۱۳۸۹ بهمن ۲, شنبه

آب زردآلو


غسالخونه دنیاست ، می خوای ازش بزنی بیرون اما می کِشدت تو ، میخکوبت می کنه ، نه از ترس ، نه از کنجکاوی ، نه از هیچ حس دیگه ای . هیچ حسی نیست و میخکوب می شی ، مرده ها رو سنگ غلت می زنن ، انگار نه انگار که تو داری می پاییشون .
میخکوب می مونی تا می ری بالای قبر . سر خاک ضجه می زنن همه و تو نگاشون می کنی با بهت و بی حسی توی چشمات . بعد همه چی آروم می شه ، آدما کِش میان ، صداها محو می شن ، قبرا میان بالا . آسمونو نیگا می کنی ، آبیه ، ابرای سفید پنبه ای آروم آروم حرکت می کنن ، همه چی وای میسه و فقط ابران که حرکت می کنن ... بعد یهو همه چی تند می شه ، ابرا می رن ، آسمون می ره و تو نگات میاد رو خاک . آدما صداشون در میاد ، رو دور تند شیون می کنن ، زار می زنن . قبرا می رن پایین ، میت رو می چپونن تو خاک ، خاکو می ریزن روش و خلاص .
تو هنوز میخی ...‏
هر وقت رفتی بهش زهرا ، با خودت آب زردآلوی سن ایچ ببر .


۴ نظر:

باران گفت...

خدایی اون صحنه که قبرا میان بالا و ..همه چی وایساده اما ابرا آروم حرکت می کنن و بعد دور ِ تند...در حد ِ اسکاره :)

Pouya !* گفت...

جنس خوب..

بهروز گفت...

مرسی از درکت .والا به قرآن ، این اسکار رو نمی فهمن بیان بدن بهم یکی از عقده های زندگیم کم بشه D:

بهروز گفت...

نه آق پویا! اگه جنس خوب اینا رو بیاره ، جنس خوب نیس ، باید عوضش کرد .
این یه چیز دیگه است .