۱۳۸۹ دی ۸, چهارشنبه

دنیاهای موازی


اگه به جهان های موازی اعتقاد داشته باشیم ، اونوقت می تونیم نتیجه بگیریم که حداقل یک دنیای موازی با دنیای ما وجود داره که بهروز موجود در اونجا ، ورزشکاره ، شکم نداره ، تنبل نیست ، خجالتی نیست ، بسیار باهوش و خلاقه ، با مزه است و کلا آدم دوست داشتنی و کار درستیه !
خوب که فکر می کنم می بینم دوست دارم که واقعا دنیاهای موازی وجود داشته باشن .


۱۳۸۹ آذر ۲۷, شنبه

" تا طلوع انگور ، چند ساعت راه است ؟ " یا Go play hide and f*ck yourself


بعضی شب ها هست که خیلی گه اند ، هیچ مرگیت نیست انگار ، در ظاهر همه چیز خوب است . اما انقدر پر شده ای که فقط منتظر یک تلنگری چیزی هستی تا شاید حرصت را ، فریادت را ، بغضت را و شاید هم اشک هایت را خالی کنی .
همین موقع هاست که وقتی داری در صفحات مختلف فیس بوک ، توئیتر ، گودر و هزار کوفت و زهرمار امثالهم خودت را پنهان می کنی که اصلا یادت برود این حجم گنده ی بغضت را ، یکهو توی یک صفحه ، یک نکته ی کوچکی می بینی ، نکته ای که شاید اصلا وقتی حالت خوب است هیچ اهمیتی به آن نمی دهی و اصلا ناراحتت نمی کند . اما حالا فرق می کند ، حالا حساسی ، حالا شیشه ای نازک هستی که ترک داری .
می شکنی ... به همین سادگی .



۱۳۸۹ آذر ۲۵, پنجشنبه


امسال اولین محرمی بود که مادربزرگی نداشتیم . انگار که اصلا محرمی هم نداشتیم .
هر سال محرم ، هر جا که بودیم شب تاسوعا خودمان را می رساندیم آنجا ، خانه ی مادربزگ ، همه ی خانواده جمع می شدیم . مادربزرگم هر سال شب تاسوعا حلیم بار می گذاشت که تا صبح عاشورا آماده شود . نذر خاصی نداشت ، اما انگار که این حلیم گذاشتن رسمی شده بود برای دور هم جمع شدن ما . این اواخر که بزرگ شده بودیم در هم زدن حلیم هم بعضی وقت ها کمک می کردیم ، اما بیشتر خوردنش را دوست داشتیم . هر صبح عاشورا که در خانه ی مادربزگ از خواب بیدار می شدیم بوی حلیم نشان می داد که آماده ی خوردن است . همه دور سفره می نشستیم و حلیم می خوردیم ، همه .
از بچگی مان همین بود ، کل تاسوعا و عاشورا و شام غریبان را آنجا بودیم . بچه تر که بودیم عشقمان این بود که از جلوی در خانه دسته ی عزاداری رد شود ، ما هم بدویم برویم از پنجره طبقه ی بالا دسته ها را نگاه کنیم ، مردهای سیاهپوشی که پشت علم ها ی دسته شان در دو صف زنجیر می زدند، علم هایی گنده با پرهای رنگارنگ . بهترین وقت عبور این دسته ها هم زمانی بود که در خیابان باریک جلوی خانه ی مادربزگ دو تا دسته هم زمان از روبروی هم می آمدند و به هم می رسیدند . آن وقت علم ها به هم سلام می دادند ، علم های به آن بزرگی رو به روی هم خم می شدند و پرهای رنگارنگشان در هوا تکان می خورد و بعد با آرامش دو تا دسته از کنار هم رد می شدند و هیچ وقت هم اعضای این دسته ها با هم قاطی نمی شدند !
بزرگ تر که شدیم و اجازه ی بیرون رفتن داشتیم به عشق شربت های رنگارنگ و شیرین در خیابان ها می دویدیم ، از این دسته به آن دسته ، از این هیئت به آن هیئت . تا این که یک روز آنقدری بزرگ شدیم که دیگر آن همه شربت جذابیتی برایمان نداشت ، یکی دو لیوان بسمان بود و کفایت می کرد از کل محرم . مدتی بعد از آن هم روزی رسید که همان یکی دو لیوان هم ناپدید شدند . اما به هر حال شب تاسوعا هر جا که بودیم باید خودمان را به خانه ی مادربزرگ می رساندیم و صبح عاشورا کنار خانواده حلیم می خوردیم . اصلا این عشق مادربزرگ بود که خانواده کنار او و دور هم جمع شوند .
امسال محرم برای من محرم نبود ، فکر نمی کنم هیچ سال دیگری هم محرم بشود .



