ه‍.ش. ۱۳۹۳ آذر ۲۷, پنجشنبه

کی با ما راه می آیی جون مادرت



به صورت احمقانه ای از این که نشد ناراحتم . با اینکه از اول هم می دانستم خیلی بعید است که بشود .اما با این حال یک جایی توی قلبم درد می کند ، درد که نه ؛ به هم فشرده می شود . و این باید خود حسرت باشد . حیف که نشد.





به خانه که رسید هیچ چراغی را روشن نکرد . هیچ کس هم خانه نبود . رفت سر وقت کمد . یکی از بطری های شرابش را که قرار بود هفت ساله بشوند و سه ماهه بودند، برداشت . رفت توی تاریکی هال، رها شد روی کاناپه. از بطری نوشید . زل زد به تاریکی. آن قدر در سیاهی نوشید تا دیگر حوصله اش سر رفت. بلند شد. رقصید. در تنهایی رقصید، با بطری در میان دست هایش. سرش گیج رفت. روی قالی دراز کشید. دست ها و پاهایش را توی شکم جمع کرد. چشم هایش گرم شد. نفهمید اشک بود یا شراب. خوابید . تا صبح همان جا خوابید، بدون هیچ رویایی.


ه‍.ش. ۱۳۹۳ فروردین ۲۷, چهارشنبه

" آقاي مارك تواين ، من هاكلبري فين شما را طور ديگري زندگي كرده ام " یا " اندر مصائب متولد دهه ی شصت بودن "


عصرها مامان مي آمد دنبالمان . مربي بهداشت بود و مدرسه دير تعطيل مي شد . هميشه من و خواهرم آخرين هاي مهد كودك بوديم . آن انتظار لعنتي در آن ساختمان مهدكودك كه عصرها خالي از بچه ها مي شد چقدر ترسناك بود . تا مامان بيايد دق مي كردم ...

مهد كودك دو سه كوچه با خانه ما فاصله داشت . بدو بدو مي آمديم ، اما ديگر دير شده بود . برنامه ي كودك تمام شده بود و حالا درس هايي از قرآن قرائتي شروع مي شد . و من چقدر از اين آدم بدم مي آمد كه جاي كارتون مي آمد مي نشست روي صفحه ي تلويزيون ما ! هر روز ! پفيوز !

يك بسته چوب كبريت داشتم . مي رفتم توي اتاق كوچيكه . دو دانه از چوب كبريت ها را از بسته بيرون مي آوردم . يكي شان را آتش مي زدم و تا يك ذره مي سوخت و سرش سياه مي شد سريع فوت مي كردم تا خاموش شود و يك وقت خانه آتش نگيرد ! آن كه سالم بود مي شد هاكلبري فين ، آن كه سرش سوخته بود و سياه، مي شد جيم . بسته ي چوب كبريت هم كرجي شان . جيم پشت كرجي مي ايستاد و هاكلبري جلوي آن . مي نشستم روي فرش كف اتاق و بسته را مي گذاشتم روي موكت هاي نارنجي دور فرش . اينجا مي سي سي پي بود . رنگ نارنجي اش هم را با غروب آفتاب براي خودم توجيه مي كردم . آرام بسته ي چوب كبريت را روي موكت اين ور آن ور مي كردم و راجع به قسمتي از كارتون كه دير مي رسيدم و هر روز نمي ديدم براي خودم خيالبافي مي كردم . هيچ وقت سرانجام هاكلبري را در تلويزيون نديدم . هيچ وقت نفهميدم داستان چه شد . داستان هاكلبري فين در دنياي كودكي من طور ديگري گذشت ...

يك روز كودكم من را خواهد ديد كه به بسته ي چوب كبريتي زل زده ام. شايد مشغول ديدن كارتون باشد ، هاكلبري فين سه بعدي ! اميدوارم از من نپرسد : " بابا آخر هاكلبري فين چي مي شه ؟ "



ه‍.ش. ۱۳۹۳ فروردین ۱۶, شنبه


اینجام می نویسم .

ه‍.ش. ۱۳۹۲ بهمن ۱۹, شنبه

اکنون بیست و هفت


سی سالگی از آنچه در آینه می بینید به شما نزدیک تر است .

ه‍.ش. ۱۳۹۲ دی ۱۰, سه‌شنبه


دیشب خواب دیدم " آه سانچوپانزای مغموم ، دُن کیشوت فقید خیلی وقت است که از اینجا رفته " رو اجرا بردم . اجرا تو چهار سو بود . شب آخر اجرا بود . نمایش که تموم شد ، اجرا رو تقدیم کردم به میر حسین .

من هنوز سه صفحه بیشتر از متن رو ننوشتم.


ه‍.ش. ۱۳۹۲ دی ۶, جمعه

تونل صدر بسته بود و غمت راه نمی داد



تو بگو این شهر ، شهر اتوبان های بی نهایت ، خیابان های بی انتها ، کوچه های تا ابد . تو که می روی اتوبان ها گریه می کنند ، خیابان ها می میرند ، کوچه ها بن بست می شوند .‏




