۱۳۹۰ فروردین ۳۰, سه‌شنبه


آلو می خورم ، باشد که رستگار شوم .


۱۳۹۰ فروردین ۲۱, یکشنبه

کنون رزم سهراب و رستم شنو / دگرها شنیدستی این هم شنو


می گفت زاییدن نوعی ریدنه ، در بهترین حالتش می شه نوعی ریدن جهش یافته .

من نمی دونستم چی بگم .


۱۳۹۰ فروردین ۱۸, پنجشنبه

پات


چهار سال و نیمشه . از همه ی بچه های کلاس کوچولو تره . جلسه ی آخر قبل از عید رو غایب بوده . حالا دارم کلی تلاش می کنم که درس جلسه قبل رو بهش یاد بدم .
بهش می گم : " نیما ، یکی دیگه از حالت های مساوی اینه که بازی پات بشه . حالا پات یعنی چی ؟ یعنی اینکه شاه ما کیش نباشه و هیچ مهره ای مونو هم نتونیم تکون بدیم ؛ هیچ مهره ای مون ، چه شاهمون ، چه هر مهره ی دیگه مون حرکتی نداشته باشن . پس حالا پات چی شد نیما ؟ "
معصومانه نگام می کنه و می گه " پام زخم شده . " !!
خنده ام می گیره و بچه ها هم می خندن . خودشم می خنده ، با معصومیت یه بچه ی چهار سال و نیمه .
دلم می خواد برم بغلش کنم . ولی نمی رم . فقط می رم بالا سرش و یه دستی رو کله اش می کشم می گم : " کچلم کردی تو بچه جان " .
می خنده .


۱۳۹۰ فروردین ۱۴, یکشنبه


نارنجی

۱۳۹۰ فروردین ۲, سه‌شنبه

نوروز

سال نو رو به همه ی شماهایی که از هر طریقی اینجا رو می خونین تبریک می گم و براتون آرزوی سالی پر از آرامش و خوشی دارم .

۱۳۸۹ اسفند ۲۹, یکشنبه

خانه تکانی

عارضم به حضورتان که درست تا همین لحظه ای که در خدمت شما هستم و تا موعد در شدن توپ و نو گشتن سال کمتر از ده ساعت باقی مانده ، در رابطه با خانه تکانی و تمیز کردن اتاقم هیچ فعالیت مبسوطی از اینجانب سر نزده است . می توان در سمت راست بنده تلّی از مجله و دی وی دی را مشاهده کرد که بر روی میز تحریر جا خوش کرده اند . در سمت چپ ، توده ی کتاب ها ی جدید خریداری شده ، یک جفت کفش نو ، حوله ی حمام و پرده ی اتاق بر روی تخت نامرتب بنده قرار گرفته اند . در پشت سر هم مقادیر زیادی از چرکنویس داستان ها ، فیلم نامه ها و نمایش نامه هایی است که در میانه ی نگارششان از ادامه باز مانده ام و آن پشت زیر پوستر چه گوارا برای خودشان جایی دست و پا کرده اند و منتظر روزی هستند که دوباره به سراغشان بیایم .
این ها را عرض کردم خدمتتان که اگر دیدید بعد از چند روز دیگر مطلب جدیدی بر روی این وب نوشت قرار نگرفت فاتحه ای بفرستید برای من مرحوم که مغزم توسط گلوله ی شلیک شده از شات گان مادرم پاشیده شده است بر روی دیوار ؛ درست کنار پوستری که در آن چارلی چاپلین و پسرک با تعجب و ترس از پشت دیوار به ما زل زده اند .

۱۳۸۹ اسفند ۲۲, یکشنبه

رفتن بر دو نوع است

شما که رفتی خارج . مام به گا رفتیم .

۱۳۸۹ اسفند ۲۰, جمعه

دنیای قشنگ نو !