۱۳۸۹ آذر ۱۵, دوشنبه

هنوزم ...


هنوزم چشمای تو ... مثل شبای پر ستاره ست ...




پی نوشت : هنوزم تو چشمات برق می بینم وقتی می خندی .




۱۳۸۹ آذر ۷, یکشنبه

نامه ی دوم



آخ ... اورافیلد ...






















۱۳۸۹ آبان ۲۶, چهارشنبه

Insomnia


خوابم نمی بره . نشستم وسط اتاق ، رو قالی کرمه ، زل زدم به در و دیوار . پا می شم راه می رم تو اتاق . چراغو خاموش می کنم . دوباره راه می رم . چراغو روشن می کنم . خوابم نمی بره .
هی دارم یه آهنگو گوش می دم ، از سر شبه که همینو گوش می دم . از اولشم هم همینون گوش می دادم امروز . یه جوریه . فکر کنم شست هفتاد باری تا حالا پخش شده باشه . انگار صداش از یه جایی میاد . خوابم نمی بره .
خوابم نمی بره . منتظرم سر و کله ات پیدا بشه . اما ازت خبری نیست . از اولشم خبری نبود ازت . منم از اولش خوابم نمی برد . اصلا نمی دونم این آهنگه چرا اینجوریه . خوابم نمی بره .
تو هی پیدات نمی شد منم هی خوابم نمی برد ، بعد به هم می خندیدیم و سیب گاز می زدیم . من سیب ها رو تف می کردم رو زمین تو تف می کردی رو هوا . بعد به هم می خندیدیم . بعد تو هی پیدات نمی شد منم هی خوابم نمی برد . این آهنگه هم یه جوریه اصن . این آینه هه رو دیوار چرا منو نشون نمی ده ؟ خوابم نمی بره .
اصلن این لامصب چرا داره اینجوری می زنه . دفعه ی بیست و چهارم که پخش شد یه نت رو نزد . شایدم زد . نمی دونم ، حواسم به تو بود که هی پیدات نمی شه . خوابم نمی بره .
این بی خوابی وامونده بد دردیه . یعنی بی خوابی که نه ، این بیداری سگ صاحاب . فکر کنم داره ترتیب مخمو می ده کم کم . تو هم که هی پیدات نمی شه . سیبم دیگه نداریم . سیگارم نداریم . سه ماهه ترک کردم آخه . از زمستون ، شش ماه بیشتر می شه . ولی سه ماه قشنگ تره . این آینه هه جدی جدی منو نشون نمی ده . خوابم نمی بره .
ته سیگارامو تو سیب ها خاموش می کردم . سیبا می گفتن آی ، شایدم آخ ، اونایی که قرمز تر بودن می گفتن هُشششش ، ولی تو که پیدات نبود که . منم خوابم نمی برد . این آهنگه هم یه جوری بود . اون موقع ها آینه نبود . آب بود . خوابم نمی بره .
من اصن هیچ وقت سیب دوست نداشتم . عصری زنگ زدم ژاپن فوت کردم ، با کارت زنگ زدم . اون ور خط هم یارو فوت می کرد ، شایدم داشت حرف می زد . من ژاپنی بلد نیستم . ولی تو هی پیدات نمی شد . این آهنگ وامونده هم نمی دونم چرا یه جوریه . اصن آینه ی خر بی پدر ! خوابم نمی بره .
خیلی وقته ، یعنی از وقتی یادم میاد تو پیدات نمی شد . منم خوابم نمی برد . الان دیگه اوضاع خیلی فرق کرده ، همه چی عوض شده . من خوابم نمی بره تو هم پیدات نمی شه . خوابم نمی بره .