ه‍.ش. ۱۳۹۲ آذر ۲۰, چهارشنبه

مزه ی کویر


در را باز می کنم و کیسه های میوه را می آورم داخل ، می گذارم پشت در . گر گرفته ام ، از گرما آتش می بارد . کفش هایم را در می آورم و یک راست با کیسه ها به آشپزخانه می روم و همه شان را رها می کنم روی زمین ؛ فقط هندوانه را بر می دارم و می گذارم توی سینک و شیر آب را باز می کنم رویش . زیر شر شر آب می چرخانمش تا همه جایش خیس شود و گرد و خاک رویش برود.‏
شیر را می بندم و چاقوی دسته چوبی بزرگ را بر می دارم . نوک چاقو که در هندوانه فرو می رود ، ترک می خورد . آب هندوانه ی قرمز روی پوست سبزش سر می خورد . تکه ای از گلش را می برم و در دهان می گذارم ، آب هندوانه ی داغ در گلویم جاری می شود . طعم کویر می دود توی دهانم .‏
یاد بار اولی می افتم که گفتی مزه ی کویر مزه ی هنداونه ی داغ است ، هندوانه ی زیر آفتاب مانده . یک هفته بود جیپ را خریده بودیم . یادت می آید ؟ می خواستیم اولین مسافرتمان کویر باشد که عاشق ستاره های شبش بودی  و سکوت رمل هایش .‏
سر جاده نگه داشتیم و یک هندوانه گرفتیم . گفتی می اندازیمش داخل حوضچه ی جلوی کاروانسرا ، کنار مرغابی ها ، همان جا خنک می شود و بعد زیر آفتابِ کویر هندوانه ی خنک می خوریم .‏
وسط راه ماشین داغ کرد و مجبور شدیم بایستیم . پیرمرد را یادت می آید ؟ همان که زیر سقف آکاردئونی دکه اش نشسته بود و چای و یخ می فروخت . گفت تا خنک شدن موتور ، زیر سایه ی سقف دکه اش بنشینیم و خستگی در کنیم . برایمان از قوری سیاه شده ی روی آتشش چای ریخت . یادت می آید ؟
صدای زنگ در می آید . باید نگار باشد . دیروز تلفن کرد و گفت امروز می آید برای خداحافظی . هفته ی آینده دارد می رود . کارهای مهاجرتش دو ماه پیش درست شده اما به من نگفته بود . می گفت دلش را نداشته زنگ بزند . پشت تلفن بغضش ترکید .‏
نگار نیست ، خانم شکوری است ، پیرزن طبقه ی بالا . دوباره کلیدش را جا گذاشته است . یادت می آید ؟ همیشه کلیدش را جا می گذارد . در را برایش باز می کنم. موقع بالا آمدن زنگ در را می زند . کلید یدک را می خواهد . کلید یدکشان را از روی جا کلیدی بر می دارم و در را باز می کنم . حال و احوال می کنیم و کلیدش را می دهم . از توی کیفش نامه ای در می آورد و می خواهد که برایش بخوانم . از سفارت است . کار ویزایش درست شده و حالا برای دیدن پسرش می تواند برود . چند ماه می شد که منتظر بود. خواندن نامه که تمام می شود تشکر می کند . نامه را می گیرد و می رود .‏
 بر می گردم توی آشپزخانه . هندوانه را از سینک بیرون می آورم و می گذارم توی سینی . سینی را هم می گذارم روی کابینت پشت پنجره .آفتاب پخش می شود روی قرمزی هندوانه . کیسه های میوه ی کف آشپرخانه را بر می دارم و میوه هایشان را خالی می کنم توی سینک و شیر آب را باز می کنم رویشان .‏
پیرمرد داشت از بچه هایش حرف می زد که تو یکهو بلند شدی و رفتی هندوانه و دوربین را از ماشین آوردی . گفتی تا اینجا هستیم با هم بخوریم . هندوانه پشت ماشین داغ شده بود . اولین قاچ را که دستت دادم و خوردی گفتی مزه ی کویر می دهد . پیرمرد خندید . خنده ی پیرمرد را یادت می آید ؟ عکسش همین جا ست . همان که تویش هر سه مان داریم هندوانه می خوریم . یادت می آید ؟
دوباره صدای زنگ در می آید . این دفعه نگار است . می آید بالا . تنهاست . چقدر عوض شده است . از بعد از رفتن تو دیگر اینجا نیامد . کم کم دیگر هیچ کدام از بچه ها نیامدند . یادت می آید آن روزها را ؟ همه همین جا جمع می شدیم ؛ من و تو و نگار ، صمد و آرزو ، مهشید و مهرنوش ، بابک ، علیرضا . حالا دیگر هیچ کدامشان اینجا نمی آیند . نیستند که بیایند . حالا هر کدامشان یک گوشه ی دنیا هستند . فقط نگار مانده بود که حالا او هم دارد می رود .‏
نیامده بغضش می ترکد . همیشه همین طور بود ، یادت می آید ؟ بغلش می کنم و می آورمش داخل . آرام می شود . می نشیند روی صندلی پشت اوپن . می روم زیر کتری را روشن می کنم . آرام آرام شروع می کند به حرف زدن . می رود به گذشته ، به دانشگاه ، بعد از دانشگاه ، به همه ی همان روزها . حرف می زند و از بچه ها می گوید ، از اینکه حالا هر کدامشان چه کار می کنند . حرف توی حرف خودش می آورد . می رسد به همان روز لعنتی ، آن اوتوبوس لعنتی . همان روزی که با هم قرار داشتید . نگار آن طرف خیابان ایستاده بود و تو داشتی از خیابان رد می شدی که بروی پیشش که آن اوتوبوس لعنتی ...‏
مکث می کند . حواسش نیست که دارم نگاهش می کنم . بر می گردد و عکست را نگاه می کند . همان که توی باغ علیرضا گرفته بودم . همان جاست ، کنار عکس من و تو و پیرمرد . دوباره بغض می کند . بر می گردد و من را نگاه می کند . حرفی نمی زنیم . بلند می شود و می گوید باید برود ، وقت دکتر دارد . می آید توی آشپزخانه ، محکم بغلم می کند و بغضش می ترکد .‏
موقع  رفتن توی راه پله ها می ایستد . بر می گردد و می گوید فردا می خواهد برای خداحافظی بیاید سر خاک . می پرسد هنوز هم سر خاک نمی آیم ؟ حرفی نمی زنم . می رود .‏
 بر می گردم توی خانه . می آیم توی آشپزخانه و زیر کتری را خاموش می کنم . می روم پشت پنجره . کوچه را نگاه می کنم . نگار آرام آرام دور می شود . دست می گذارم روی پوست هندوانه ، زیر آفتاب داغ شده است . یک تکه می برم و توی دهانم می گذارم . داغی اش گلویم را پر می کند ، مزه ی کویر می دود توی رگ هایم . کاش همه ی این ها را یادت می آمد و برمی گشتی ، کاش این نبودنت را تمام می کردی .‏

ه‍.ش. ۱۳۹۲ آذر ۱۶, شنبه

In the memory of Madiba ...