تو ژاپن زلزله اومده در حد غول مرحله آخر ، بعدشم سونامی . مردم زیر آوار و موج های عظیم آب به گا رفتن . بعد بی بی سی تو برنامه ی تحلیلی ش راجع به تاثیر مستقیم این اتفاقات بر سقوط قیمت نفت در بازار های جهانی صحبت می کنه .

قذافی مادر قحبه داره تو لیبی آدما رو با راکت می زنه از وسط نصف می کنه و می گاد ، بعد ناتو و قدرت های غربی (!) دو هفته س راجع به وضع مقررات منع پرواز دو دل هستند و نمی تونن تصمیم بگیرن . خب به هر حال لیبی یه صادر کننده ی نفته ، ولی کسی اینو رسما به زبون نمیاره .

تو همچی دنیای کثافت و گهی زندگی می کنیم .

۱۳۸۹ اسفند ۱۹, پنجشنبه

گربه ی سیاه ، پادشاه خرابه های هتل اینترنشنال

از خانه که بیرون می زنم ابرهای خاکستری می نشینند توی چشم هایم . هوای صبح خنک است و بوی باران می دهد . نفس می کشم ، ابرها می روند توی ریه ام . کوچه خلوت است و آسفالتش نم دارد . ابرها را بیرون می دهم و راه می افتم . هنوز سر کوچه نرسیده ام و سیگار اول روز را نگیرانده ام که نم باران می نشیند روی گونه ام .

می خواهم سیگارم را روشن کنم اما فندک لعنتی ام دوباره گم و گور شده ، هر چقدر ته جیب هایم را می گردم پیدا نمی شود . احتمالا دیشب در سالن جایش گذاشته ام . اردشیر خان هم هنوز باز نکرده که بروم ازش کبریت بگیرم و خلقش تنگ شود که : " جوون نکش این زهر مار رو " . دو دلم که منتظر بمانم تا اردشیر خان بیاید و یک شیرکاکائو و کیک هم بگیرم یا نه .

ساعتم را نگاه می کنم . دیرم شده . امروز قرار است تا قبل از ظهر یک دور کامل اجرا برویم و یک دور هم فیلم بگیریم . عصر هم قرار است از بازبینی بیایند . دیشب دل توی دل سپیده نبود ، چهار ماه است شب و روز ندارد . با اینکه تا اینجا همه چیز خوب و بدون مشکل پیش رفته اما دیشب خیلی استرس امروز عصر را داشت .

بی خیال آمدن اردشیر خان می شوم و راه می افتم . دم سالن یک چیزی می گیرم . سیگار کوفتی هم می رود ته جیبم و تا فندک دکه ی روزنامه فروشی همان جا می ماند .

* * * *

چشم در چشم نشسته روی زمین و خیره نگاهم می کند . حتی یک جورهایی احساس می کنم که ابروی چپش را هم یک مقداری داده بالا . می گویم : " خب که چی ؟ یادم رفت خب " . همین طور نگاهم می کند .

فراموش کرده ام بسته ی کالباس را بگذارم توی کیفم . دیشب که از تاکسی پیاده شدم و دیدم پشت نرده های دور خرابه ی هتل نشسته است و دارد خودش را لیس می زند ، گفتم یادم باشد که برایت کالباس بیاورم ، یعنی فکر کردم . فکر کنم فکرم را خواند که تا انتهای خرابه پشت نرده قدم زنان دنبالم آمد . چند روزی است رفته ام توی نخش ، توی خرابه های باقی مانده از هتل می پلکد ، تنها .

خاطره هایم از هتل چند صحنه ای است از زندگی جنگ زده هایی که به خاطر آوارگی از شهر هایشان آمده بودند آن جا زندگی می کردند . در همان هتلی که قبل از انقلاب به درد بخور و با شکوه بود ، اسمش هتل اینترنشنال بود و برو بیایی داشت برای خودش . اما زمان جنگ شد سرپناه آواره های بی خانمان خسته ، عصبانی و ناگزیر . و حالا بعد از این همه سال ، بعد از جنگ زده ها ، خرابه هایش به این گربه ی سیاه ارث رسیده است . گربه ی سیاهی که هر ساعتی از روز از اینجا رد می شوم می بینمش که دارد برای خودش بین تل آجرها و آت آشغال ها پرسه می زند . تنها .