۱۳۸۹ آبان ۱۵, شنبه

شکلات هم می تواند ویرانی به بار بیاورد


یه بار با یه دختری رفتم بیرون که خیلی خیلی خوشگل بود . فقط از شکلات خوشش نمی اومد .
دفعه ی بعدی دیگه باهاش بیرون نرفتم . شایدم اون دیگه با من بیرون نیومد .



۱۳۸۹ آبان ۱۴, جمعه

تلخ


روز به روز از اینجا بیشتر بدم می آید . هر روز که می گذرد بیشتر آرزو می کنم که زودتر گورم را از این خراب شده گم کنم به یک خراب شده ی دیگر . بیشتر این احساس هم به علت تحقیر کمرشکنی است که هر روزه در انواع مختلف روی ما پیاده می شود . تحقیری که هیچ گونه نمی توانی از آن فرار کنی . به هر طرفی هم که فرار کنی باز سایه ی سنگینش را بالای سرت احساس می کنی که آماده ی شیرجه زدن روی توست . پس به ناچار تسلیم می شوی و در جای خودت می ایستی تا تو را خرد کند .
حتی اگر از خانه ات خارج نشوی و تمام وقت پای کامپیوتر شخصی خودت بنشینی باز هم تحقیر خواهی شد .
مثلا آن وقتی که بعد از عبور از سد هزار فیلتر و کوفت و زهرمار می خواهی خودت را وصل کنی به دهکده ی جهانی (!) - آن جا که اطلاعات آزاد در جریان است ، آنجا که رنگ پوست تو ، زبان تو ، ملیت تو عقاید تو قطعا نباید در بهره بردنت از این دنیا ی مجازی اهمیتی داشته باشد ، آنجا که تو هم کاربری هستی همانند میلیون ها کاربر دیگر - آن وقت درست همانجا هم تو تحقیر می شوی . آنجا که خبری می خوانی که سرعت اینترنت مجانی و همگانی در کره جنوبی پانصد برابر سرعت اینترنت به اصطلاح خوبی است که تو داری بابتش پول می پردازی . ( هر چند خود من هر طور حساب کردم این نسبت پانصد برابر نبود ، شانزده هزار برابر بود . )
تو تحقیر می شوی با یک پیغام ساده . مثلا هنگامی که می خواهی از یک سرویس جدید گوگل استفاده کنی با یک پیغا م خیلی ساده و محترمانه روبرو می شوی که کاربر گرامی ، متأسفانه این سرویس برای کشور شما قابل استفاده نیست . یا مثلا وقتی که بخواهی یک اکانت در آی تونز صرفا جهت خرید آن لاین یک آلبوم موسیقی ، ایجاد کنی ؛ اول که بعد از کلی گشتن متوجه می شوی که نام کشور تو در لیست کشورهای مورد اعتماد آی تونز قرار ندارد ، بعد که با هزار بدبختی خودت را با دروغ ساکن یک منطقه ی دیگری از این کره ی خاکی جا می زنی ( با سرچ می فهمی که مثلا کد پستی واشنگتن چند رقم است ، با چه ارقامی شروع می شود و ... ) آخر سر که فکر می کنی خب شاید همه چیز حل شده باشد آن وقت که از تو شماره ی کارت اعتباری ات را می خواهد تازه یادت می افتد که در گوشه ای از دنیا زندگی می کنی که کارت اعتباری بین المللی وجود ندارد .



