوع خاصی را دنبال نمی کند . بیننده در تمام طول فیلم ، کلوز آپ صورت بازیگران مختلف زن ایرانی را می بیند که خود در یک سالن مشغول تماشای فیلمی هستند - که قصه ی آن ، قصه ی منظومه ی عاشقانه ی خسرو و شیرین نظامی گنجوی است - بازیگران در تمام لحظات فیلم حرفی نمی زنند و بیننده فقط صدای فیلمی را که در حال پخش شدن است ، می شنود .
اما هنگام فیلم برداری و ساخته شدن شیرین ، فیلمی در حال پخش وجود نداشته و بازیگران دقایقی به یک صفحه ی سفید که چند نقطه رویش بوده خیره شده اند و از آنها خواسته شده به این نقطه ها نگاه کرده و به فیلم درونی خودشان فکر کنند . کیارستمی در این باره می گوید : " در عين حال که اينها بازی می کردند و می دانستند روی صندلی بازيگر نشسته اند ، اما يک لحظاتی دارد که به نظرم به شدت حقيقی است ؛ در عين حال که دارند بازی می کنند و به معنايی در نور و فريم ما کنترل شدند ، اما از يک جهت کاملا آزادند برای اينکه هيچ نوع توصيه ای به آنها نشده و اينها در يک سفر درونی خودشان به چيزی می رسند که شما می بينيد . "
کیارستمی شیرین را ادای دینی به هنرپیشگان زن ایرانی می داند و معتقد است که " شیرین در بردارنده ی لحظاتی از خصوصی‌ترین احساسات بازیگران زن سینمای ایران است " ، که شاید نمادی باشند از زنان جامعه ی ایرانی که برای رسیدن به جایگاه خود رنج های بسیاری کشیده اند ؛ و اکنون با تماشای قصه ی خسرو و شیرین و با یاد آوری آنچه بر ایشان گذشته ، گاه لبخند می زنند و گاه اشک است که از دیدگانشان فرو می غلتد .

پی نوشت : به نظر بنده شیرین بیشتر از آن که یک فیلم سینمایی باشد یک چیدمان ( اینستالیشن ) است ؛ که با قرار دادن داستان به صورت صدا در کنار نور و پرتره های بیشمار با مخاطب ارتباط برقرار می کند .



Show must go on

می دانم که ابتدا دوران کودکی است ، مدرسه است ، رفقا ؛ بعد روزی فرا می رسد که در آن روز انسان امتحان می دهد ، گواهی نامه می گیرد . روزی که انسان با دلگرفتگی از آستانه ی دری عبور می کند و در ورای آن ناگهان برای خود مردی می شود . آن وقت قدم انسان با سنگینی بیشتری به روی زمین گذاشته می شود . از همان موقع انسان به طرف زندگی گام بر می دارد ، اولین گام هایش را ...



خلبان جنگ ، آنتوان دوسنت اگزوپری

۱۳۸۸ دی ۱۲, شنبه

مادربزرگم


ای وای مادر بزرگ ، رفتی . مگر همین یک ماه پیش نبود که با همان شیطنت همیشگی ات می خندیدی ؟ آخر چطور یک ماهه این اتفاق نحس افتاد ...
مادر بزرگ رفتی و حسرت خیلی چیزها را بر دلم گذاشتی . حسرت این که روزی ترکی را به من کامل یاد دهی ، حسرت رقصیدن با تو در شب عروسی ام ، حسرت اینکه روزی از قصه هایت من روایتی بسازم ، قصه ی فرار تو که دختر کدخدا بودی با یک پسر ساده ی روستایی از ده و ازدواج نکردن با پسر عمویت ، قصه ی حمله ی توده ای ها به روستایتان ...
مادر بزرگ ، حالا دیگر ما شب های یلدا کجا جمع شویم ، حالا دیگر هر سال شب محرم کجا تا صبح حلیم هم بزنیم ، دیگر هر روز اول نوروز کجا برویم ، حالا دیگر ما کجا جمع شویم و خانواده ای باشیم ...
ای وای مادر بزرگ ، ای وای مادر بزرگ ، ای وای مادر بزرگ ...