می گویم : " خب ، فردا حتما میارم " . ابروی چپش را یک مقدار دیگر می برد بالاتر . راهم را می گیرم و می روم .

* * * *

تمام شد ، همه چیز تمام شد . چهار ماه زحمت همه مان به باد رفت . از همان لحظه ای که مردک پفیوز پایش را گذاشت توی سالن یک چیزی توی دلم به هم ریخت . کار خودش را کرد . غیر قابل نمایش اعلاممان کرد . غیر قابل نمایش . یک ساعت و نیم جلویش عرق ریختیم با رعایت تمام موازین ، بعد مردک بی پدر و مادر تشخیص داد کارمان غیر قابل نمایش است ، با اخلاقیات و عقاید جامعه در تضاد است . همه چیز را خراب کرد . ریدم به همه تان . مرده شور عقایدتان را ببرد .

طفلک سپیده ، بعد از رفتن مردک پفیوز نشسته بود کف سالن و گریه می کرد . هیچ کاری هم نتوانستیم بکنیم تا آرام شود . چهار ماه . چهار ماه تمام . به همین سادگی .

خون دارد خونم را می خورد و هیچ غلطی هم نمی توانم بکنم . مرده شور همه تان را ببرند . بی پدر و مادر ها .

* * * *

سرم را گذاشته ام روی نرده ها و نگاهش می کنم که دارد خودش را لیس می زند . کارش که تمام می شود بر می گردد و نگاهم می کند . چند لحظه ای خیره می شود و بعد رویش را بر می گرداند . راه می افتد و می رود . پشت تپه ی کوچکی از آجرها نا پدید می شود .

19 اسفند هشتاد و نه - تهران

۱۳۸۹ اسفند ۱۶, دوشنبه

Les Jours Tristes

یک روز بر روی فرش قرمز کن قدم خواهم گذاشت . روزی که بادهای گرم جنوب فرانسه را بر روی پوست صورتم احساس خواهم کرد . آن روز همان طور که رو به دوربین ها و فلاش هایشان لبخند می زنم به این روزها فکر خواهم کرد . روزهایی که کسی نبود . روزهایی که تنها بودم وغم بود . روزهایی که سخت بودند ...

Les Jours Tristes

It's hard, hard not to sit on your hands

And bury your head in the sand

Hard not to make other plans

and claim that you've done all you can , all along

And life must go on


It's hard, hard to stand up for what's right

And bring home the bacon each night

Hard not to break down and cry

When every idea that you've tried has been wrong

But you must carry on

It's hard but you know it's worth the fight

'cause you know you've got the truth on your side

When the accusations fly, hold tight

Don't be afraid of what they'll say

Who cares what cowards think, anyway

They will understand one day, one day

It's hard, hard when you're here all alone

And everyone else has gone home

Harder to know right from wrong

When all objectivity's gone

And it's gone

But you still carry on

'cause you, you are the only one left

And you've got to clean up this mess

You know you'll end up like the rest

Bitter and twisted, unless

You stay strong and you carry on

It's hard but you know it's worth the fight

'cause you know you've got the truth on your side

When the accusations fly, hold tight

Don't be afraid of what they'll say

Who cares what cowards think, anyway

They will understand one day, one day.


It's hard but you know it's worth the fight

'cause you know you've got the truth on your side

When the accusations fly, hold tight

Don't be afraid of what they'll say

Who cares what cowards think, anyway

They will understand one day, one day, one day …

۱۳۸۹ اسفند ۱, یکشنبه

دیروز باد می آمد
امروز در باد رقصیدیم
فردا بر باد می میریم

۱۳۸۹ بهمن ۲۶, سه‌شنبه

- تو سه روز در هفته مي بينيش ، من يه روز در هفته . به نظرت کدوممون بيشتر تو ذهنش مي مونيم ؟

- هيچ کدوم .