پی نوشت : تلف شدن وقت تو در ترافیک پشت چراغ قرمز تحقیر است . توقیف مجله ی داستانی مورد علاقه ات تحقیر است . هجرت کارگردان های بزرگ سرزمینت به کشورهای دیگر برای تو تحقیر است . ترسیدن تو از پلیس تحقیر است . سر و کله زدن با آدمی که نهایت سوادش در حد سیکل است و همه ی اطلاعاتش در دعای ندبه و زیارت عاشورا خلاصه می شود برای گرفتن یک امضای ناچیز به خاطر فارغ التحصیلی ات ، تحقیر است . گران شدن بی دلیل سرگرمی هایت تحقیر است ...

پی نوشت : من این کشور را دوست دارم . من وقتی " ای ایران " پخش شود ، هرجایی که باشم بر می خیزم و دست راستم را می گذارم روی قلبم . اما من مردم این کشور را دوست ندارم ، فرهنگشان را دوست ندارم . این که می گویم این ها را دوست ندارم نه این که همه اش را دوست نداشته باشم ، نه . اغلب آن ها را دوست ندارم و خب ، قسمت غالب یک موضوع همیشه بر قسمت ضعیف تر - که شاید من می توانم با آن ارتباط برقرار کنم - برتری دارد .
این تضاد به شدت ذهنم را درگیر خودش کرده و با خودم در کلنجارم . فکر می کنم به زودی مفصل راجع به آن خواهم نوشت و تکلیف را با خودم یک سره خواهم کرد .




۱۳۸۹ آبان ۱۲, چهارشنبه

قصه ی علی کوچیکه و ماهی خوابش ...


بعضی روزها - درست مثل همین امروز - می زند به سرم . روزهایی که یک طور خاصی هستند . انگار یک چیزی را توی من قلقلک می دهند و بیدارش می کنند . یکهو همه چیز را فراموش می کنم ، همه ی آرزوهایم را . ناگهان دلم آرامش عمیقی را می خواهد که فقط در یک چیز می بینم : که ای کاش می توانستم این جا بمانم ، ازدواج می کردم . بچه دار می شدیم ، یک دختر بچه ی ناز ، شاید خوشگل ، خجالتی و برای من شیرین .
می رفتم سر کار ، یک مهندس معمولی نسبتا موفق می شدم و یک زندگی معمولی ، آرام و شاد را تشکیل می دادم . بعد درست در یک روز پاییزی بارانی مثل همین امروز ، درست مثل همین امروز لعنتی ، بعد از این که دخترم را به مدرسه اش رساندم و همسرم را هم به محل کارش ، همین طور که با ماشین از کوچه هایی که شاخه های درختان برایشان سقفی شده بود می گذشتم ، همین طور که به برف پاک کن های ماشین نگاه می کردم که هر از چندگاهی قطره های باران را از روی شیشه جمع می کنند و من دوباره مسیرم را شفاف می بینم ، درست در همان لحظه با خودم فکر می کردم که چه خوشبختم ، چه آرامش خوبی دارم ...

اما نمی توانم ، نمی توانم ، نمی توانم ...



پی نوشت : انگار که من همان علی کوچیکه ام که ماهی خوابش را می خواست ، همان ماهی افسون و رویا ...


۱۳۸۹ آبان ۸, شنبه

گفتا من آن ترنجم ...

همین الان کلیپ جدید محسن نامجو که برای آهنگ ترنج ساخته اند را مشاهده کردم . فکر می کنید از کدام کانال تلویزیونی ؟ ... بی بی سی فارسی ؟... صدای آمریکا ؟... نخیر ... از پی ام سی !
در کلیپ مذکور جناب آقای نامجو هستند و سه تارشان ، که البته در تمام مدت کلیپ ، سه تار درون جلدش قرار دارد و بیرون نمی آید .
جناب آقای نامجو در حالی که آهنگ ترنج دارد پخش می شود و ایشان رویش برای ما لب می زنند و آهنگ را می خوانند ، در طبیعت زیبا نیز مشغول گردش هستند ، که این طبیعت شامل صخره های کنار دریا ، جاده ها ، جنگل و ... می شود . آدم یاد نوع خاصی از کلیپ ها و فیلم های آمریکایی می افتد که قهرمانشان یک یکه تاز تنها ست که همیشه در سفر بوده و غم زیادی در دل دارد و این حرف ها .
خلاصه همین طور که به گردش مشغولند و آواز هم می خوانند یک سری حرکات هم از خودشان ساطع می کنند ! باور کنید ساطع می کنند ؛ دست هایشان را بالای سر برده و تکان می دهند ، گردنشان را هی این ور و آن ور می کنند یک جور خاصی ، گه گداری هم باسن مبارکشان را یک تکانی می دهند . البته این حرکت باسن در چهچهه ی انتهای آهنگ یک نمود خاصی پیدا می کند . در حین اجرای این حرکات ساک سه تار مذبور را هم هی تکان می دهند ، بغل می کنند ، روی سرشان می گذارند ، فقط کم مانده است که بیایند شافش کنند !
بنده این گونه برداشت کردم که این حرکات باید بیانگر این باشند که :
" گفتا من آن ترنجم ، کاندر جهان نگنجد ، گفتم به از ترنجی ، لیکن به دست نآیی ! گفتا تو از کجایی ؟ کآشفته می نمایی ... ، گفتم منم غریبی ، از شهر آشنایی ... "