" In real life we deal, not with gods, but with ordinary humans like ourselves: men and women who are full of contradictions, who are stable and fickle, strong and weak, famous and infamous. "

- Nelson Mandela


ه‍.ش. ۱۳۹۲ آذر ۱۴, پنجشنبه



تو " درباره ی اِلی " وقتی اِلی از احمد می پرسه چرا از همسر آلمانیت جدا شدی می گه : "یه روز صبح از خواب پا شدیم ، دست و صورتمون رو شستیم ، صبونه مون رو خوردیم ، گفت : آحمِت ! یه پایان تلخ بهتر از یه تلخی بی پایانه. "
فرهادی میاد می رسه به احمدِ " گذشته " . حالا احمد توی فرانسه است، که فکر نمی کنم جاش مهم باشه ، می تونه هر جای دیگه ای از دنیا باشه به جز اونجایی که احمد همون احمده و نه آحمِت . تلخی بی پایانِ احمد تو تمام فضای "گذشته" پخش شده . حالا شاید احمد برگشته که این دفعه واقعا این تلخی بی پایان رو با همون پایان تلخ عوض بکنه . یک بار و برای همیشه .


یک روز دیدم با یه پذیرش و یه سری مدارک ترجمه شده دم سفارت فرانسه وایستادم . دیگه باید تصمیم می گرفتم . دو سال تموم در جواب : "واقعا می ری ؟"   به سادگی از روبرو شدن با صورت سوال فرار می کردم و می گفتم حالا بذار پذیرش بیاد ، فعلا که معلوم نیست . اما اون روز دیگه وقتش بود ، باید تصمیم می گرفتم .
تصمیم گرفتم . نرفتم . اصلی ترین دلیل نرفتنم هم همین بود . تلخی بی پایان رو نمی خواستم . نمی خواستم یک روز مجبور بشم برای رهایی از تلخی بی پایان یک پایان تلخ رو انتخاب کنم .

ه‍.ش. ۱۳۹۲ آبان ۲۲, چهارشنبه

And in the morning I'll be gone ...


گذشته هیچ وقت دست از سرت بر نمی دارد . حتی اگر چند سالی باشد که فکر می کنی همه چیز را فراموش کرده ای . فکر می کنی . یک خواب همه ات را زیر و رو می کند . به همین سادگی . آفتاب نزده از خواب می پری . توی گیجی غوطه می خوری . بلند می شوی روی تخت می نشینی و از پنجره بیرون را نگاه می کنی . نم باران اول صبحِ پاییز روی شیشه نشسته . نارنجی از بین ابرهای سرمه ای و کوه های خاکستری خودش را بیرون می پاشد . تو هیچ کدام را نمی بینی ، گیج و منگی . درون خواب جا مانده ای .
بین خواب و بیداری نمی توانی خودت را پیدا کنی . مانده ای همان جا که سال ها پیش باید می شد و نشد . در خودت دفنش کردی . حالا یک شبه با یک خواب پرت می شوی و دوباره می افتی همان جا .


این همه سال ، هیچ ، هیچ ، هیچ .


I tie myself below the deck ... I pull the rope around my neck .... And in the morning I’ll be gone ... It takes a life to win her
 
 

ه‍.ش. ۱۳۹۲ مهر ۱۶, سه‌شنبه


خیلی سال می گذرد ، از سال های خوشی و بی خیالی مان خیلی سال می گذرد . هر دفعه که عکس های قدیمی را نگاه می کنم بهت زده می شوم . بی بر و برگرد هر دفعه از حجم زمانی که به همین سادگی گذشته است جا می خورم . خدای من ! شش سال ، هفت سال ! چه عددهای بزرگ و ترسناکی . به همین راحتی گذشتند ؟
در این سال ها رفقایم در این کره ی خاکی پخش و پلا شده اند . عکس های این روزهایشان را نگاه می کنم . چقدر این عکس های جدید ترسناکند . چقدر دوستانم پیر شده اند . نه آن طور که ظاهرا چروک خورده باشند ، نه . یک جور حس غریب توی صورت هر کدام می بینم . توی خنده هایشان ، توی خیره نگاه کردنشان به دوربین . یک چیزی تو صورت تک تکشان است که نمی دانم چیست ، برایم نا آشناست . باعث می شود دیگر نشناسمشان . آن خنده هایشان که روزی همه دلخوشی مان بود را دیگر نمی بینم ؛ دارند توی عکس می خندند و من نمی توانم خنده شان را ببینم .

احتمالا که پیری ما باید همین دوری باشد . همین دوری که آخر تک تکمان را از پا در می آورد . باید بلند شوم و بروم جلوی آینه ... کاش می دانستم چقدرِ دیگر فرصت دارم .


