۱۳۹۶ خرداد ۱, دوشنبه

پایان


متاسفم. برای خودم. برای ساده بودن خودم و برای احساسی که برات گذاشتم. برای زمانی از زندگی ام که رفته و دیگه بر نمی گرده. برای اشتباه شناختنت. و برای خیلی چیزهای دیگه.

کاش باهام رو راست بودی حداقل. این کمترین کاری بود که می تونستی در حق خودم و خودت بکنی، که نکردی. من که از همون اول بهت گفتم که هر وقت احساس کردی چیزی داره برات عوض می شه بهم بگو. بیا باهام راجع بهش حرف بزن. تو که می دونستی من قصد تحمیل رابطه رو ندارم. تو هیچ وقت حرف نزدی. و فکر کردی که من نمی فهمم به چی فکر می کنی. متاسفم که آدم صادقی نبودی. نه با من. نه با خودت.

حالا دیگه غیر از تاسف احساس دیگه ای ندارم.


۱۳۹۶ فروردین ۲۵, جمعه

۹


 می‌دونی چی بیشتر از همه اذیتم می‌کنه؟
اینکه اینقدر ساده و‌ سریع برات تموم شدم و رد شدی.

۱۳۹۶ فروردین ۲۴, پنجشنبه

۸


یه روزهایی یادت یه جوری حمله می‌کنه که باید خودم رو با طناب به تخت ببندم تا بهت زنگ نزنم. امروز از اون روزهاست.
بعد کافیه که مثلا نشسته باشم عکس ببینم از کتاب کیارستمی که برام گرفته بودی. بعد یک‌دفعه عکسمون که اون دفعه یواشکی گذاشته بودیش لای کتاب، بیفته رو زمین.

همین کافیه که امروز، امروز نباشه.

۱۳۹۶ فروردین ۲۰, یکشنبه

۴


از رستوران برگشتم. خسته‌ام. به عادت گذشته توی مسیر برگشت داشتم ناخودآگاه بهت زنگ می‌زدم. همه چیز دوباره یادم اومد و حقیقت آوار شد رو سرم . قطع کردم.
شبت‌‌به‌خیر. خوب بخوابی.


۱۳۹۶ فروردین ۱۸, جمعه

۲


دارم می‌میرم که صدات رو بشنوم. دارم می‌میرم که باهات حرف بزنم. درد گلوله می‌شه توی سینه‌ام. بغض گلوم رو فشار می‌ده. قلبم توی خلاء مچاله می‌شه. هیچ‌کس نیست که باهاش حرف بزنم. کاش اینجا بودی. کاش اینجا رو می‌خوندی. تو رفیق همه‌ی روزهام بودی، تو رفیق همه‌ی شب‌هام بودی.

بلند می‌شم و اشک‌هام رو پاک می‌کنم. صورتم رو می‌شورم. الان وقت ناراحتی نیست. باید راهم رو به تو پیدا کنم. می‌دونم که پیدا می‌کنم. این دفعه نمی‌ذارم زندگی کثافت کسی رو که عاشقشم ازم بگیره. می‌ترسم. از دیر شدن می‌ترسم. ولی نمی‌ذارم دیر بشه.

دارم می‌میرم که صدات رو بشنوم. دارم می‌میرم که چشمات رو ببینم.


۱۳۹۵ بهمن ۱۸, دوشنبه

نمی‌دهد دلم رضا که بگذرم ز عشقت، نه طاقتی که در رخ تو بنگرم ...




توی جاده‌ی بارونی به سمت فرانکفورت می‌ریم ... عقب ماشین نشستم و به حرکت برف‌پاک‌کن‌ها خیره شده‌م، به قطره‌های آب که با حرکت برف‌پاک‌کن‌ها از روی شیشه پاک می‌شن ... توی ماشین ساکته و کسی حرفی نمی‌زنه ... یکهو تصویر می‌آد توی ذهنم ... صداش رو می‌شنوم... e4 ...  بی‌اختیار جواب می‌دم e5 ...


توی تاکسی نشستیم. تاکسی‌ها هنوز دو نفر جلو سوار می‌کنن. ترافیک باعث شده که ماشین به کندی حرکت کنه. قطره‌های بارون روی شیشه سُر می‌خورن. شیشه‌ها بخار کردن. می‌گم پس کِی می‌رسیم؟ می‌پرسه خسته شدی؟ کله‌م رو تکون می‌دم. کوچکم. هفت یا هشت سالمه. می‌گه یه دست بزنیم؟ جواب نمی‌دم. می‌پرسه می‌خوای سفید باشی یا سیاه؟ نگاهش می‌کنم و می‌گم سیاه. می‌گه باشه، d4. می‌گم نه، e4 بازی کن. می‌گه باشه، e4. جواب می‌دم e5 ...

پنج دقیقه‌ی بعد هنوز داریم شطرنج چشم بسته بازی می‌کنیم. از تعجب مسافرها لذت می‌بره. بالا رو که نگاه می‌کنم غرور رو توی صورتش می‌بینم. با فیلش اسبم رو می‌زنه. می‌پرسه ندیدی فیل رو؟ می‌گم نه، یادم رفت اونجاست. سیدخندان از شیشه‌ی جلو پدیدار می‌شه. بازی ادامه پیدا می‌کنه. تو چند حرکت آینده مات می‌شم. به پل نزدیک و نزدیک‌تر می‌شیم. سرم رو تکیه می‌دم به شونه‌اش. بابا دستش رو می‌اندازه دور شونه‌م و می‌گه دیگه رسیدیم.