پی نوشت 1 : آقا نامجوی عزیز، آوانگارد بودن تا چه حد ؟ تا حد این حرکات ؟

پی نوشت 2 : قبول دارم که مِدیا عنصر مهمی است ، اما تا چه اندازه ؟ تا این حد که بعد از کلیپ شما شهرام صولتی با آن لپ های گل گلی ، سیبیل مامانی و رژ صورتی رنگ براقش ( رویمان نشد بگوییم شهرام صولتی بچه کونی ) بیاید بگوید : " آی اَم شهرام ، اَند دیس ایز مای پی ام سی ! " بعد هم زارت کف دستش را بکوبد توی صورت شوک زده ی ما ؟ بعد هم شهره بیاید با یه آهنگ دامبول و بالا انداز ( در مورد شهره خیلی خودمان را کنترل کردیم که چیزی از دهنمان در نرود ) اداهای چندش آورش را آوار کند روی سر ما که هنوز شوک زده ی شما و ترنجتان هستیم ؟
شاید همه ی این نوشته تاثیر دیدن این کار از پی ام سی باشد و این کلیپ این قدر ها هم اذیت کننده نباشد . اما خب ، پی ام سی ؟

پی نوشت 3 : به شدت و کماکان معتقدم که نامجوی گوشت تلخ دوست داشتنی بعد از خروج از ایران هیچ کار درست و درمانی برای ما ، برای ما مخاطب او که کارهایش را می فهمیدیم و دوست داشتیم ارائه نکرده است .
محسن نامجو ،کاش این یادداشت کوچک را می خواندید . ما شما و ترنجتان را دوست داشتیم ، دوست داریم ؛ ما دلمان برای گیس ، دیازپام ده ، عقاید نوکانتی ، جبر جغرافیایی ، زلف بر باد مده ، دهه ی شصت ، بگو بگو ، هستی از ما آلت خورده و ... تنگ شده است .
ما برای صداقت و حقیقت تلخ پشت آن روایت ها ( که شاید حقیقت تلخ ما بود که از زبان شما روایت می شد ) اعتبار قائلیم ، این اعتبار را از ما و خودتان نگیرید . لطفا این کار را نکنید . لطفا .

بعد نوشت :
از آسمان میکروفون می بارید جبراً
گوساله هم یکی را بلعید سهواً




۱۳۸۹ آبان ۴, سه‌شنبه

دکتر فاستوس تنها


سر و کله ی این شیطان مادر قحبه هم پیدا نمی شه که روحمون رو بخره و یه مقداری قدرت بده بهمون ، شاید یه ذره ای خوش گذشت لااقل ...



۱۳۸۹ مهر ۲۷, سه‌شنبه

طعم گس خرمالو


دلم می خواد صبح زود ،
یه صبح زود خنک پاییزی
برم بام .
دلم نمی خواد تنها برم .
دلم می خواد با کسی برم
که تا بالا باهام حرف بزنه .
ولی وقتی رسیدیم اون بالا ،
لب مرز ،
همونجا که تهران زیر پامونه ،
همونجا که یه جور خوبیه همیشه ،
دیگه چیزی نگه
بذاره تهرانو خوب نگاه کنیم
و بعد
وقتی اشکامو دید که دارن سرازیر می شن
چیزی نپرسه
فقط بغلم کنه
همین .