ه‍.ش. ۱۳۹۲ مهر ۱۲, جمعه


خواب های ما فاصله گذاری اند . فاصله گذاری میان ما و نقشمان درخط روایی داستان هر روزه . با خوابیدن از نقش هایمان دور می شویم و فاصله می گیریم . خوشبخت ترمان کسی است که در این فاصله گذاری ها آن قدر از نقش فاصله می گیرد و دور می شود که بعد از خواب روایت داستانی را برای چند لحظه نمی تواند به یاد بیاورد . همان چند لحظه فرصت است برای بیان داستانی تازه ، خلق شعبده ، فریب تماشاچی . لحظاتی کوچک و زودگذر . اما واقعی .



ه‍.ش. ۱۳۹۲ مهر ۷, یکشنبه


بعد باید یک روز بلند شوم بروم بلژیک . همچین گاماس گاماس بروم تا برسم . بعد بروم سر وقت این موزه ی تن تن . بگردم قسمتی را پیدا کنم که این ساعت را برای فروش گذاشته اند . احتمالا یک آقای مو جو گندمی موقّر آنجا منتظرم است . همین طور که بهش نزدیک می شوم لبخند می زند . احتمالا طرفش را شناخته است .
به اندازه ی کافی که نزدیک شدم بگویم : "موسیو ! روزتون بخیر ، بنده به یک عدد از این ساعت های زیبای شما احتیاج دارم . لطف می کنید اگر یک دانه از این پانصد دانه ی تولید شده اش را در ازای این سیصد یوروی ته جیبم به بنده بدهید ."
موسیو با رضایت خاطر یک دانه اش را تقدیمم می کند و در ازایش سیصد یوروی مربوط را می گیرد . همین طور در حال بستن ساعت به مچ دست راستم سر صحبت را باز می کنم . قطعا که حرف هایمان حول محور تن تن خواهد بود . یک جای صحبت موسیو از من می پرسد: "راستی از کجا می آیید ؟" من پاسخ می دهم از تهران ، ایران . موسیو از سر تعجب یک واو خارجی طور می گوید و ادامه می دهد : " از جای دوری می آیید." به نشانه ی تایید برایش کله ای تکان می دهم . می گویم : " تن تن است دیگر ، نمی شود کاریش کرد . " و ادامه می دهم : " این روزها موسیو ، همه چیز آسان شده ، همین آسان شدن ارزش چیزها را از بین می برد . مثلا همین بچه های این دور و زمان ، هر کتابی از تن تن را بخواهند بخوانند به سرعت آن را آن لاین می خرند و توی تبلتشان می خوانندش . اما زمان ما این طور نبود . باید بلند می شدیم می رفتیم جلوی دانشگاه . از هزار نفر می پرسیدیم تن تن داری تا در نهایت یکی شان می برد از هزار سوراخ و سمبه و دالان ردمان می کرد تا بالاخره بتوانیم تن تن هایش را ببینیم و بخریم . تازه ممکن بود هر جلدی که دنبالش بودیم و دلمان می خواست را نداشته باشد ، باید می دیدیم کدام کتاب را آن روز داشت و اصلا با مجموعه ی ما جور در می آمد یا نه . "
موسیو لبخندی می زند . من ساعتم را نگاه می کنم و می گویم : "من دیگر باید رفع زحمت کنم موسیو . راه زیادی برای برگشت دارم ." دست همدیگر را به گرمی می فشاریم و با موسیو خداحافظی می کنم .



با ساعتم به تهران بر می گردم .


ه‍.ش. ۱۳۹۲ مهر ۶, شنبه


ماندنی شدم . چند وقتی هست که ماندنی شدم . یک روز بعد از اینکه اکسپتی گرونوبل آمد بلند شدم رفتم دم سفارت فرانسه . زل زدم به در و دیوار هاش ، به ملتی که توی صف منتظر ایستاده بودند . احساس نفرت داشتم و درماندگی . آمدم خانه ، گفتم نمی روم . می مانم . چند روز قبلش همش درگیرش بودم . ولی تصمیم آخرش در یک لحظه اتفاق افتاد . حوالی تئاتر شهر . شاید خیلی دلایل زیادی داشته باشم ، شاید هم همه اش چرت باشد ، نمی دانم ، فکر کردم اگر شروع کنم به نوشتن درباره شان بتوانم مرتب و شسته رفته برایتان ردیفشان کنم ، اما حالا می بینم نمی توانم . اگر خواستید یک روز می رویم بام تهران گپ و گفتی می کنیم درباره شان .

منیژه و بیژن گل داده اند . تازه خاکشان را عوض کرده ام . تئودور و تِرِور و ژولیا هنوز جوانند ، گل ندارند . منیژه امسال عید سه سالش می شود . بیژن دو سال . بیژن را با دست های خودم از یک شاخه ی منیژه جدا کردم و کاشتم توی گلدان . شاید امروز و فردا برایتان عکسی ازشان گذاشتم . بن سایی که تازه برایم رسیده را هنوز نکاشته ام . هم وقت نمی کنم ، هم می ترسم خرابش کنم . باید شجاع تر بشوم .

می دانستم آیدین می میرد . نه چند وقت پیش که توی برودپیک گیر کردند . چند سال پیش می دانستم . دیده بودم . من مرگ آیدین را چند سال پیش دیده بودم . یک شب که تولدش را خانه ی نریمان گرفته بودیم . وقایع همین طور جلوی چشم هایم بود . من گریه ی دنا را دیده بودم . چیزها را می بینم . می خواهید باور بکنید یا نکنید اهمیتی برایم ندارد . عذابم می دهد . معمولا چیزهای وحشتناکی که به واقعیت تبدیل می شوند را می بینم . آن شب وسط بلوار کشاورز جلوی در ستاد پیگیری بچه های برودپیک ، وقتی گفتند فردا می خواهیم اعلام کنیم دیگر قطع امید کرده ایم زار زدم . آنقدر که نفسم بند آمد . همه اش برای آیدین نبود ، از یک جایی به بعدش به خاطر خودم بود . سه چهار روز منتظر بودیم و من همه مدت می دانستم آیدین بر نمی گردد . هر خبری که می دادند آیدین زنگ زده و حرف زده یک نفر ته ذهنم داد می زد :" آیدین بر نمی گردد ." آیدین را به کشتن دادند . به همین سادگی و من از چند سال پیش می دانستم . آیدین مرد . حالا من هی زر بزنم . چیزهای دیگری هم هست که توان گفتنشان را ندارم. دوست ندارم از من متنفر باشید .