۱۳۸۸ دی ۱۱, جمعه

حرف هایی برای گفتن



اول - خسته ام و گیج ، از این روزها . نمی دانم چه خواهد شد ، نمی دانم چه بر سرمان خواهد آمد . اما دیگر خسته شده ام از این همه واقعه و اتفاق ، چه خوب ، چه وحشتناک . خسته شده ام از این حجم اخبار و تحلیل .
دیگر دلم التهاب نمی خواهد ، دلم خشونت نمی خواهد ، دلم هزار فشار این روزها را نمی خواهد . دلتنگ تئاتر ، سینما و کتاب هایم شده ام . این روزها کسی با من از این ها نمی گوید . با دوستانم کافه نمی روم . نمی خندم . همه اش حرف خون است و خشونت . حرفی از زندگی نیست ...
دلم می خواهد اینجا نباشم ، تو سرزنشم کن ، حق داری ، اما من خسته شده ام . می خواهم از این جا بروم . خارج از این جا باشم . می خواهم جایی بروم که اقیانوس باشد ؛ آرام . بنشینم کنار ساحل و خیره شوم به انتها . آن جا که مرز آسمان و آب در هم گم می شوند .
می خواهم بروم ، اما چیزی در وجودم است که نمی گذارد ...

پی نوشت : چه عکس خوبی ، دلم برای عکاسش تنگ شده یک مقدار ! D:




دوم - تابستان دو سال پیش بود که اتفاقی افتاد . عوض شدم . بهتر شدم از آنچه که قبل اتفاق بودم . سخت بود اما می ارزید . حالا هم تصمیم گرفته ام که بهتر شوم . مخصوصا که دیگر درسم هم دارد تمام می شود . فقط مانده است امتحان ها . که خواهند گذشت . برای بعد از امتحان ها برنامه های زیادی دارم .
دوباره نوشتن با خر نسبتا فهیم را شروع می کنم .
یک چیزی را باید بگویم ، که می گویم .
دوربینم را بیشتر توی دست هایم می گیرم . یاد می گیرم .
بیشتر می نویسم و بیشتر فکر می کنم .
از تنهایی هایم خارج می شوم . تنها نخواهم ماند . بهتر می شوم .



سوم - مادر بزرگ هر روز زنگ می زد . چند وقتی است که دیگر هر روز زنگ نمی زند . امشب که دیدمش دلم خیلی برایش تنگ شد . زندگی گهی است . گه تر از آن چه فکر می کردم ...


۱۳۸۸ آذر ۲۵, چهارشنبه

من حال این روزاتو می دونم


برای یاران دبستانی در بندمان




ظهر اعتصاب غذا شروع شد ، سینی ها را یکی یکی از جلوی سلف از طبقه ی منفی یک چیدیم تا برسیم به طبقه ی اول . بعد از لابی دانشکده عبورشان دادیم و در آخر بعد از پله های حیاط ، سینی ها رسیدند به خیابان ؛ آن جا که دانشگاه با مردم گره می خورد . بعد کم کم جمع شدیم بالای پله های جلو دانشکده و تحصن شروع شد . تحصنی در اعتراض به دستگیری جاوید ، جاویدی که دوست و همکلاسی ما بود و هست ، جاویدی که به تهمت رابطه با گروه های مسلح خارج از کشور در بند 240 اوین است این روزها به دور از یاران دبستانی اش ...
تحصنمان می شود مثل همه ی تحصن ها و اعتراض هایی که این روزها در جریان است ، در دانشگاه ها ، در جای جای کشور . تحصن که تمام می شود می روم و گوشه ی لابی می نشینم ، به بچه ها نگاه می کنم ، دوستانم که هنوز لبخند از روی لب هایشان محو نشده ، که با شنیدن خبر دستگیر شدن جاوید به هر دری زدند - اما دریغ که مسئولین و اساتید دانشگاه امروز از هر زمانی ترسوتر و بی عرضه ترند و به درد لای جرز هم نمی خورند - در صورت های دوستانم خستگی را می بینم ، اما اثری از نا امیدی نیست ...