۱۳۸۹ مهر ۲۴, شنبه

معصومیت بر باد رفته


22 مهر :

Masoomiat is in a relationship.

about an hour ago · Comment · Like


23 مهر :


Masoomiat is single.

about an hour ago · Comment · Like






برای زمستان ، دوست دیرینه ام


پاییز، عشوه گر ، هر لحظه تنهایی ات را به رخت می کشد . برگ های طلایی اش را رقصان بر زمین می ریزد و با نوای آرام بادش به یادت می آورد که در میان این آرامش درون تو نا آرام است .
زمستان ، با سپیدی اش همچون رفیقی تو را در آغوش می کشد و می گذارد که آرام بگیری . با سپیدی برفش تمام رنج هایت را می پوشاند . و تو تنها سپیدی را خواهی دید ، سپیدی بی کران ...

پی نوشت : ای کاش زودتر زمستان بیاید ، ای کاش زودتر برف ببارد ...



۱۳۸۹ مهر ۱۳, سه‌شنبه

پستی فقط برای خودم


این یک پست را رسما دارم برای دل خودم می نویسم . لطفا اگر من نیستید ، ادامه اش را نخوانید .



بگو فردا می رسه


می دونم آرزوهات
پر ساز و سروده
می دونم تو مثل من ، مسافر منتظر
کاش یادمون می رفت
کاش یادمون بره
کاش قصه ی ما ، از اول ببخشه
ببخشه ...



تجاوزگر


سرم درد می کنه ، خیلی وقته که سرم درد می کنه . شایدم درده که داره سرمو می کنه .



۱۳۸۹ مهر ۱۱, یکشنبه

عادت می کنیم


کم کم روزها می گذرند ... کم کم فراموش می کنیم که روزهایی داشتیم ... کم کم فراموش می کنیم که روزی تو بودی ، من بودم ، ما بودیم ... انگار که نه کسی آمده ... نه کسی رفته ...
درگیر انبوه مشغله ها می شویم ... غرق می کنیم خودمان را در مشغله ها ، مشغله ها را در خودمان ... آدم های جدید پیدا می کنیم ، جایگزین ! ... بعد آن ها را هم غرق می کنیم ... می رویم خودمان را زیر خروار کتاب ها و فیلم ها مدفون می کنیم ... بعد راجع به آن ها می نویسیم ... بعد راجع به آدم ها می نویسیم ... بعد راجع به خودمان می نویسیم ...
تا این که یک روز خسته می شویم ... آرام کشوی میز تحریرمان را باز می کنیم و " آن" را بیرون می آوریم ... همان یادگاری ... می نشینیم پشت میز ... و به آن خیره می شویم ... قطره های اشک را روی گونه هایمان احساس می کنیم ...




پی نوشت : Je suis malade



همه چی آرومه !


آقا جان چه خوشتون بیاد چه خوشتون نیاد ، بنده باید یک اعترافی بکنم ... اینجانب از دو تا از آهنگ های این یارو حمید طالب زاده خوشم می آد ، از شما چه پنهون با یکی شون بعضی وقتا یواشکی واسه خودم یه قری هم می دم !


پی نوشت : عنوان مطلب بیانگر این نیست که همه چیز بر وفق مراد است ، بلکه نام یکی از همان آهنگ هایی است که به آن ها اشاره کردم !



