۱۳۹۱ شهریور ۲۱, سه‌شنبه

زوال


حس نا امنی دارم . حس می کنم در فضایی سیاه گیر افتاده ام . در ابتدا سیاهی خیلی کوچک بود . اما بعد گسترش پیدا کرد . به مرور زمان بزرگ شد ، بزرگ تر و بزرگ تر . آنقدر که دیگر انتهایش را نمی توانم ببینم ، هر طرف که سر می چرخانم سیاهی است . سیاهی است و سیاهی . تمام .

دلم تنگ شده برای حرف زدن با سمانه ، برای صبحانه کافه دونات با نینا و کیهان ، برای سینما با نیما ، برای تئاتر دیدن با فرناز ، برای حرف زدن با امیر بعد از کلاس فرانسه .


۵ نظر:

haozhin گفت...

بهروز! منم دلم تنگه!:(

شناس گفت...

دل منم گرفته ، بسیار زیاد...
مفر فراری هم نیست جزء

باران گفت...

داریم بدبخت میشیم..نمیفهمیم..:( همه چی و همه کس بوی غربت می دن...اونم نمیفهمیم..من اصلا نمی دونم ما کی می خوایم بفهمیم:_

بهروز گفت...

شایدم فهمیدیم ، کاری از دستمون بر نمیاد .

الی گفت...

دل من گرفته زین جا