۱۳۸۹ بهمن ۱۵, جمعه

هاراگيري در شب زمستاني

خداوند تنها بود ، پس انسان را زوج آفريد تا انتقام بگيرد .
* * * * *
من از صادق هدایت بدم میاد ، من از همه ي صادق هدايت ها بدم مياد ، من از پیرمرد خنزر پنزری بدم میاد ، من از همه ي پيرمرد هاي خنزرپنزري بدم مياد ، من از گل نیلوفر بدم میاد . من از همه ی گل های نیلوفر بدم میاد . من از دو ماه و چهار روز بدم میاد ، من از همه ی دو ماه و چهار روزها بدم میاد . من از زن اثیری بدم میاد ، من از همه ی زن های اثیری بدم میاد ، من از حلول عشق تو زن اثیری بدم میاد ، من از حلول تو بدم میاد ، من از عشق تو بدم میاد ، من از حلول عشق تو تو زن اثیری بدم میاد ، من از دیدن بدم میاد ، من از ادراک بدم میاد ، من از عرفان بدم میاد ، من از لمس بدم میاد . من از بو کشیدن بدم میاد ، من از بو بدم میاد ، من از بوی تو بدم میاد ، من از بوی تو که منو غرق می کنه بدم میاد . من از مستی بوی تو بدم میاد .
من از هشیاری الکل بدم میاد ، من از ذهن هشیار بدم میاد ، من از بالا آوردن ده صفحه درد بدم میاد ، من از تند تند نوشتن بدم میاد ، من از این همه ذهن بدم میاد ، من از این ده صفحه بدم میاد ، من از همه ی ده صفحه ها بدم میاد . من از دفن شدن زیر خروار ها گه بیرون زده از من بدم میاد . من از اینکه تو خوابی بدم میاد ، من از اینکه من بیدارم بدم میاد ، من از این که تو بیدار شی بدم میاد ، من از این که من بخوابم بدم میاد . من از سیاه بدم میاد ، من از سفید بدم میاد ، من از خاکستری بدم میاد .
فقط به حرومزاده ها می شه اعتماد کرد ، من از حرومزاده ها بدم میاد . تنها پناه من ریشه های کج و کوله ی مسواک مستعمل دو سالمه ، من بدون این مسواک له می شم ، من از این سنگینی بدم میاد .
من از خودم بدم میاد ، من از اشک بدم میاد ، من از لبخند بدم میاد ، من از زندگی مجازی بدم میاد ، من از خدای خودم بدم میاد ، من از خدای تو بدم میاد ، من از رفتن بدم میاد ، من از اومدن بدم میاد ، من از گم شدن بدم میاد ، من از پیدا شدن بدم میاد ، من از فکر کردن بدم میاد ، من از فکر کردن به تو بدم میاد ، من از خندیدن بدم میاد . من از خندوندن بدم میاد . من از یه تیکه ماهیچه توی سینه بدم میاد ، من از فضای خالی توی سینه بدم میاد ، من از خلا توی سینه بدم میاد ، من از این درد بدم میاد .

۱۳۸۹ بهمن ۱۱, دوشنبه

آدم هایی که نمی فهمند


از آدم های نفهم خوشم نمی آید و دیگر خسته شده ام . قبلا تحمل می کردم ، اما حالا نمی توانم تحملشان کنم . دیگر انرژی ندارم ، اگر داشته باشم هم ترجیح می دهم آن را جای مفید تری برای خودم مصرف کنم . بنابراین به محض احساس ناراحتی محیط را ترک می کنم و می روم برای خودم . بی توجه بهشان .
از این همه نفهمی این افراد خسته شده ام ، بدی قضیه هم این است که این امر را نمی فهمند !


پی نوشت : نفهمی گستره ی معنایی وسیعی دارد ، منظور همه ی این بازه ی معنایی می باشد ، از نفهمیدن اوضاع و احوال لحظه ای دیگران گرفته تا نفهمی ذاتی افراد .