۱۳۸۹ مهر ۸, پنجشنبه

نبرد خونین


دوستان گرامی ! اکنون صدای بنده را از فراز خاک ریزها ، پس از نبردی سهمگین می شنوید ؛ نبردی خونین با دشمن تا دندان مسلح !
این چند روزه بنده مشغول جنگیدن با ویروس هایی بودم که به کامپیوتر مظلوم اینجانب وحشیانه حمله کرده و جنگی نابرابر را آغاز نمودند . خوب ، به حمدالله با توکل به خدا و کمک گرفتن از برادران ارزشی خودمان در شرکت کسپراسکای توانستیم این موجودات منحوس را از صفحه ی روزگار محو نماییم . و اما شرح ماوقع :
جنگ از روزی شروع شد که ما دیدیم هر فولدری را که باز می کنیم یک نیوفولدر هم زارتی همین طور برای خودش درون آن فولدر مربوطه ایجاد می شود ، شستمان خبردار شد که یک کاسه ای زیر نیم کاسه است . چند وقتی بود که می خواستیم برویم برای خودمان آنتی ویروس بخریم ، این امر نیوفولدر هم مزید علت شد برای خریدن آنتی ویروس .
خلاصه ما رفتیم آنتی ویروس را خریدیم و با خوشحالی آمدیم خانه ، که ای ویروس های بدبخت چه نشسته اید که کارتان تمام است . اما قضیه به این سادگی ها نبود و ما هم که معصوم و خوش خیال ، از ابعاد حمله ی دشمن پلید خبر نداشتیم . آقا چشمتان روز بد نبیند ، آنتی ویروس نصب نمی شد . اول فکر کردیم فروشنده کرده است در پاچه ی مبارکمان ، اما بعد آمدیم آنتی ویروس را روی یک لپ تاپ امتحان کردیم دیدیم نخیر مشکلی ندارد . فهمیدیم ابعاد حمله ی این ویروس های کثیف تا چه حد جدی و خطرناک است . کم کم با انجام دادن تحقیقات استراتژیکی پی بردیم که این نصب نشدن آنتی ویروس کار یک ویروس گولاخ و نخراشیده ای است که پدر سوخته رئیس همه ی این ویروس ها بوده و همه شان را هم رهبری می کند . این ویروس لامصب کلا به اسم آنتی ویروس حساسیت داشت و اگر برنامه ای که نامی از آنتی ویروس در آن بود را فعال می کردیم ، خود به خود برنامه ی مربوطه را با قلدری هر چه تمام تر می بست ، حتی وقتی در گوگل سرچ می کردیم آنتی ویروس ، مرورگرمان را هم می بست ! و بنده حاضرم قسم بخورم که بعد از بسته شدن برنامه ی مذکور صدای خنده ی پلیدش را می شنیدم که در هارد درایو اشغال شده توسط مهاجمین ، می پیچید .
خلاصه سرتان را درد نیاورم ، ما به هر دری زدیم ، اول خواستیم از در گفتمان و مصالحه در بیاییم که دیدم نخیر این لامذهب ها صحبت و این ها حالیشان نیست . بعد خواستیم کامپیوتر را در سیف مود بالا بیاوریم و این دشمنان را غیرفعال کنیم ، دیدیم نخیر این رئیس گولاخشان در سیف مود هم فعال هستند کماکان . پس ما هم دیگر کفرمان در آمد و از ته جگر فریاد کشیدیم جنگ جنگ تا پیروزی ! یا همه تان را نابود می کنیم و پیروز می شویم یا کامپیوتر مظلوممان به دست های پلید شما کشته خواهد شد که در هر صورت ما پیروزیم و جایمان در بهشت برین است .
با تیز بازی آنتی ویروس نود 32 را اینستال کردیم ( این آنتی ویروس در هیچ کدام از فایل های اجرایی اش عنوان آنتی ویروس درج نشده !) بعد به کمک این آنتی ویروس آن رئیس گولاخه را نابود کردیم . بعد از نابود شدن رئیسشان ، بقیه ویروس ها را ترس برداشت و فراری شدند و به سوراخ های هارد ما خزیدند . جنگ را ما به کمک آنتی ویروس کسپراسکای ادامه داده و بقیه ی این ویروس های ملعون را هم دانه دانه از صفحه ی روزگار محو نمودیم .


اکنون نیز خسته اما پیروز با شما سخن می گوییم ! و قسمتان می دهیم که کامپیوترهایتان را بدون آنتی ویروس رها نکنید به امان خدا !