با بابک رفتیم شهر کتاب مرکزی کتاب انگلیسی بخریم ، تا حالا نرفته بودم . بد نیست . بابک کتاب می خواست . دیدم " ناطور دشت " سالینجر را دارند . بی پول بودم . ولی خریدمش . صبحش تصمیم گرفته بودم یک جا پیدایش کنم و بخرم یا بگویم کسی از آن ور برایم بیاورد . داشتنش به طرز احمقانه ای خوشحالم می کند . کتاب به زبانی غیر از فارسی خوشحالم می کند . فردایش هم رفتم " نه داستان " را هم خریدم . الان هم دارم " پرسپولیس " را می خوانم که نینا و امیر برایم چند سال پیش کادو گرفته بودند .

خیلی چیزهای دیگر هم حتما از صبح توی سرم بوده که ازشان بنویسم که الان یادم نمی آید . پیر شده ام دیگر . از سر تقصیراتم بگذرید و به نیکی از من یاد کنید .

به نظرم لحن نوشته ام یک کم نا امید و حتی بی لحن به نظر می رسد . دوست ندارم اینجور باشد ، نمی دانم چرا این طور می شود . به هر حال این روزها آرامش نسبی دارم ، امید دارم  . اوضاع زیاد هم بد نیست . حتی خوب هم هست .

الی ازت متشکرم  با این که نه می دانم کیستی و نه می دانم کجایی . شاید هیچ وقت هم نفهمم . به هر حال ازت متشکرم . همین که می دانم این جا را می خوانی ازت متشکرم .





ه‍.ش. ۱۳۹۲ تیر ۳۰, یکشنبه


بعضی شب ها یکهو حمله می کنند . شب خیلی هم بدتر است . احساس درماندگی بیشتر قلب آدم را مچاله می کند . بعد هیچ کاری هم نمی توانم بکنم جز اینکه زیر بار فشارشان دست و پا بزنم . از همه بدتر این که با آمادگی قبلی بروی . با خودت می گویی می دانی چه چیز در انتظارت است ، پس دیگر درد کمتری خواهد داشت . اما یکهو چشمهایت را باز می کنی ، می بینی اصلا انتظار این را دیگر نداشتی . می بینی فشار اینقدر رویت زیاد است که از درد گلو و سینه ات داری گریه می کنی . فیلم می بینی و گریه می کنی . کتاب می خوانی و گریه می کنی . با تلفن حرف می زنی و گریه می کنی . خربزه می خوری و گریه می کنی . شطرنج درس می دهی و گریه می کنی . هیچ کس هم نمی فهمد چرا ، یعنی همه فکر می کنند و برای خودشان دلیلی که می خواهند را پیدا می کنند . اما هیچ کسی واقعا نمی فهمد چرا . اگر می فهمیدند که لحظه ای هم کنارم نمی ماندند .

دو روز است لالم ، نه فقط به همان یک دلیل خاص که همه فکر می کنند و دوست دارند فکر کنند. من آدمم و گره خورده ام توی این گره های بی شمار . حتی نمی توانم توضیح دهم . آنقدر بدبختی زیاد است که حتی نمی توانم حرف بزنم . یک چیزهایی توی سرم است که می ترساندم ، به معنی واقعی کلمه می ترساندم . هر طرف فرار می کنم هم می آیند جلوی چشمهایم . از دکتر رفتن می ترسم .

و گه به همه ی اختلاف ساعت های دنیا . و گه به پنج شنبه و جمعه و شنبه و یک شنبه و جور نبودنشان . گه به ایران ، گه به آمریکا ، گه به استرالیا . گه به اسکایپ ، به اووو ، به تصویر های دور توی مونیتورها . به پی ام ها . به گذشته ها ، به آینده های هنوز نیامده . مثلا شاید نینا یا سمانه اگر بودند فرقی می کرد . ولی فکر کنم گمشان کرده ام ، یک خرده کمتر یک خرده بیشتر ، نه اینکه مکانی یا نه زمانی . خاک بر سرم . نمی دانم اصلا اگر رفقا بودند می توانستم حرف بزنم یا آن موقع هم خفه خان (؟) می گرفتم .

یکی تان که مرا نمی شناسد بیاید دستم را بگیرد ببرد یک جا . بگوید حرف بزن . حرف که نزدم بزند زیر گوشم ، محکم . شاید عر بزنم ، حرف بزنم . نگذارد هیچ جزئیاتی را جا بیندازم . زیر آبی رفتم باز بزند زیر گوشم ، محکم . شاید شب دیگر ترسناک نبود .

دارم عاجزانه ازتان درخواست کمک می کنم .


