۱۳۸۹ خرداد ۳۱, دوشنبه

خواب آشفته


دانلد داک سرش را که بالا آورد دید دراکولا توی آینه ایستاده و زل زده به او . دراکولا گفت : " سلام ، ببخشین می شه یه سکه ی یه درهمی به من بدین ، می خوام زنگ بزنم به مادر بزرگم حالشو بپرسم . "
دانلد داک همان طور که داشت دراکولا را نگاه می کرد پیش خودش گفت : " این که نمی دونه من اسب شطرنج رو گم کردم ، تازه کو تا فردا . " و بعد سوت زنان از آینه دور شد .

کیست که بداند چه خواهد بود تعبیر این رویای آشفته ...



ای ناشناس به خدا می سپارمت !


این چند وقته ی اخیر تعداد کامنت هایی که با عنوان ناشناس برام گذاشته می شه بالا رفته ، خب من تصمیم گرفتم دیگه از این به بعد نه به این کامنت ها جواب بدم و نه اون ها رو منتشر کنم . چونکه فکر می کنم وقتی می خوام به سوالی جواب بدم باید یه پیش زمینه ی ذهنی نسبت به کسی که اون سوال رو پرسیده داشته باشم ودر واقع در این وبلاگ این حق رو برای خودم قائلم .
ناشناس کامنت نذارین ، خوب نیست ، جدی !



۱۳۸۹ خرداد ۳۰, یکشنبه

مردی که گره خورد


توی خودم گره خورده ام . یعنی کلی گره را توی خودم احساس می کنم . انگار که در خودم بسته شده باشم . انگار سلول هایم همگی رشته هایی شده اند و توی هم گره خورده اند . انگار هر سلول یک رشته و هر رشته یک گره . بعد همه ی این ها دوباره توی هم گره خورده اند و همه ی بدنم پر شده است از گره .
مغزم ! حتی مغزم هم گره خورده ، انگار که دیگر بیضی نیست ، قُر شده ، چون گره خورده است ... سرش با تهش ، پایینش با بالایش و وسطش هم با همه جایش .
بعد همه ی این گره ها گره خورده اند با گلویم ، یعنی همه آمده اند درست زیر گلویم ، توی حلقومم گره خورده اند . همان جا شده اند یک گره بزرگ ، یک غده ، که مردم به آن بغض می گویند !
و بعد من هر روز صبح از خواب بیدار می شوم و این گره گنده را همرا خود این ور و آن ور می برم ، و بعد هر روز به بقیه آدم هایی که زیر گلویشان یک گره گنده ندارند حسودی ام می شود . و بعد باز هم بیشتر گره می خورم توی خودم ...



۱۳۸۹ خرداد ۲۷, پنجشنبه

جرم شیرین دهنان نیست که خون می ریزند / جرم صاحب نظران است که دل می بازند


این تراژدی بشری است که آدم ها همدیگر را نمی فهمند و وقتی از دست می دهند باز معنایش این نیست که فهمیده اند بلکه می کوشند از دست داده ها را دوباره به دست بیاورند .


از گفت و گوی امید روحانی با عباس کیارستمی / دوماهنامه ی نافه



Oh no ! this is the road to hell


می گویند هر انسانی قبل از این که قدم به دنیای مادی بگذارد ، مورد سوال قرار می گیرد که : " می خواهی در کجا به دنیا بیایی ؟ " و آن گاه او خود تصمیم می گیرد که در کدام محدوده ی جغرافیایی متولد شود ، زیرا مکانی را که برای تولدش انتخاب خواهد کرد ، بهترین مسیری است که با گذر از آن می تواند به کمال و سعادت برسد ، در واقع باقی مسیرها او را به آرامش نخواهند رساند .

ببین ما از همون اولش چه شانس تخمی ای داشتیم که بهترین مسیری که می تونسته ما رو به آرامش برسونه از این جا رد می شده !