یک عصر مطبوع پاییزی

دیروز همان طور که برای خودم مشغول قدم زدن در یک خیابان پر دار و درخت بودم و داشتم از هوای مطبوع یک عصر پاییزی تهران لذت می بردم ؛ ناگهان چیزی ته ذهنم جان گفت ، دست و پا زد ، زنده شد ، خودش را از آن پایین های ذهنم بالا کشید و آمد صاف نشست جلوی چشم هایم .
فکر می کنم باید برای دو یا سه سال پیش باشد . دقیق یادم نمی آید که پاییز بود یا بهار ، اما احتمالا باید بهار بوده باشد چون رنگ سبز تازه ی برگ درخت ها که رویشان قطرات باران نشسته است در ذهنم حک شده ، حالا این تصویر یا واقعا وجود داشته یا ناشی از احساس خوب آن روزم است .
عصر بود و من بالای ونک ایستاده بودم . کارهای آن روزم تمام شده بود اما حوصله ی این که بروم خانه را هم در خودم نمی دیدم . نم نم بارانی زده و انگار ولیعصر یک جورهای خاصی با آن درخت های خوبش زنده شده بود . مردد بودم چه کار کنم که الف پیدایش شد . داشت می رفت خانه . همین طور همراهش راه افتادم تا دم تاکسی هایی که باید سوار می شد بروم . یادم نمی آید چه شد که یکهو دیدیم داریم ولیعصر را پیاده می رویم بالا .
ده دقیقه ای بیشتر راه نرفته بودیم که یکهو آسمان مثل کره خر شروع کرد به باریدن . حالا بیا و درستش کن . در عرض یک دقیقه خیس خیس شدیم . دیدیم این جور نمی شود . دویدیم و سوار اتوبوس های بی آرتی که تا تجریش می رفتند شدیم ؛ به این امید که یا باران بند می آید و ما پیاده می شویم و بقیه ی مسیر را پیاده می رویم یا اگر هم بند نیامد از همان تجریش ، هر کدام می رویم خانه مان .
نزدیک باغ فردوس باران بند آمد . همان جا پیاده شدیم . من گفتم که به جای پیاده رفتن تا تجریش بیا برویم کافه ویونا زیر درخت هایش بنشینیم . داشتیم تصمیم می گرفتیم چه کنیم که باران کره خر دوباره شروع شد . چاره ای نبود ، دویدیم به سمت کافه ، اما نه به مقصد زیر درخت هایش ، زیر سقف چوبی و بین دیوار های شیشه ای اش جاگیر شدیم . دو تا قهوه سفارش دادیم و نشستیم به حرف زدن ، از همه چیز .
الف تازه دو روزی می شد که موهایش را صاف کرده بود . کلی هم خوشحال بود از این کارش ، حالا باران باعث شده بود که موهایش دوباره فر شوند . چقدر خندیدم و ببعی صدایش کردم ! خود خرش هم می خندید . اما آخر سر گفتم که با موی فر خیس چقدر خوشگل تر شده بود . لبخند زد .
یادم نمی آید سر چه چیزی گیر داد که امروز تو باید سیگار بکشی ، من هم هی گفتم نه ، اما آن قدر گیر داد و گفت و گفت تا آخرش گفتم باشد ، تو برو سیگار بگیر ، من می کشم . با کلی ذوق و شوق بلند شد و رفت دم پیشخوان . اما کافه چی گفت که سیگار ندارند . طفلک بور شد و با اخم آمد نشست سر میز . با چهار تا جوک و دلقک بازی از دلش درآوردم . دوباره شروع کردیم به خندیدن به موهایش ، به خندیدن به دنیا ...



حالا الف دارد شوهر می کند . من اما هی از این آدم به آن آدم می روم . بزرگ شده ایم برای خودمان مثلا . بعد از آن عصر بارانی دیگر هیچ وقت آن جور خوش با الف نخندیدم ...




پی نوشت : امان از این هوای مطبوع پاییزی ، ببین چه چیزهایی را یاد آدم می آورد !