* * * * *

عصر است و نمی دانم چطور سر از تئاتر شهر در آورده ام . جلوی گیشه ایستاده ام و دستم توی جیب دنبال پول می گردد ، یک دفعه احساس می کنم که حوصله ی دیدن کاری را ندارم . از جلوی گیشه کنار می روم ، چند ثانیه ای مکث می کنم و بعد راهم را کج می کنم به سمت چهار راه .

* * * * *

توی کافه نشسته ام . زل زده ام به فنجان قهوه ای که روی میز است . توی کافه آهنگی پخش می شود ، انگار که روی تکرار گذاشته باشندش مدام می خواند : " من حال این روزاتو می دونم / چیزی نگو چشماتو می خونم "
قهوه ام سرد شده دیگر . سرم را بلند می کنم ، چند میز آن طرف تر دختری نشسته است . شالی سبز به سر دارد و مشغول خواندن کتابی است . سرش را بلند می کند و چشمهایم توی چشم هایش گیر می کنند ، لبخندی می زند . لبخندش را با لبخندی جواب می دهم ، فنجانم را نگاه می کنم و بعد قهوه ی یخ کرده اش را در یک جرعه سر می کشم و از پای میز بلند می شوم .

* * * * *

توی تاکسی نشسته ام که یکهو راننده می پرسد : " چرا تو لکی دادا ؟ " . پسر جوانی است هم سن و سال خودم ، شاید یکی دو سالی بزرگ تر .
مسافر دیگری توی ماشین نیست . نگاهش می کنم و جواب می دهم : " چیزی نیس " ، می گوید : " نمی شه که چیزی نباشه " و بعد می خندد .
بعد از یکی دو دقیقه نمی دانم چرا یک دفعه می گویم : " رفیقمو گرفتن ، زندانه . " و نمی دانم چرا می پرسد : " دانشجویی ؟ " و من جواب می دهم " آره " . می گوید : " ای سگ مصبای حروم زاده ! " و بعد دیگر نه من چیزی می گویم و نه او .
چند دقیقه ای که می گذرد می گوید : " بذار حالا یه آهنگ تیم ملی بذارم برات ، حالت ردیف شه " و یک سی دی می گذارد داخل دستگاه ، آهنگ شروع می شود : " من حال این روزاتو می دونم / چیزی نگو چشماتو می خونم ... "

* * * * *

به مقصد می رسیم ، دست می کنم توی جیبم پول در بیاورم که اخم می کند و می گوید : " عمرا ازت نمی گیرم ، ما که دانشجو نیستیم دادا ، این پولم چیزی نیس ولی برو باهاش اعلامیه چاپ کن واسه رفیقت " هر کاری می کنم واقعا پول را نمی گیرد .
در ماشین را باز می کنم که پیاده شوم ، صدایم می کند : " دادا غصه شو نخور " بعد انگشتانش را V می کند و بالا می آورد " ما بی شماریم دادا ، ما پیروزیم " و لبخند می زند .
لبخند می زنم و از ماشین پیاده می شوم .


۱۳۸۸ آذر ۱۲, پنجشنبه

تنها طوفان کودکان ناهمگون می زاید *


ابرهای باران زا آمدند ، بر ما زاییدند .
و سبک بار به راهشان ادامه دادند و رفتند ...



" آنان به آفتاب شيفته بودند
زيرا که آفتاب
تنهاترين حقيقت شان بود،
احساس واقعيت شان بود. " **







* کاشفان فروتن شوکران / خطابه تدفین / احمد شاملو
** کاشفان فروتن شوکران / با چشم ها / احمد شاملو



۱۳۸۸ آبان ۳۰, شنبه

من کی ام ؟ یا روزهای سگی


خسته شده ام از این حجم عظیم مزخرف ؛ هر روز صبح که چشم هایم را باز می کنم ، هجوم می آورند . مغزم را پر می کنند و دیگر جایی باقی نمی ماند ...