ه‍.ش. ۱۳۹۲ تیر ۱, شنبه


من آدم راحتی نیستم . خیلی ساده نمی توانم ارتباط برقرار کنم . ارتباط برقرار کردن برای من زمان بر است . اکثرا فاز دفاعی دارم ، باید بگذرد و بشناسم و شناخته شوم . تازه با این حال باز هم راحت نیستم . توی جمع های نا آشنا معمولا برای خودم یک گوشه می ایستم ، زیاد صحبت نمی کنم و نمی توانم سر حرف را با کسی باز کنم . همه ی پروسه ی آشنایی و در نهایت احساس راحتی با یک نفر برای من منوط می شود به گذشت زمان و ریختن ترسم . در همه ی مدت زمان فوق هم به محض احساس ناراحتی توی لاک دفاعی خودم فرو می روم . سکوت کامل می کنم ، در جواب هر صحبتی فقط لبخند می زنم و سعی می کنم در اسرع وقت جیم شوم .

از محیط های نا آشنا می ترسم و خوشم نمی آید . با سوشیال پروتکل ها درگیری دارم . جاهایی که قرار است برای اولین بار بروم برایم نا آشنا و ترسناکند . حتی اگر تولد دوستم باشد اما من با او دوست مشترکی نداشته  باشم ، یا کسانی که آن جا هستند را نشناسم محیط برایم نا آشنا می شود . از وقتی آماده می شوم برای رفتن دل آشوبه می گیرم . توی ذهنم با خودم حرف می زنم ، برای خودم روبرو شدن با آدم های نا آشنا را آن گونه که دوست دارم صحنه سازی می کنم . اما هیچ وقت دل آشوبه ام تمامی ندارد .
این ویژگی شخصیتی چیزی نیست که دوستش داشته باشم . اما راحتی ام را در این می بینم که خودم را این گونه قبول کرده ام . قبلا سر همین احساس ها زیاد با خودم درگیر می شدم ، اما حالا می دانم که ذات من است و تقریبا تغییر ناپذیر .

اما بعضی وقت ها این ویژگی تغییر ناپذیر، شامل استثناهایی می شود . بعضی آدم ها هستند که روانند . دقیقا همین صفت را دارند ، "روان " اند. با این جور آدم ها سریع احساس راحتی پیدا می کنم .انگار که خیلی وقت است می شناسمشان . مثل " باران " .
امشب رفته بودم اجرای یک تئاتر فرانسوی در خانه ی سفیر بلژیک ( همین چند کلمه ی پیش برای شما ترسناک نیست ؟ ) . باران دعوتم کرده بود . اجرای خودشان بود و من تا همین امروز او را ندیده بودم . آشنایی مجازی داشتیم . خب ، به هر حال آدم ها همیشه نوشته هایشان نیستند . آدم ها صدا هستند ، لبخند هستند ، اخم هستند ، محبت هستند و خیلی چیزهای دیگر که آشنا نبودن با آن ها و فکر ناگهان رو برو شدن با همه ی این ها همیشه مرا به شدت می ترساند  . اما باران دقیقا روان بود . نمی توانم کلمه ی دیگری پیدا کنم و جای این روان بگذارم . باران آنقدر خوب بود که من آن حجم آدم غریبه را فراموش کردم و احساس راحتی کردم .

باران جان ، خوشحالم که دوستم هستی . توی این شهر وامانده آدم هایی مثل تو غنیمت اند .


ه‍.ش. ۱۳۹۲ خرداد ۱۰, جمعه

مرغ شومی پشت دیوار دلم ، خودشو اینور و اونور می زنه


حس بی وزنی دارم ، نه یک بی وزنی خوب . انگار که دقیقا هیچ وزنی ندارم ، هیچ تاثیری ، شاید حتی هیچ وجودی . منتظرم تا امسال دیگر تکلیفم مشخص شود . فعلا انتظار می کشم و در این بی وزنی غوطه ورم .

دیشب یک دفعه از خواب بیدار شده ام . چیزی یادم نمی آید جز اینکه آمدم پشت میزم و روی یک کاغذ یک یادداشت کوچک نوشتم . بعد دوباره خزیدم توی تخت .  صبح که بیدار شدم دیدم نوشته ام :

پرنده خیال شد
تا تو برگردی
صدایش ،
صدایش مُرد .



ه‍.ش. ۱۳۹۲ خرداد ۷, سه‌شنبه

روزهای گربه ای




سرم را میان کیسه ی نایلونی می کنم ، یک کمی با پوزه ام با آت آشغال ها ور می روم . بو می کشم . آخر سر یک تکه کالباس باقی مانده ی یک ساندویچ را با دندان هایم می گیرم و بیرون می کشم و شروع به خوردنش می کنم . تمام که شد دوباره سر در کیسه می کنم و این دفعه یک تکه سیب زمینی برمی دارم . 

از خوردن که حوصله ام سر می رود می آیم روی چمن ها دراز می کشم . یک دهن دره ی بزرگ می کنم ، آنقدر بزرگ که توجه آن پسری که روی نیمکت نشسته و کتاب می خواند جلب می شود . یک لنگم را می برم بالا تا حسابی دلش بسوزد از این که انسان است و اینقدر انعطاف ندارد . چند لحظه همین طور لنگ در هوا می مانم . حسابی که حسودی اش شد ضربه ی آخرم را می زنم . برگ برنده ام را رو می کنم . شروع می کنم به تمیز کاری و لیس زدن خودم ، از همان پایین ها شروع می کنم و تا دست هایم می آیم . پسر هنوز محو من است .  بلند می شوم ، یک ژستی به خودم می گیرم که انگار توی چمن ها چیزی دیده ام ، مثلا مگسی چیزی . یک کمی می روم آن ور تر . بعد آرام روی پاهای عقب خودم را جمع می کنم و دست هایم را دراز می کنم . انگار که می خواهم یکهو بپرم و حمله کنم . شرط می بندم پسر به من زل زده و پلک نمی زند . خیلی آرام بلند می شوم و انگار که هیچ اتفاق خاصی نیفتاده بر می گردم سر جای اولم . 