۱۳۸۹ خرداد ۲۶, چهارشنبه

تفاوت


تو صبح ها می دوی
من عصرها پیاده روی می کنم
هیچ گاه به هم نمی رسیم



۱۳۸۹ خرداد ۲۴, دوشنبه

نامه هایی به اورافیلد - نامه ی اول


سلام اورافیلد عزیزم ،
امیدوارم که حالت خوب باشد ، چند وقتی است از آخرین باری که با هم حرف زدیم می گذرد و اکنون این روزها از تو بی خبرم ، گفتم برایت نامه ای بنویسم و حالت را بپرسم . آخر دلم برایت تنگ شده است .
اورافیلد جان امشب رفته بودم بام تهران ، همان جا که برای اولین بار تو را دیدم ، یادت می آید ؟ شب خلوتی بود و من برای خودم نشسته بودم آن گوشه ی انتهایی بام که همه ی آدم ها می آیند و از آنجا تهران را نگاه می کنند ، داشتم برای خودم اوریگامی درست می کردم . اصلا متوجه نشدم که از پشت به من نزدیک شدی . صدایم کردی و پرسیدی که می توانی کنارم بنشینی یا نه ؟ و بعد هم آرام نشستی همان بغل .
پس از چند دقیقه ای شروع کردی به صحبت کردن ، نمی دانم که چه شد من آن شب آنقدر با تو احساس راحتی کردم و کلی برایت درد و دل کردم . از آرزوهایم برایت گفتم ، از تنهایی هایم ، از معدود دوستانی که دارم ، از شادی های کوچکم و خلاصه از همه ی آن چیزهایی که وجود من را می ساختند . تو هم آن شب کلی حرف زدی ، یادت می آید ؟ ابتدای حرف هایت را یادت می آید که گفتی می خواهی رازی را به من بگویی ، و بعد هم رازت را گفتی ، گفتی که تو از سیاره ی دیگری آمده ای ، نژادتان همان نژاد انسان است که میلیون ها سال پیش از زمین کوچ کرده اید . گفتی قرار است چند وقتی را در بین مردم زمین سپری کنی و مدتی را به تحقیق مشغول باشی ؛ و بعد هم دوباره به سیاره ات بازگردی . عزیزم یادم می آید که بسیار شگفت زده شدی از این که من حرف هایت را به راحتی باور کردم و پرسیدی که این حرف ها اصلا برایم عجیب نیست ؟ و بعد در جواب من که گفتم حتی اگر دروغ هم بگویی دروغ خوشایندی است ، لبخندی بر روی لب هایت نشست .
یادش به خیر اورافیلد جان ، چه روزهای خوبی بود ، تو از فردایش صبح ها به کار و بار خودت مشغول بودی و شب ها اکثرا با هم خوش بودیم . و بعد هم که آن شب رسید . می دانی کدام شب را می گویم ؟ همانی که دوباره رفته بودیم بام . من نشسته بودم اوریگامی درست می کردم و تو که با آن چشم های درشتت به دست های من خیره شده بودی ، از تجربه ها و مشاهدات صبحت برایم می گفتی . ناگهان چند لحظه ای ساکت شدی و بعد پرسیدی که چرا این گل های کاغذی را که درست می کنم دانه دانه بویشان می کنم و سپس آرام می گذارمشان زمین . و من برایت گفتم که از این گل های کاغذی ، من بو می شنوم ، احساسشان می کنم و این ها برای من جان دارند . و آن وقت بود که تو گفتی اگر دوست داشته باشم می توانم همراه تو به سیاره ات بیایم . گفتی که سیاره ات پر است از این گل ها ی کاغذی ، گفتی که مردم سیاره ات با بو کردن این گل های کاغدی شاد می شوند ، گفتی که من اگر دوست داشته باشم می توانم همراه تو برگردم و برای مردمت گل بسازم ، گفتی در آن جا شاد خواهم بود و مردمت مرا دوست خواهند داشت و قدر من را خواهند دانست . اما خب آن شب من از تو خواستم که اجازه بدهی درباره ی این موضوع فکر کنم .
اما چه افسوس که من هنوز تصمیم خودم را نگرفته بودم که آن اضطرار برای تو پیش آمد و باید بر می گشتی . آن شب آخر هم ماسماسکی را دادی دستم و گفتی که این مثل موبایل خود ما است و با آن می توانم با تو حرف بزنم ، طرز کارش را هم یادم دادی . بعد هم قاب عکسی از خودت را دادی که تویش زل زده بودی به من و می خندیدی ، گفتی اگر آن دستگاه از کار افتاد ، می توانم برایت نامه ای بنویسم و بعد نامه را بکشم روی قاب ، روی صورت پشت شیشه ات و مطمئن باشم که تو آن نامه را خواهی خواند . و بعد هم خداحافظی کردیم و تو رفتی عزیز من .
هی ، دستگاهی که به من دادی چیز خوبی بود ، لااقل هر از گاهی صدایت را می شنیدم ، هر چند خیلی دور بود صدایت ، اما خب ، به هر حال صدای تو بود ، آرامشی داشت . اما چه افسوس که آن هم خراب شد و من ماندم و غصه ی نبودن صدای تو . حالا برایت نامه می نویسم ، زل می زنم به عکس زیبایت توی قاب عکس و امیدوارم که نامه ام را بخوانی .
راستش را بخواهی اورافیلد جان ، امشب دلم گرفته بود . شاید این نامه را هم از سر همین دل گرفتگی ام برایت نوشتم . راستش دیگر خسته شده ام از این جا ، از آدم های این جا . من آدم این جا نیستم ، راستش فکر می کنم من اشتباهی توی این جا افتاده ام . من خلق شده ام که عاشق باشم ، اما این جا نمی توانم . یعنی تلاشم را کرده ام ، اما خب ، نمی شود . اورافیلد جان این جا هستند کسانی که هنوز دوستشان دارم . اما باور کن آدم هایی هم هستند که به گل های کاغذی من می خندند - که خیلی هم زیادند - آدم هایی که من خیلی هم دوستشان داشتم .
خسته شده ام اورافیلد ، فکر می کنم به کمکت احتیاج دارم . دیشب خیلی فکر کردم و بالاخره تصمیمم را گرفتم . تصمیم گرفتم که بیایم آن جا ، پیش تو . دیگر نمی خواهم این جا بمانم . این جا دیگر برایم عذاب آور شده است و غیر قابل تحمل ؛ اما خب چاره ای هم ندارم ، باید تا وقتی که تو دوباره برگردی صبر کنم . اشکالی ندارد ، تا آن موقع صبر خواهم کرد ، اما تو زود بیا .
خیلی حرف زدم و سبک شدم اما فکر کنم دیگر بیشتر از این زیاده گویی باشد و سرت را به درد آورد ؛ پس دیگر حرفی نمی زنم و همین جا نامه را تمام می کنم .
منتظرت هستم ، مراقب خودت باش .