۱۳۸۹ بهمن ۱۰, یکشنبه

آمپول

آدم ها وقتی می فهمند بزرگ شده اند که دیگر از آمپول نمی ترسند . بعضی از همین آدم ها هنگامی که به این امر پی می برند ، روی همان تخت تزریقات سرشان را می گیرند بین دست هایشان و گریه می کنند . و تزریقاتچی هم هیچ گاه نخواهد فهمید که این گریه از ترس آمپول نبود .

۱۳۸۹ بهمن ۸, جمعه


- حواست هست که دارم کم کم به گا می رم ؟
- آره ، برو دارمت .


۱۳۸۹ بهمن ۲, شنبه

آب زردآلو


غسالخونه دنیاست ، می خوای ازش بزنی بیرون اما می کِشدت تو ، میخکوبت می کنه ، نه از ترس ، نه از کنجکاوی ، نه از هیچ حس دیگه ای . هیچ حسی نیست و میخکوب می شی ، مرده ها رو سنگ غلت می زنن ، انگار نه انگار که تو داری می پاییشون .
میخکوب می مونی تا می ری بالای قبر . سر خاک ضجه می زنن همه و تو نگاشون می کنی با بهت و بی حسی توی چشمات . بعد همه چی آروم می شه ، آدما کِش میان ، صداها محو می شن ، قبرا میان بالا . آسمونو نیگا می کنی ، آبیه ، ابرای سفید پنبه ای آروم آروم حرکت می کنن ، همه چی وای میسه و فقط ابران که حرکت می کنن ... بعد یهو همه چی تند می شه ، ابرا می رن ، آسمون می ره و تو نگات میاد رو خاک . آدما صداشون در میاد ، رو دور تند شیون می کنن ، زار می زنن . قبرا می رن پایین ، میت رو می چپونن تو خاک ، خاکو می ریزن روش و خلاص .
تو هنوز میخی ...‏
هر وقت رفتی بهش زهرا ، با خودت آب زردآلوی سن ایچ ببر .


۱۳۸۹ دی ۳۰, پنجشنبه

امان از شوما که نمی فهمی " ما " !

خیلی ببخشیدا ، خیلی عذر می خوام ، خب دُرُس که دختره خوشگل بود ، پول دارم بود ، چشاشم یه جورایی مارو گرفته بود ، اما باس ببخشیدا ، جسارته ، خب هیشکی که شوما نمی شه ، شومام که می گی نمی شه ، خب خیلی ببخشیدا ، خیلی عذر می خوام ، جسارته ، خب مام می ریم یه گوشه کپه مونو می ذاریم می میریم . خلاص .

۱۳۸۹ دی ۲۴, جمعه

شبانه روز


هزار روز
هزار شبانه روز
هزار شب هزار روز
هزار شب تا روز
همه بی تو



۱۳۸۹ دی ۲۱, سه‌شنبه

آن لالایی که تو باشی


خوابیده ام روی کاناپه و رو تختی سفری را هم کشیده ام روی خودم . تلویزیون چهل و غول اینچ دارد بازی ایران و عراق را نشان می دهد و صدای گزارشگر هم با گردش توپ در زمین یکریز بالا و پایین می شود .
چشم هایم گرم می شوند و پلک هایم روی هم می آیند . آرام آرام سر و کله ات پیدا می شود . می آیی می روی می نشینی آن بالا روی قله ی ذهنم ، و شروع می کنی به حرف زدن . برایم تعریف می کنی . صدایت را نمی شنوم اما در رگ هایم حس می کنم که چه می گویی . انگار که لالایی می خوانی برایم . لالایی ات اثر می کند و گرما از چشمهایم جاری می شود در سلول های بدنم . از آن بالا پایین می آیی و می نشینی کنارم . غلت می زنم تا سرم را بگذارم روی پاهایت .
گزارشگر فریاد می زند " گل ! " .
از جایم می پرم . پرواز کرده ای ... رفته ای ...