با این ضد حالی که زدم فکر کنم دیگر نگاهم نکند . بر می گردم نگاهش می کنم . هنوز نگاه می کند . کم کم دارد حوصله ام را سر می بَرد . اولش خوش خوشانم شد ، حالا نه . یک جور نگاه می کند که انگار انتظار دارد تردستی ای چیزی رو کنم . بی خیالش می شوم و دوباره روی چمن ها یک وری دراز می شوم .

 این هوای ظهر بهار حسابی دهن دره ای ام کرده ، پشت سر هم دهن دره می کنم . صدای تق تق می آید . کله ام را بلند می کنم . پیر مرد کور است . بعضی وقت ها سر ظهر می آید اینجا ، چیزی اگر برایم داشته باشد پیش پیش صدایم می کند که بروم نزدیکش . مثل اینکه امروز چیزی ندارد ، من هم که سیرم . ولی باز بلند می شوم می روم نزدیکش . همان طور که با عصایش روی زمین می زند و می رود همراهش می روم . میو میو می کنم . می ایستد . دوباره میو میو می کنم . راه می افتد . بر می گردم یک گوشه ی میدان دوباره روی چمن ها دراز می کشم . پسر آن ور میدان هنوز روی نیمکت نشسته و کتاب می خواند . روی شکم دراز می کشم و نگاهش می کنم .
یکهو صدای دویدن از پشت سرم می آید ، جست می زنم و فرار می کنم . صدای پا که قطع شد و یک کم دور شدم بر می گردم و نگاه می کنم . دو سرباز هستند . یکی شان که دنبالم کرده بود جلوتر ایستاده و آن یکی که عقب تر است دارد می خندد . مادر قحبه ها . کار هر روزشان است . یک روز حالشان را می گیرم . حتی شاید زدم زخم و زیلی شان کردم . امروز که حوصله ندارم . صبر می کنم از میدان که خارج می شوند من هم بر می گردم سر جای اولم ، کنار پسر روی چمن دراز می کشم .
آفتاب دیگر شدید شده . دارد اذیتم می کند . سایه ی درخت های اینجا هم زیاد خوب نیست . فکر می کنم بلند شوم بروم آن یکی میدان ، درخت های آن جا بهتر است . صدای تق بلندی می آید . کله می چرخانم . یک موتوری زده به یک وانت . افتاده روی زمین . آدم ها جمع می شوند . بر می گردم پسر را نگاه می کنم . کتابش را بسته و از روی نیمکت بلند شده و آن طرف را نگاه می کند . به سایه ی درخت های آن یکی میدان فکر می کنم .
سرو صدا ها زیاد می شود . پسر راه می افتد و می رود به آن سمت . مردم توی خیابان داد و بیداد می کنند . بلند می شوم ، کونم را می کنم بهشان و راه می افتم به سمت آن یکی میدان . من فقط یک گربه ام و همه ی دنیا به همین دو تا تخم پشمالویم است .

 

ه‍.ش. ۱۳۹۲ اردیبهشت ۱۰, سه‌شنبه


کاش می شد بعضی زمان ها را فریز کرد ، نگه شان داشت . مثل عکس ، اما نه به سکون عکس . یک طوری نگه داشت که بعد تر بشود دوباره رهایشان کرد تا جاری شوند . مثلا یک کنترل باشد که بشود بَرَش داشت و دکمه ی پازش را زد . همان یک لحظه را متوقف کرد . بعد یک روز دیگر ، یک جای دیگر ، دوباره پِلی کرد همه چیزِ آن لحظه را . بشود دوباره زنده اش کرد، حسش کرد ، بویش کرد ، نفس کشید ش . دوباره تکرارش کرد.

 مثل همین امروز ظهر که نشسته ام کف اتاقم روی زمین ، صفحه شطرنج پدرم را جلویم چیده ام  و دارم برای عصر که کلاس دارم آماده می شوم . آفتاب خودش را رها کرده روی زمین و قالی را گرم کرده است . پنجره ی اتاق را باز گذاشته ام . نسیم خنک می آید و می خورد به لُختی پاهایم . این و این هم یک در میان پشت سر هم آرام تکرار می شوند . مامان توی راهروی جلوی اتاق یک جاروی دسته بلندی را
آرام می کشد روی زمین . پُرزهایی که نمی دانیم هر روز از کجا پیدایشان می شود را جمع می کند یک گوشه . بهنوش توی آن یکی اتاق نشسته روی تختش . با لپ تاپش کار می کند . صدای انگشتانش را که روی کیبورد می خورند از بین خش خش آرام جارو و سرامیک ها می شنوم .
 
کاش می شد توی همین لحظه بمیرم .  بمیرم و برای همیشه توی همین لحظه بمانم . همین لحظه باشم .


ه‍.ش. ۱۳۹۲ اردیبهشت ۴, چهارشنبه

ملت تو ما شدیم کوروشِ الدنگ


خیلی پیچیده است . همه چیز . همه چیز خیلی پیچیده است . این را وقتی که تازه به شان فکر می کنی می فهمی . یک جورهایی که انگار مینی مالیسم یک جور شوخی است . یک شوخی بی مزه و تهوع آور . این روزها هیچ چیز ساده ای امکان پذیر نیست .