قربان خنده های تو
خر نسبتا فهیم




تانگو


دوست دارم برم ریودوژانیرو ، اونجا یاد بگیرم تانگو برقصم ؛ بعد وقتی که حرفه ای شدم و خیلی خوب می رقصیدم ، یکی از شب های تابستونی داغ ریودوژانیرو توی یه کافه ، با یه دختره شروع کنیم به رقصیدن ؛ اونقدر برقصیم و برقصیم و برقصیم تا آخرش جفتمون از حال بریم .



۱۳۸۹ خرداد ۲۱, جمعه

قهرمان

برای تو ،
که با بند ناف خود را دار زدی و هیچ گاه زاده نشدی


عنکبوت پیر روی سقف ، بالای تختت
تار تنید
وقتی تو برای همیشه از این خانه رفتی .



۱۳۸۹ خرداد ۱۸, سه‌شنبه

به یاد آر


من بی شرفم اگه دیگه تو رو عصبانی یا ناراحت کنم . اینو نوشتم که هر روز ببینم و یادم بمونه .


پی نوشت : قبول دارم که پرستارها و دکترها قشر زحمت کشی هستند ولی باید رید تو سیستم بیمارستانی این مملکت .




۱۳۸۹ خرداد ۱۵, شنبه

روزی که رفت بر باد


پنج سال از عمرم به گا رفت که همسایه مون صدام کنه آقای مهندس .