* * *

از این روزها بدم می آید . روزهایی که همه اش به بدی می گذرد . از صبح خروس خوان تا بوق سگش دنبال چیزهایی می دوم که دوستشان ندارم ، به امید این که زود تر تمام شوند . اما روز به روز بیشتر هم می شوند !
انواع مزخرف کلاس های دانشگاه ، کارگاه ، آزمایشگاه ، کلاس زبان ، تافل آزمایشی ، تافل اصلی و هزار کوفت و زهرمار دیگر که تمامی ندارند . ازشان چیز زیادی هم دستگیرم نمی شود . فقط مثل بز زل می زنم به دهان اساتید . لب هایی که باز و بسته می شوند و از آن ها حرف ها بیرون می آیند ؛ حرف هایی که من نمی فهمم . حرف هایی که نمی خواهم بفهمم ، آخر دیگر برایم اهمیتی ندارند .
این روزها حتی اکثر وقتم هم با آدم هایی می گذرد که دوستشان ندارم . آدم هایی که حرف می زنند ، و باز حرف هایی که من نمی فهمم . ( خوشبختانه تلاشی هم برای فهمیدنشان نمی کنم ! )
آدم خوب هایم نیستند . یا رفته اند ، یا دیگر خوب نیستند و یا طفلک ها خودشان هزار جور درگیرند . آن قدر درگیر که با اینکه توی یک شهر هستیم ولی دلمان برای همدیگر تنگ می شود .
شاید تنها لحظه هایی که در طول این روزها خوب باشند ، وقت هایی است که با تاکسی یا اتوبوس در بین همه ی این مکان های دوست نداشتنی در رفت و آمدم . لحظه های کوتاهی که هدفون را چپانده ام توی گوشم و به موسیقی ای که دوست دارم گوش می کنم . این وقت ها به هیچ چیز فکر نمی کنم ، هیچ چیز ...
بعضی شب ها هم خوبند . بعد از دوش آب گرم شبانه ، می نشینم پشت کامپیوتر . می خواهم خبرخوانی هر شبم را شروع کنم که یک نفر پیدایش می شود و چت می کنیم . حتی اگر حرف مهمی هم نزنیم اما همان حرف های معمولی هم خوشحالم می کنند ؛ هرچند که فردایش دوباره همه چیز فراموش شده ، اما همان خوشحالی کوتاه هم غنیمتی است و دوستش دارم .
ای کاش این روزهای حرامزاده زودتر تمام شوند .

* * *

امروز ، روزی گند بود ، درست مثل دیروز / و فردا نیز چنین خواهد بود *



* سالواتوره - گروه 127 آلبوم خال پانک

چشم

صبح یک دوشنبه یا سه شنبه ی معمولی است . همه ی اهالی خانه رفته اند دنبال کار و بار و بدبختی هاشان . توی تختم دراز کشیده ام و به کلاسی که پیچانده ام فکر می کنم . زنگ در خانه را می زنند . با بی حالی از تختخواب بیرون می خزم . تا دم در خودم را می کشانم و از سوراخ چشمی نگاه می کنم ببینم کیست . فقط یک چشم معلوم است که با مژه های درشت دارد پلک می زند !
خوشحال می شوم .

پی نوشت : برای خانم دکتر !

۱۳۸۸ آبان ۲۱, پنجشنبه

درک متقابل


رو کرد به زن که داشت داد و بیداد می کرد و غر می زد ؛ گفت : " هر چی تو بگی عزیزم ، فقط خفه شو ."


So afraid of rejection , hide inside ourselves *


می ترسم بهت بگم ازت خوشم اومده و دوست دارم ، بهم بخندی و مسخره ام کنی ، یا ناراحت بشی و چیزی بگی ؛ یا هر اتفاق بد دیگه ای بیفته .
عذاب ها و ترس هایی که همیشه هستن ...


* Riverside / Schizophrenic Prayer