( هشدار : از اینجا به بعد به احتمال زیاد بد دهن خواهم بود و نوشته شامل الفاظ زشت خواهد شد . اختیار با خودتان است . می توانید بخوانید یا نخوانید . اما اگر خواندید و بعد کامنت گذاشتید " کمی مودب تر " یا " ادب هم چیز خوبی است " فحش تان می دهم .
و من الله التوفیق )



 
مدارک این دانشگاه را آماده می کنم . مدارک آن دانشگاه را آماده می کنم . می فرستم . باز چند تایی می ماند . باز زور می زنم . از آن طرف روزی صد و بیست بار قیمت یورو و دلار چک می کنم .انگار که فرقی هم بکند . سر همین مدرک فرستادن ها کلی پول به فنا داده ام ، می دهم ، پارسال ، امسال . در آمدی هم که ندارم شکر خدا . هر از چند گاهی شاید بتوانم با افتخار یک ربع سکه بخرم و بگذارم ته کمد . برای روز مبادا . روزی که شاید رفتنی شدم . دلقک !
یکی گفته بیا شهر کتاب کار کن . دوست دارم . اما شهرک غرب است . نصف پولش می رود برای کرایه . به خاطرش باید تدریس کلاس شطرنج ها را هم کنار بگذارم . این بچه های کوچک کلاس شطرنج را همان قدری که دوست دارم ازشان بدم هم می آید . نمی دانم این دیگر از کجایم می آید . آخر کدام آدم مریضی از بچه های کوچک بدش می آید ؟
اصلا این روزها یک جورهایی احساس می کنم مریضم . از همه بدم می آید . خب قبلا هم بدم می آمد اما الان شدتش زیاد شده . بعد نمی توانم با کسی هم در موردش صحبت کنم . می گویند سخت می گیری ، همین است دیگر .
ولی به نظرم همین نیست . اصلا چرا باید همین باشد ؟ به نظر من باید سخت گرفت . باید آن راننده ی تاکسی دیوثی که زبل بازی در می آورد ، خط ممتد رد می کند ، ترافیک ایجاد می کند را اعدام کرد . بدون هیچ اغماضی و به معنی واقعی کلمه ، اعدام .
هفته ی پیش مدارک داده بودم ترجمه . مدارک را که آوردم خانه می بینم یارو اصل لیسانسم را پاره کرده . بعد با یک چسب برداشته چسبانده اش . مردک مادر قحبه آنجا حتی یک کلمه هم نگفت آقا ما این اشتباه را کردیم ، در جریان باش . حتی نه ببخشید ها . همین در جریان باش را هم نگفت مادر قحبه .
به خاطر دوری از همین مردم حرامزاده دارم کون خودم را پاره می کنم که بروم . نه اینکه فکر کنم آن ور مثلا  بهشت است یا گه خاصی است . احتمالا می خواهم فرار کنم . به کدام خراب شده ای ؟ نمی دانم . بالاخره از دست این آدم ها فرار می کنم و فکر نمی کنم که حداقل دلم برایشان تنگ بشود . شاید مثلا بعدا سانتی مانتالیسم رفت توی ماتحتم و دلم برای این پفیوز ها تنگ شد . که آن هم فکر کنم شارلاتان بازی باشد . آن دل تنگ شدن هم الکی است . حاضرم برگردم دوباره توی این کثافت زندگی کنم ؟ نه .
حالا یک جوری نوشتم انگار فردا دارم می روم . یکی هم نیست بگوید گه نخور . تو همیشه غر می زنی . اصلا همین الان یک کدامتان این نوشته را ذخیره کند که اگر روزی آن ور بودم و داشتم نق می زدم ، بیاید با پشت دست بزند توی دهنم و این نوشته را نشانم دهد که بعله ، تو همان پفیوزی بودی که این ها را نوشتی ، حالا چه می گویی ؟

از نیما برایم قهوه آمده . یعنی خیلی وقت پیش آمده بود . یک سال و یکی و دو ماه پیش که خودش آمده بود اینجا . بعد قهوه مانده بود پیش بهنام . حالا تازگی ها گرفتمش . رویم نمی شود ازش تشکر کنم . امیدوارم هنوز اینجا را بخواند که بداند متشکرم . قهوه ی خوبی است . اصلا با خودش بودیم که قهوه جوش برقی خریدیم . زود گذشت . اواخر رفتنش بود فکر کنم . نیما آدم خوبی بود . یعنی فکر می کنم هنوز هم هست . گفته بود شاید تابستان بیاید .
چند شب پیش رفتم شیرینی ناپلئونی خریدم آمدم برای خودم قهوه گذاشتم و با شیرینی ها خوردم . خوب بود . مرسی نیما . تابستان بیا قهوه و شیرینی ناپلئونی بخوریم .

هفته ی پیش رفته بودم دانشگاه . هنوز هم همان قدر گه و کثافت بود به نظرم . همان طور ساکن ، بی حرکت ، حال به هم زن . چند روزی جلوی دفاتر اساتیدِ دیوث آویزان بودم . ریکامندیشن می خواستم . اصلا فکر می کنم توی صورت من چیزی هست که تا این استاد ها می بینند می فهمند که من ازشان خوشم نمی آید . جَری می شوند ، رم می کنند .
ولی به هر حال ازشان گرفتم ، از برتری های ناشی از خونِ اصیلِ آریاییِ جاری در رگ هایم استفاده کردم . مثل پشگل دروغ گفتم ، عزت و احترام الکی گذاشتم ( احترامی که به جد معتقدم لیاقتش را ندارند ، مگر یکی دو تاشان . ) ، از دفتر ریاست سربرگ دانشگاه دزدیدم ، امضاهایشان را جعل کردم . درست شد به هر حال . به خودم افتخار کردم . بعد رفتم توی توالت - که اسمش شده وضوخانه - بالا آوردم .
 

آلمان ها رفته اند . فرانسه ها مانده اند و ترکیه . به یاری حق تعالی که این ها هم بروند تا ببینیم شاید یک روزی یک گهی شدم و دیگر غر نزدم .