تبعیض


چرا وقتی سیگار رو نخی می دن ، آدامس رو دونه ای نمی فروشن ؟


۱۳۸۹ خرداد ۹, یکشنبه

علی آقا


علی آقا مرد مهربانی بود ، مهم نبود که تریاک می کشید و برای بعضی از همسایه ها هم می آورد . من دوستش داشتم . نگهبان ساختمانمان بود که از وقتی یادم می آید به عنوان نگهبان برای ساختمان کار می کرد . جوان تر که بود قد و قامتی داشت برای خودش . چهار شانه و تنومند . دزد هم گرفته بود . اما حالا پیر مرد لاغری شده بود که به احترام سال هایی که در جوانی به عنوان نگهبان به پای امنیت ساختمان گذاشته بود ، کماکان برای ما کار می کرد . در کل آدم صاف و ساده و امینی بود . تریاک را هم برای مرض قندش می کشید ؛ امان از این دیابت .
مجلس ختم سوم پدرم دم در مسجد ایستاده بودم . حال خوشی نداشتم . بغضم نمی ترکید . احساس می کردم هیچ کدام از این آدم هایی که می آیند و می روند حالم را نمی فهمند . تازه با یکی از نوه ی عمه هایم - که تا آن روز ندیده بودمش - دست داده و روبوسی کرده بودم که علی آقا را دیدم که از سر کوچه ی مسجد پیچید و آمد توی کوچه .
پیرهن مشکی ساده ای پوشیده بود و کلاه نگهبانی اش را هم به سر داشت . سرش پایین بود و جلو می آمد . نزدیک که رسید سرش را بلند کرد . از صورتش پیدا بود که خیلی ناراحت است . حتی یک جورهایی فکر کردم الان است که بزند زیر گریه . اما آمد جلو ، دست داد و تسلیت گفت . وقتی که حرف زد بغض صدایش هم مشخص شد . بعد هم رفت توی مسجد . آن روز علی آقا یکی از معدود آدم هایی بود که به من آرامش دادند .

و من چند شب پیش خواب علی آقا را دیدم . علی آقایی که یکی دو سال پیش مرد و من به مجلس ختمش نرفتم .



محزون


جینگ و جینگ ساز می آد ، از بالای شیراز می آد ...

یه حزن عجیبی هست تو این چند تا کلمه ...



تفاهم


- یعنی تو الان با این حرفی که زدی ، داری به من توهین می کنی ؟
- اگه می شه اینجوری هم برداشت کرد ، چرا که نه !



۱۳۸۹ خرداد ۴, سه‌شنبه

از رنجی که می بریم


از ندیدن آدما رنج می کشم ،
از دیدن آدما بیشتر رنج می کشم .


محتسب داند که حافظ عاشق است


تباه می شوم
تو اگر نیابی ،
گنجی نیافته ام
در بمباران کور .

شمس لنگرودی / پنجاه و سه ترانه ی عاشقانه



پی نوشت : تویی که به خدا بودنت می نازی ؛ من واسه رویاهام تلاش می کنم ، حالا هی تو سنگ بنداز ، ببینیم کدوممون زودتر خسته می شیم .



۱۳۸۹ خرداد ۳, دوشنبه

پارس می کنم هنوز


زندگی سگی یعنی تنهایی .

واق ... واق ... واق ... واق ... وا ... و ...



۱۳۸۹ خرداد ۲, یکشنبه

یکی بود دیده نشد


تو خودم فرو می رم ، تو خودم گم می شم ، تو خودم له می شم ، تو خودم غرق می شم ، تو خودم فراموش می شم ... خودم ... خودم ... خودم ...


پی نوشت : خنده های الکی از روی اجبار ، گریه های شبانه ی زیر دوش و روی بالشت ؛ با هنرمندی یه مشت آدم عوضی ،عوضی هایی که مثل قارچ دور و بر مو گرفتن .



ویلای من


دوست دارم یه ویلا داشته باشم تو قطب جنوب ؛ نگه داری و مراقبت از ویلا رو هم بسپارم به یه پنگوئن خوشگل نوک نارنجی به اسم اورافیلد .
بعد اون وقتایی که ناراحتم یا دلم گرفته ، پا می شم می رم اونجا ، می شینیم با اورافیلد آبجو می خوریم . بعد اونقدر آبجو می خوریم که آخر شب که تلویزیون داره برفک نشون می ده ، تو بغل همدیگه خوابمون می بره .